نوروز 1405

 هنوز خاطرات جنگ دوازده روزه رو ننوشتم که جنگ طولانیتری رخ داد و هنوز ادامه داره..
کمتر از یک ساعت دیگه سال تحویل میشه و 1404 نحس تموم میشه..

دو هفته ست که صدات رو نشنیدم.

اولین نوروزی نیست که از هم دوریم، یک نوروز دیگه رو هم یاد دارم که اومدم دم در ببینمت اما نیومدی بیرون و یه شکلات و یه اسپینر برای عیدی دادم به بابات که بهت بده..

اولین بار نیست که خودت خواستی از هم جدا باشیم

من در غریبانه ترین جا و حال دنیام، تو در خطرناکترین..

من در ترس و افسوس و اضطراب تو ام، فقط تو

آیا زنده میمونی؟ آیا زنده هستی؟ آیا سالم میمونی؟ آیا سالم هستی؟ آسیب روانی جنگ رو چه کنیم؟ کی دوباره میبینمت؟ وقتی جنگ تموم شه و برگردیم ایران آیا میتونم ببینمت؟ آیا دیگه هرگز میتونم ببینمت؟

و بعد از تمام علامت سوالها فقط افسوس و درده که میمونه. چرا اینطور شد؟ چرا سهم تو این شد؟ چرا سهم من این شد؟ 

دانیال

دردم حد نداره مادر. دردم درمون نداره مادر. دردم کم نمیشه. دردم تحمل نمیشه. دردم داره میکشدم. کاش میکشتتم.

مادر از کجای این دلتنگی بگم؟ از کجای این نگرانی بگم؟ از کجای این درد بگم؟

یه روزی اگر اینجا رو خوندی، بدون همه لحظه هایی که ازت دور بودم فقط و فقط و تمام  مدت به یادت بودم. بدون تا ته ته توانم رو کنارت موندم و صرف کردم. بدون بیش از این ازم برنمیومد. بدون برام کاملا ساده ست فدا کردن جونم برای تو. بدون لحظه ای آرام نداشتم بدون تو. بدون جون منی. بدون عزیز منی. بدون دارم از دلتنگیت میمیرم. 

دوشنبه روز چهارم جنگ دوازده روزه شونزده جون

 صبح عمو میره خونه. دیگه همه شهر تعطیله. نه اداره نه بانک نه دادگاه نه مجلس. هیچی.

گاه ایران هم موشک میزنه که تخریب کمی داره. اونها اما تیکه تیکه شهر رو دارن داغون میکنن. 

برنامه شمال کنسل شد و دانیال نمیاد.

عصر به بعد تقریبا هر کی باقی مونده داره از شهر میره. توییتر همه عکس خونه هاشون رو گذاشتن که دارن ترکشون میکنن. غم و اندوه توییتر رو گرفته. خونه هایی که با عشق ساختن و چیدن رو رها میکنن و میرن با این فکر در جریان که شاید دیگه هیچوقت اون خونه رو اون شکلی که ترک کردن نبینن.

حدود ساعت چهار عصره که نوتیف خبر وحید آنلاین میاد. اسراییل گفته ساکنین منطقه سه تهران تخلیه کنن. وی پی ان وصل نمیشه و نمیتونم نقشه اعلامی رو ببینم. تلوزیون رو چک میکنم اینترنشنال اعلام میکنه خبر رو و ادامه میده که نقشه شامل مناطق ولنجک و توچال و سعادت آباده. وسط خونه ایستادم و تو سرم میزنم. صدای همسایه رو میشنوم که صبح داشتن میرفتن. در رو باز میکنم و میگم شما دارید چه کار میکنید گفتن ولنجک رو میزنن؟ میگه صبح خواستیم بریم جاده بسته بود الان داریم میریم یه جای دیگه. مستاصل، در انتهای استیصال میپرسم: شما کجا میرید؟ دختر همسایه جواب میده میریم دماوند باغمون.. چرا فکر میکردم که الان اسم یک محله تهران رو میارن و من هم میرم همونجا؟
زنگ میزنم به عمو که قرار بود بیاد، میگم نیا گفتن ولنجک رو میزنن میگه باشه. میگم تو کجا میری؟ میگه هیچی! خونه. میگم خونه تو هم منطقه سه حساب میشه میگه نه بابا. عصبانی میشم از بی خیالیش و تلفن رو قطع میکنم.

به شیرین زنگ میزنم و میگم گفتن ولنجک. میگه چی کار میکنی؟ میگم نمیدونم کجا برم. میگه میرم دم خونه علی اینا. شب رو فوقش تو ماشین میمونم. حداقل نزدیک دانیال باشم. میگه باشه.

کوله و طناز رو برمیدارم میرم تو ماشین میشینم پشت فرمون. با خودم فکر میکنم کجا برم؟ کدوم منطقه؟
به پویا پیام میدم روی میت. تنها مسیری که فیلتر نیست. میگم وحید آنلاین رو ببین و نقشه رو بده من برم بیرون نقشه. جواب میده پایین نمایشگاهه، خونه تو نیست. 

سخنگوی دولت تو تلوزیون میگه نگران نباشید هیچی نمیشه بمونید تو خونه هاتون. میدونیم که دروغ میگه.

پویا که گفت خونه من نیست برمیگردیم بالا با طناز. به شیرین زنگ میزنم و میگم پایین نمایشگاهه. میگه پس برو تو حیاط. تو ساختمون نمون. میگم باشه.

به عمو زنگ میزنم میگم من میمونم خونه تو هم بیا. منطقه تو هست منطقه من نیست. میگه نون بگیرم؟ میگم مهم نیست.

کوله و طناز رو برمیدارم میریم به سمت حیاط. توی پارکینگ سه تا ماشین مونده که یکیش ماشین منه. یه ماشین دیگه بالای پله های حیاطه خانومی داره وسایلش رو میذاره تو صندوق. میرسم بهش و میگم شما کجا میرید؟ میگه نمیدونم فقط از منطقه دور... که صدای انفجارها میاد و آسمون سیاه میشه

جفتمون میزنیم زیر گریه. من خیلی میلرزم. دود سیاه از جنوب میاد آسمون بالا سرمون رو میگیره. گریه میکنیم. هنوز صدای انفجار و پدافند تواما میاد. بالای پله ها خشک شدم. طناز میلرزه. زن با اشک وسایلش رو پشت ماشین میذاره. صدای انفجار قطع شده و فقط صدای پدافند میاد. دستم رو محکم به میله های پله های حیاط میگیرم و میرم تو حیاط. سخت میلرزم به طوری که راه رفتن برام دشوار شده. سرایدار و بچه ش ایستادن و سراسیمه آسمون رو نگاه میکنن. زنی  داره فرشش رو توی حیاط میشوره. به سختی به سمت نیمکت وسط حیاط میرم. طناز رو به درخت میبندم و میشینم و توییتر رو باز میکنم. صدا و سیما رو زدن.

بوی سوختگی هوا رو پر کرده. آسمون بالای حیاط وسیع مجتمع پر دود و سیاهیه. فیلم لحظه انفجار صدا و سیما توییتر رو پر میکنه. مجری با صلابت به حرف زدنش ادامه میده و میگه این صدایی که میشنوید صدای ظلم و تجاوزه. اشک میریزم آروم آروم.

شیرین مدام جویای وضعیته و میگه تو حیاط بمون.

عمو داره از سمت توانیر و ونک و صدا و سیما میاد. بهش زنگ میزنم و جواب نمیده.. دو ساعتی به همین منوال میگذره. زن همسایه که مشغول شستن فرشه برای سرایدار تعریف میکنه که از سفر برگشتن و دیدن آب یخچال ریخته کف خونه و باز دارن میرن سفر.. هیچ نمیفهممشون. ازشون عکس میگیرم.

عمو بلاخره جواب میده و میگه نون بربری گرفتم و دارم میرسم. میگه چرا جواب نمیدادی پرت و پلا میگه. میگم من امشب رو تو حیاط میمونم. مجابم میکنه که حیاط خطرناکتره به خاطر شیشه. برمیگردم بالا. عمو هم میرسه. نون بربری تازه گرفته.

به سمت شب میریم. میگم قرص سیتالوپرام گرفتی؟ میگه یادم رفت الان میرم میگیرم. میگم من هم میام. طناز نگاهم میکنه. میگم ما هم میایم و سه تایی میریم به سمت داروخانه. نیم ساعتی پیاده روی داره. عمو میگه چرا؟ میگم مدام پنیک دارم و حالم خرابه. میریم و میرسیم به داروخانه شبانه روزی. بسته ست. سیگار میخرم. میریم پارک روبرو. آدمها زیر انداز انداختن و نشستن.ما هم روی یک نیمکت میشینیم. صدای انفجار و پدافند بلند میشه. حدود هشت و نه شبه. مردم کم کم دور هم جمع میشن. هر کی یه چیزی میگه. ما هم میریم نزدیکشون و سعی میکنیم ببینیم اما چیزی معلوم نیست. از هر جهت اما صدای پدافند و انفجار میاد. هر کی یک چیزی میگه. اگر جمع و جامعه و سوگ جمعی عکس بود، میشد یک عکس از ما بازماندگان در تهران در اون پارک.

برمیگردیم خونه. عمو ماشین رو برمیداره بره دنبال دارو. من توییتر رو چک میکنم. آخر شبه و خیلیها دارن برمیگردن چون هفت هشت ساعت و جاده قفل بودن. آخر شب خیلیها دوباره از خونه هاشون عکس میذارن یا عکسهای قبلی رو کوت میکنن که برگشتیم. تا چهار پنج ساعت بعد که..

یکشنبه روز سوم جنگ دوازده روزه پونزده جون

 صبح زوده. عمو رفته اداره. به پرنیان پیام میدم. میگم اگر من مردم تا همیشه هوای دانیال رو داشته باش. هر کاری که کرد تو حواست بهش باشه. بهم زنگ میزنه. خوابیده توی تخت. تصویر وصل میشه. صورتش ورم کرده از گریه. تا صورت هم رو میبینیم زار میزنیم. زار میزنیم. زار میزنیم.

نمیتونه از توی تخت بلند بشه. نمیتونم سیگار روشن نکنم. شیرین رفته همدان. نرگس و توحید روسیه گیر افتادن. میگم خودم میرم میگیرم میگه برو پاسداران بگیر. حدود ظهره که راه میفتم. همت رو دارم به سمت شرق میرم. شهر خلوته. مرجان زنگ میزنه میگه بیا بریم کردان. میگم بدون دانیال جایی نمیام و برای فردا جا گرفتم ببرمش شمال. داریم با هم حرف میزنیم که یهو از سمت راست اتوبان صدای انفجارهای پیاپی میاد. به هیچی فکر نمیکنم و فقط فرمون رو میگیرم سمت لاین سرعت. کسی نیست تو اتوبان و تصادفی نمیشه. فقط گاز میدم. مرجان هم از پشت تلفن صدای انفجار رو شنیده. بغض کرده و ترسیده. میگه پسرش میگه نمیاد کردان چون باباش تهرانه و نگران باباشه. تلفن رو قطع میکنم. میرسم پاسداران. هزار دلار میگیرم. برمیگردم خونه. تلوزیون رو روشن میکنم. زمانی که همت و پاسداران بودم، تجریش رو زده.

میگن آب منطقه یک قطع میشه. شروع میکنم آب جمع کردن.

عصر زنگ میزنم به دانیال. میگه مامان این هفته نمیخوام بیام پیشت. حسابی قاطی میکنم. میگم امکان نداره. من سه روزه دارم پاره میشم. باید بیای. عصبانی میشه میگه نمیام. میگم چرا میگه بابا برام بازی پلی استیشن خریده امشب میرسه. میگم اصلا مهم نیست. بازی برای بعد. باید بیای. عصبانی میشه میگه نمیام. میگم دانیال، یا میای یا از این به بعد طبق قانون میای پیش من. سه شنبه عصر میای پنجشنبه عصر میری. دیگه دلم تنگ شده واسه تو و واسه اون ندارم. یا فردا میای یا دیگه باهات راه نمیام. عصبانی میشه میگه اگه میخوای این کار رو کنی اصلا دیگه پیشت نمیام و تلفن رو قطع میکنه.

پنج دقیقه بعد علی پیام میده چه خبره؟ میگم هیچی از این به بعد طبق روال حکم دادگاه میبرم و میارمش که هر بار واسه من اینجوری بازی درنیارید. زنگ میزنه. قاطی بازی درمیاره. میگه من همیشه طبق قانون بودم میگم آفرین باز هم باش. میگه من از همه جا بیخبر واسه چی به بچه میگی بابات کاری کرده که تو نیای. میگم قطعا بازی خریدنت واسه امشب ربطی به این نداره که فردا قرار بود ببرمش شمال. میگه دیوونه ای و قطع میکنم.

زار سگ میزنم.

پیش از غروبه. طناز رو برمیدارم و میریم پارک همیشگی. هیچ کسی تو خیابون نیست. هیچ ماشینی عبور نمیکنه. میرسیم به پارک. شهر در سکوت غیرقابل باوریه. مرکز خرید روبرومون بسته ست. پارک هیچکس نیست. پرپروک و قهوه فروشی کنارش تعطیله. گربه ها و سگها هم کم شدن. با طناز وارد پارک میشیم. برجهای سعادت آباد ازشون دود بلند میشه. شهر بوی سوختگی میده. از برجها عکس میندازم میایستم به سمت جنوب . میچرخم به سمت کوه های شمال. پویا زنگ میزنه. ویدیوکال. جواب میدم. در اولین جمله میگه ا؟! تو که هنوز تهرانی. هیچی نمیگم میشکنم روی زمین و زار میزنم. در حال رانندگیه. سکوتش و زار زدنم.

فقط میگه: ای بابا.

کمی که نفسم بالا میاد میگم دانیال نیومد. 

یک ساعت روی زمین پارک ضجه میزنم. طناز کنارم میشینه و میچسبه بهم. پویا باهام حرف میزنه. فقط از جنگ میگیم. چی میشه؟ چی بشه بهتره؟ چی کار کنیم؟ قحطی بشه چی؟ یکیمون بمیره چی؟ پرنیان چه میکنه؟ دانیال چی میشه؟ چه کار کنیم؟ یک ساعتی حرف میزنیم. کم کمه که عمو بیاد. هوا داره تاریک میشه. برمیگردم سمت خونه. عمو میاد.

مرجان تو راه کردانه. عمو شب میاد پیشم. رو تخت دانیال میخوابه. روی مبل میخوابم مقابل ایران اینترنشنال.

کمی آب جمع کردم. فاضلاب و آب تجریش تخریب شده.

شب غرب تهران میلرزه. به علی پیام میدم. میگم پونک رو زدن. میگه شهران بود. به رضا پیام میدم میگه سر کوچه مون بود ما رفتیم شمال. جمال رفته سنندج. زن و بچه احد رفتن کرج. محمد رفته بینیس. مرجان رفته کردان. شیرین رفته همدان. علی میگه بچه خواب بود نفهمید.

شنبه روز دوم جنگ دوازده روزه چهارده جون

 روی مبل خوابیده بودم وایران اینترنشنال روشن بود. گاهی میزدم بی بی سی اما هیچکدوم به روز نبودن. وحید آنلاین از همه بهتر کاور میکرد. گروه تلگرامی شرکت پر شده بود از اخبار انفجار. همه خایه کرده بودیم حتی اگر چیزی نمیگفتیم. حتی اگر شوخی میکردیم. که من شوخی نمیکردم. من فقط ترسیده بودم.

حدود چهار اینطورای صبح بود که باز صداها زیاد شد. من ولنجک بودم. صدا میومد. بیست دقیقه بعد اخبار میگفت شرق رو زدن. همون لحظه جنوب رو زدن. حالا یه شهر دیگه. حالا یه منطقه دیگه. پشت سر هم اخبار و فیلمهای انفجار میومد. همه خایه کرده بودیم. همه.

شرکتها باز بودن. بانکها باز بودن. در روزهای بعد یکی یکی تعطیل میکردن. دولت به تعطیلی شهر اعتراف نمیکرد اما یک روز به یک بهانه و روز دیگه به یک بهانه دیگه یک ارگانی اداره ای جایی رو تعطیل میکرد. شرکتهای خصوصی اغلب باز بودن.

من پشت میز کارم مینشستم. سعی میکردم کار کنم اما حتی یک خط حتی یک کلمه کد نمیزدم. گوشی از دستم نمیفتاد. تلوزیون تمام مدت روشن بود. عمو صبح رفته بود اداره. تخم نمیکردم طناز رو ببرم بیرون. سعی میکردم تو خونه یه کاری کنم. نظافتی چیزی. پرنیان مدام پیام میداد و جویای شرایط میشد. با هم حرف میزدیم. پویا پیام میداد. مهدی پیام میداد. شیرین درگیر پیدا کردن ماشین بود که بره همدان. مردم کم کم حرف از تخلیه تهران میزدن. اکثرا به سمت شمال. 

طناز بدغذایی میکرد. دستشویی نمیکرد. من تو خونه راه میرفتم. مدام راه میرفتم. موزیک نمیذاشتم برخلاف همیشه. صدای تلوزیون کم بود که اگر صدای انفجار اومد بشنوم. چرا احساس امنیت میکردم که حواسم به صدای انفجار باشه؟ اگر میشنیدم یا نمیشنیدم چه فرقی میکرد؟

شش ماهی گذشته و بعضی چیزها یادم رفته. پیامها رو میبینم و یادم میاد. پویا نوشته نترس زنده میمونید. نوشته شده بیام لب مرز بگیرمتون میام. نوشتم میترسم. از اینکه  براش نوشتم امروز نتونستم آب معدنی پیدا کنم. مغازه ها نداشتن. 

یکی از همکارها سمت غرب بود. مدام ازش آمار غرب رو میگرفتم. چه کمکی میکرد؟ نمیدوونم. چه کمکی میکرد که بدونم بچه م الان چه صدایی رو میشنوه و چه صدایی رو نه؟ نمیدونم.

مشتری عراق پیگیر کار بود. نمیتونستم بشینم پای کار. نمیتونستم کدها رو بخونم. کم کم وی پی انها وصل نمیشد.

به دانیال زنگ زدم. سعی کردم مثل همیشه حرف بزنم. حوصله حرف زدن نداشت. 

میگن بنزین رو سهمیه ای کردن فقط بیست لیتر. باک خالی نیست اما پر هم نیست. 

غروب میشه عمو هنوز نیومده. تو تلگرام میبینم که بعد ساعت هشت دیگه بنزین نمیدن سریع میزنم تو خیابون. کوله رو با خودم

 برداشتم. به محمد پیام میدم که اگر من تا یک ساعت دیگه جواب ندادم یعنی چیزی شده. کوله هر چی داره مال پرنیانه. به پرنیان پیام میدم که این شماره محمده اگه تا یک ساعت دیگه خبری ازم نبود ازش پیگیر شو.

میرسم پمپ بنزین یادگار. به صاحبخونه پیام میدم که این شماره عموی منه. اگر اتفاقی برام افتاد همه وسایل و پول رهن و همه چیز رو بده بهش. زنگ میزنه. میگه نگران نباش چیزی نمیشه ایشالا. میفهمم که خواسته مطمین شه خودم بودم. بهش میگم فردا میرم شمال اما اگه نبودم به عمو همه چیز رو تحویل بده. بیست لیتر بنزین میزنم. باک پر میشه. برمیگردم خونه و چندین و چند کنسرو و آب میخرم برای فردا که قراره بریم شمال. 

شب عمو اومد.

 غذای دیشب رو خوردیم. تو اتاق دانیال خوابید. روی مبل مقابل ایران اینترنشنال خوابیدم. 

جمعه روز اول جنگ دوازده روزه سیزده جون

 حدود چهار صبح از سر و صدای انفجار بیدار شدم. اول فکر کردم رعد و برقه. بعد فکر کردم جشن و آتش بازی. ادامه دار بود اما. گوشی رو برداشتم و ساعت رو که دیدم سریع توییتر رو باز کردم: دو دقیقه بود که جنگ آغاز شده بود.

از جا پریدم و ایران اینترنشنال رو باز کردم. حالا دیگه شاید ده دقیقه ای گذشته بود. فکر میکردم مثل چند دفعه سال گذشته باشه اما ایران اینترنشنال اعلام کرد که چند تن از سران سپاه کشته شدن. این بار کشته دادیم.

رفتم سراغ کمد کیف پارسال رو برداشتم، طلاها و دلارها رو توش گذاشتم. زنگ زدم شیرین. گفتم بیداری؟ گفت آره. گفتم کیف جمع کن. گفت چرا؟ گفتم جنگه. تعجب کرد. تازه فهمیدم که به خاطر پیام دیشبم تلفن رو جواب داده. شب قبل، پنج شنبه شب بهش گفته بودم که اگر بلایی سر من اومد بدون کار علیه. پرسید چرا و گفتم که دنبال پاسپورت دانیال بودم و وحشی بازی در آورد. حس میکنم ممکنه بیاد سراغم. حالا اما به خاطر علی به شیرین زنگ نزده بودم، متوجهش کردم که به خاطر جنگ بهش زنگ زدم.

بعد زنگ زدم عمو. بیدار بود و میخندید. گفتم چه کار کنیم گفت هیچی بشینیم ببینیم چی میشه. حالا دیگه شاید یک ساعتی گذشته بود از انفجارها اما باز صدا میومد. این سابقه نداشت. اینترنشنال یکی یکی سردارهای سپاه کشته شده رو معرفی میکرد. سردار باقری قلبم رو فشرده کرد. کوله رو گذاشتم کنار مبل و نشستم رو به تلوزیون..

ساعتها میگذشت و من مقابل تلوزیون بودم. تو توییتر بودم. تو گروه بچه های شرکت تو تلگرام. همه وحشت کرده بودیم و منتظر بودیم ببینیم کی میخواد تمومش کنه. اونچه که عجیب بود، یک طرفه بودن جنگ بود. جمهوری اسلامی هیچ واکنشی نشون نمیداد. هر لحظه عصبانی تر میشدم. نشستیم که بکشنمون؟

صبح بود که عمو زنگ زد و گپ زدیم. متعجب بود که چرا اینها واکنشی نشون نمیدن. من هم. همچنان پای تلوزیون و توییتر و تلگرام بودم. حدود ظهر بود باز عمو زنگ زد. هر دو سه ساعت یک بار صدا میشنیدم. بعضی ساعتها هم که صدایی نبود اخبار از انفجار در یک نقطه دیگه تهران بود. عصر که شد و عمو برای بار سوم زنگ زد فهمیدم که بیقراره. گفتم بیا اینجا. اومد. 

بی تاب بودم. تو خونه تند تند راه میرفتم. بی هدف. تلوزیون تمام مدت روشن بود. گوشی تو دستم. حدود غروب بود که تلوزیون اعلام کرد ایران پدافند روشن کرده. چندین ساعت بعد از شروع حمله. بیش از دوازده ساعت بعد از شروع حمله. گفتم ایول. و تازه با عمو شروع به صحبت کردیم که دهنشون سرویس، بلاخره از خواب بیدار شدن. از تحقیری که حس کرده بودیم گفتیم. دل خوش که هیچ، ما سراسر کینه ایم از جمهوری اسلامی اما تعرض به ایران؟ حمله به ایران؟ هر مادرقحبه دیگه ای هم که اینجا بود باید خوار متجاوز رو میگایید و قطعا در این هیچ شکی نبود. 

عمو میگفت کنار پنجره نشین. پرده ها رو بکش که شیشه نریزه. طناز رو بیرون نبردم. ترسیده بودم. ترسیده بودیم. به حرفهای عمو گوش میدادم. بلاخره اون یک جنگ رو دیده بود.

حدود شب بود که به علی پیام دادم. گفتم دانیال رو میدی فردا ببرم شمال؟

گفت الکی شلوغش نکن، آدم عادی رو نمیزنن. تو هم اگه میخوای ببریش جایی روز خودت دوشنبه ببر و پنج شنبه برگردون.

جوابی ندادم.

زنگ زدم به دانیال و حالش رو پرسیدم. نمیدونستم چقدر میدونه و چه قدر نمیدونه. کم کم از حرفهاش فهمیدم که کاملا میدونه داره چی میشه. پرسیدم میترسی؟ گفت آره. گفتم حق داری. من هم میترسم اما هر چی باشه من و بابا کنارتیم. 

اون شب تا صبح مقابل تلوزیون و روی مبل خوابیدم. عمو تو اتاق دانیال خوابید. گاهی بیدار میشد و میگفت نترس دخترم.. چیزی نمیشه.. خدای بچه ت هم بزرگه..

انگار یادش رفته بود خدا، هیچوقت بزرگ و بزرگوار نبوده.

دلتنگی

 دیروز صبح با سرگیجه و هنگ اور بیدار شدم. بهش گفتم امیدوارم آدم مناسبت رو پیدا کنی تشکر کرد و رفت. نشستم یک قهوه خوردم و با خودم گفتم امروز باید دو ساعتی وقت آزاد کنم که بهش فکر کنم. به اتفاقای که در این دو سه ماه بینمون گذشت و آنچه حس کردم آنچه فکر کردم. باید فکر کنم، شاید بنویسم و قطعا بسیار گریه کنم. دیروز به شب رسید و وقت نشد.

صبح خسته و خوابآلود بیدار شدم. سریع جمع کردم که آماده جلسه بشم که یادم افتاد داشتم خواب دانیال رو میدیم. تیشرت طوسی، شونه های پهن، پوز خوابیدنش روی زمین وقتی دو سه ساله بود و روی زمین ماشین بازی میکرد و نوازش کمر و موهاش. منفجر شدم. از دلتنگی منفجر شدم. از دلتنگی پسرم و از دلتنگی این مردی که طی چند ماه گذشته فکر میکردم تو آسمون ماه گرفتم.

نفهمیدم دارم از چی زار میزنم؟ از دانیال که از دستش دادم یا از رویای پیدا کردن مرد آرزوهام. نشستم پای سیستم سیگاری روشن کردم و وقتی خواستم موزیک رو انتخاب کنم، سال بی بهار رو انتخاب کردم. آهنگی که بیش از چهار سال، هر بار شنیدم برای پسرک نازنینم زار زدم..

دستم از دست تو دوره

دلم انگار تو تنوره

توی سینه م که صبوره

غم رو موندگار کردی

سه چهار روزیه تب حضانت و ظلم به زنان و مادران تو توییتر داغه. داغم داغه و تازه. سالها میگذره و من مادری نمیکنم و همه میگن یه روز میاد و هیشکی نمیفهمه اون روز که بیاد دیگه نه من منم نه اون اون. تمام روزهای نوجوانیش و تمام آرزوهای مادریم همین لحظه ها، لحظه به لحظه همین روزها دارن میسوزن و پودر میشن و به هوا میرن.

هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر نخواستنی بودم و هستم.

خاطرات

 سپینود ناجیان مرد.

خاطراتم زنده شد. روزهای غریب و عجیبی بود. حال خوبی ندارم از به یادآوریشون. حالا که مادر تنها هستم بیشتر میتونم بفهممش. چه خوب که مینوشت. چه خوب که توان نوشتن داشت. آخرین برخوردمون زیادی تلخ و بد بود. کاش هیچوقت رخ نمیداد. یاد نیکی ازش باقی مونده بین اطرافیانش که پس دمش گرم. زندگی پربار یعنی همین. که دخترش دلتنگ نبودنش باشه و اطرافیانش دور و نزدیک ازش به نیکی یاد کنن. دمش گرم که خوب زیست. 

حال بدم از از دست رفتن فرصتهاست. از باقی ماندن خاطرات تلخ. از شرمندگی لحظاتی از زندگی که خودمون خرابشون کردیم. در این مورد خاص و بسیاری موارد دیگه که یادم میاد و ازم رد تلخی مونده، میتونم بفهمم و به یاد بیارم که چرا بدی کردم اما در عین حال میتونم خودم رو محکوم کنم که چرا درک بهتری از شرایط نداشتم. قطعا میتونستم برخوردی بسیار معقول و درست تر از خودم نشون بدم اگر بیشتر نگاه میکردم به شرایط.. اما نکردم. از ندانستن بوده از بلد نبودن بوده از خودخواهی بوده.. یا همه ش با هم. در نهایت چیزی از بغض امروز کم نمیکنه. خاطره تاریک ذهن رو روشن نمیکنه. 

به گمانم حالا تنها کاری که ازم برمیاد اینه که برم سراغ آدمهایی که لازمه ازشون عذرخواهی کنم و هنوز فرصتش از دست نرفته.

سپینود، کم میشناختمت، اما میدونم که خیلی سرسخت بودی، میدونم که یک مادر سرسخت بودی، آرزوی خوشبختی و شادی دارم برای دختری که از تو نشان داره، همونجور که تو دوست داشتی زندگی کنه، زندگی کنه...

مادر

 دو سه ساعت دیگه باید برم فرودگاه و دوباره برم.

پنج روز کنار هم بودیم. عاشقانه و چسبیده و دلداده. بعد رفتی. رفتی و دیگه برنگشتی. دو سه ساعت دیگه باید برم فرودگاه و ازت دور شم و الان یک هفته ست که ندیدمت. گفتی که نمیخوای ببینیم. حتی الان هم. حتی برای یک بغل و بوس که همراه راهم باشه. نمیخوای ببینیم چون دوچرخه خریدی. چون بابات برات دوچرخه خریده. چون مامانم برات دوچرخه خریده و داده به بابات و تو باهاش فریب خوردی. مثل همیشه.

ابتدای پاییز، در حالیکه تمام یک ماه آخر تابستون که من نبودم افتاده بودی گوشه خونه پای کامپیوتر و گوش، مادرم برات دوچرخه خریده.دقیقا همون هفته ای که من بعد چهل روز برگشتم ایران به اصرار تو و به خواست تو و فقط به خاطر دیدن تو، دقیقا در همون هفته مامان من برات دوچرخه خریده. بابای تو میخواد تو رو از من دور کنه و به مامان من میگه که برات دوچرخه بخره. مامان من برای بابای تو پول خرج میکنه چون شیفته ی اینه که مردها تحسینش کنن تقدیرش کنن و البته دیوانه وار پر از کینه ست از دو تا دخترش که مسیر اون رو نرفتن که مجبور بود به خاطر حرف مردم کنار خودش نگهشون داره که به اصرار شوهر اولش، پدر من، اونها رو زاییده بود. چه فرصتی از این بهتر؟
حالا مامان من برای خوشایند بابای تو و برای ارضای حسادتش برای بابات پول خرج میکنه و بابات ایده پردازی میکنه چه طور پولهای مامانم رو خرج کنه که وقتی میام ایران دیدن تو، فقط برای دیدن تو، تو نیای که ببینمت.

یه روز بهم گفتی واسه دیوونه بازیهاته که همه ترکت کردن. بهت گفتم منظورت کیه؟ مامانم؟ بابات؟ اونها دو تا حرومزاده ن که خوش به حال من اگر من رو ترک کنن.
کم کم میفهمی. شاید خیلی خیلی دیر. شاید روزی که دیگه نباشم تا بیای و بهم بگی مامان، تو راست میگفتی. اما بلاخره تو هم بزرگ میشی تو هم حرومزادگیها رو میبینی، تو هم حرومزادگیها رو میشناسی و تو هم حرومزاده ها رو میشناسی.

حالا من دوباره دارم میرم در حالیکه نمیدونم کی، کجا، دوباره میتونم تو رو در آغوش بگیرم.
اگر روزی من نبودم و تو حرومزاده ها رو شناختی و فرصتی نبود که بیای و بگی مامان، اشتباه کردم که فریبشون رو خوردم، بدون که من ازت گله ای ندارم، تو خیلی کوچولو هستی. من هم یه روزهایی خیلی کوچولو بودم جلوی مادرم جلوی پدرت. من هم سالها گول خورده بودم. ازت گله ندارم، فقط بدون که چرا رفتم...

عاشقانه میخواهمت.

شکنجه

 چهارده سپتامبر 2025

امروز کلی با هم حرف زدیم از اینکه وقتی میام ایران چه چیزی برات بخرم و وقتی گفتم پول چیزی که میخوای رو ندارم خیلی منطقی پذیرفتی و قرار شد دو ماه بعد برات بخرم.

شب، بابات پیام داد. طبق معمول فحش و آزار و تحقیر. این دومین بار در چهل روز مهاجرتمه که بهم پیام میده و همین تم پیام. حرفهایی از این دست که من تو رو ول کردم و مسیولیت رها

قندک روشن

/مرا ببخش بی‌بی بی‌ من

مرا ببخش قندک روشن

مرا ببخش لاله ی شیشه

مرا ببخش شعر همیشه

من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم

من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم که در تو بمیرم/


دلتنگتم جان دلم. کاش تو بغلم بودی جان من. الهی بمیرم برای دلت برای هر یک ثانیه که میلرزه برای هر دمی که بغض میکنی و برای هر لحظه که دلتنگ میشی. ببخش من رو جون دلم که نتونستم بیش از این بجنگم و طاقت بیارم. ببخش که نتونستم بیش از این سنگ صبورت باشم. دارم از دوری از تو میمیرم جون میدم...
آخ که گاهی یک اشتباه کوچیک چه طور زندگیها رو میسوزونه.. کی فکرش رو میکرد یک روزی عاطفه که اونجور عاشق و شیفته مادری بود، دیوانه بچه ش بود اینجور ازش دور بمونه.. نه جون دلم اشتباه نکن، این یک ماه رو نمیگم مادر، این چهار سال و نیم رو میگم.. 
مگه میشه بچه رو تو بدنت نگهداری، به دنیا بیاریش، تر و خشکش کنی، سالها نزدیکترین کسش و نزدیکترین کست باشه، و بعد یکهو ازت بگیرنش بگن حالا مال ماست! مگه میشه؟ مگه میشه؟ من مادرتم چرا کسی نمیفهمه من مادرتم و آرزوم مادری کردن برای تو بود...
آخ از این درد 
آخ از این صبر
آخ از این دنیا
آخ از این مرگ کشدار..

دلتنگتم جونم
دلتنگتم مادر
دلتنگ نوازش صورتتم. بوسیدم لپهای نرمت. اونجور که وقتی تو بغلم خوابت میبره دستت رو میندازی روی گردنم و سفت فشارم میدی. اونجا که بین خواب بیدار میشی یه لبخندی میزنی و میگی دوستت دارم. 
دردم اندازه نداره..
دردم اندازه نداره..

حول مرگ

 اول سپتامبر ۲۰۲۵

صبح با گله و کنایه باهام حرف میزدی. ناراحت بودی که رفتم. بغض زیادی داشتی. هی میگفتی چرا ولم کردی. قطع کردیم، ذهنم آروم نمیشد، دوباره زنگ زدم و سعی کردم برات توضیح بدم که حق داری غمگین و دلخور باشی اما نباید به عشقم شک کنی. حرف میزدم، سوال میپرسیدی، مخالفت میکردی، شرح میدادم.. اما دستم بسته بود. تو بچه‌ای، خیلی بچه خیلی کوچولو. نمیفهمی که برات از ظلم بگم، نمیفهمی که برات از آزارگری بگم، نمیفهمی از تهدید به قتل برات بگم، نمیفهمی که در چه شرایطی بودم در چه شرایطی هستی، نمیفهمی مونندن تو اون کشور یعنی خود حهنم.. نمیتونم برات بگم اینکه مادرت کنارت نیست، نه به خاطر مهاجرت من که به خاطر حرومزادگی پدرته، نه مییفهمی که برات بگم گیر چه بی‌شرفی افتادی نه درسته که بدونی وقتی فعلا اسیرشی.. از غم، عصبانی شدی، فحش دادی و کریون فطع کردی..

بابت اینکه کنارت نبودم که وقتی بغضت شکست بغلت کنم، کاش میمردم…

عشق و نفرت

 بیست و هشت آگوسته، ساعت یازده و نیم شب

نزدیک به سه هفته از مهاجرتم گذشته و اولین شبیه که تو خونه خودم تنهام. ساعات سختی گذشت. اولین مواجهه هام با جدایی از تو و مهاجرت. اولین بخش کتاب داستانت رو برات ضبط کردم و فرستادم. یک ساعت پیش حدودا. آماده میشدم برای خواب که بهم پیام دادی: «ازت متنفرم». 

همون لحظه بهت پیام دادم که چرا؟ اما جوابی ندادی. تقریبا میتونم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده. دلتنگ شدی. گریه کردی. بابات برات دروغ بافته و به همت ریخته.

از پیامت حالم بد شد. تپش قلب و پنیک. سه تا پیام دادم بلکه ترغیب بشی به حرف زدن اما فایده نداشت. احتمالا تا نیم ساعت دیگه بابات بهم پیام میده و یک مشت دروغ و توهین و تحقیر. باز من پاسخ نمیدم. فردا بهت زنگ میزنم و میگی ببخشید. چهار ساله اوضاع کمابیش همینه و تو هنوز نمیتونی بفهمی کی داره چه کار میکنه.

آرزو میکنم دلت آروم بگیره. آرزو میکنم بتونم طاقت بیارم.

سال‌های بی‌بهار

 چهارسال و نیم پیش بود که آهنگ «سال بی بهار» «محسن چاووشی» رو شنیدم و صورت ماه تو اومد جلوی چشمهام وقتی میخوند «صورت ماهت» وقتی میخوند «تو شب‌هام بوت رو ندارم» «ماه ابروت رو ندارم» «دلمو چه کار کردی».. 

حالا، امشب باز به یادت با نگاه کردن به عکس صورت ماهت وقتی چند روز بود که به دنیا اومده بودی های های گریه میکنم.. مادرکم، جان دلم، تو شبهام بوت رو ندارم ماه ابروت رو ندارم.. جان دلم، پسرک نازنینم بدون تو چه طور زندگی کنم؟ چه زندگی‌ای بدون تو؟ چه معنایی بدون تو؟ چه بودنی بدون تو؟

نازک نازنینم، عکسهات رو میبینم.. چهار سال پیش، وقتی من رو از زندگیت پاک کرده بودی و نمیخواستی ببینیم.. عکسهات رو میبینم با اون حرومزاده‌ای که تو رو از من گرفت.. دنی، بابات میگفت دنیا زمین بیاد تو رو از من جدا نمیکنه.. دروغ میگفت مادر.. همه‌شون دروغ میگفتن.. تو رو از من گرفتن و چهار سال بال بال زدم برات که داشته باشمت و هرگز نذاشتن..
حالا من دارم دور میشم و تو خیال میکنی این تصمیم و خواست منه و نمیفهمی اون بودنی که در این چند سال از من دیدی بودن من نبود، تقلای من بود برای بودنت.. برای بودنم در کنار تو..

عروسکم، غم دنیا رو دلمه، نه چون دارم میرم، بلکه چون هر غلطی کردم نتونستم داشته باشمت.. نتونستم برات مادری کنم.. نتونستم بهت درس بدم.. نتونستم بهت عشق بدم.. نتونستم بهت اعتماد بدم.. نتونستم مادرت باشم..

سالهاست دارم تقلا میکنم که برات مادری کنم و هیچ.. تو پری از ترس و ابهام. تو پری از دروغ. تو پری از نفرت. تو پری از ندانستنها و اینها هیچکدوم تقصیر تو نیست عزیزکم..

من دارم میرم و راستش رو بخوای هیچ امیدی ندارم که یک روزی بتونم برات مادری کنم.. من دارم سالهای نوجوانی تو رو از دست میدم کما اینکه نه سالگیت رو از دست دادم..

دنی من نمیدونم چرا دنیا اینجوریه! نمیدونم مامان چرا نمیذارن مادرت باشم. نمیدونم چرا نمیذارن از خطرها دورت کنم. نمیدونم چرا نمیذارن ازت مراقبت کنم.. 

مامان خسته‌ترینم.. مامان خسته شدم از اینکه هر چند وقت یک بار لگد بخورم، فحش بشنوم، تحفیر بشم چون میخوام مادری کنم برات..

مادر نمیتونم، خیلی دویدم پسرم اما این همه دشنه رو کجای دلم بذارم؟ چه طور نفس بکشم وقتی پاشون رو گلومه و روحم اسیرشون؟

دنی انتخاب من، انتخاب من نیست. گزینه‌های من رفتن و مردنه. گزینه‌های من مادری نکردنه. چه کنم برات نازنینم که باز دوباره نمیخوای باشم؟ چه کنم که من رو نمیخوای؟ چه کنم که ازم میترسی؟ چه کنم که بهم اعتماد نداری؟ چه کنم از سیل سیل ظلم؟

دنی کاش وقتی بزرگ شدی شبیه اونها نشی. کاش دنیا یه فرشته از تو تحویل بگیره نه یک هیولای کثیف.

دنی کاش.. کاش میمردم و اینجا، این لحظه‌ها رو نداشتم و نمیدیدم و زندگی نمیکردم..

غم دلتنگیت، وصف ناشدنیه..

کلاه

 امروز مراسم تشییع جنازه کشته شدگان جنگ دوازده روزه بود. دونه دونه دونه فیلمها رو با دقت و روی دور کند دیدم. دنبال تو میگشتم. دنبال کلاهت و ریش قهوه‌ای پرپشتت. ساعتها دنبالت گشتم. خیلیها کلاه داشتند. خیلیها ریش داشتند. اما هیچکدوم «تو» نبود.

باز هم دنبالت میگردم.

دلتنگیت

 راز منی
سر منی
یا پیدات میکنم و در آغوشت میمونم تا مرگ
یا تا خود مرگ، به یادت مینویسم.

روز چهارم عاشقی

 انگار مال من بوده باشی، سالها. این طور بود که نفر اول چیزی به یادش نمیومد اما دو نفر بعدی که اومدن تو رو شناختن. همراه دکتر ک بودی و اسم مستعارت میمه. میبینی؟ تو اصلا پیش من نیستی اما من دارم قدم به قدم بهت نزدیکتر میشم. دو نفر دوم گفتند آره میدونیم کی رو میگی، قدش خیلی بلنده، تیشرت داشت، آره کلاه کپ داره، میمه، میم..

نفر اول گفت میشناسمش. گاهی که آدم خاصی اینجا باشه میاد. پرسیدم معمولا چند وقت یک بار. جواب داد معلوم نیست، ایام عادی هفته‌ای یک بار.. گفتم این عالیه، پس حتما تا هفته‌ی بعد میبینیدش گفت معلوم نیست. گفتم اگه بیاد و شما نباشی. گفت من میبینمش. گفت من میم رو میشناسم اما اون از گنده‌هاست.. فکر نمیکردم کسی شبیه شما دنبال اون باشه.. گفتم میفهمم.. گفتم حتما شماره‌م رو بهش بدید. گفت من میدم اما فکر نکنم بهت زنگ بزنه، به کسی شماره نمیده.. گفتم شاید بزنه.. گفت خیلی آدم خوبیه گفتم آره خیلی، تا شب بهم سر میزد، میخوام ازش تشکر کنم.. گفت برای من یک کار خیلی بزرگ کرد اما با شماره خودش هیچوقت بهم زنگ نزد، گفتم شاید بزنه..

اعتراف میکنم که من اشتباه کردم که وقتی اومدی ازم خداحافظق کنی، خجالت کشیدم، تعارف کردم و بندی گره نزدم، حالا اما سراسیمه به دنبالتم.. راستش رو بخوای، کم کم، همه شهر دارن میفهمن که یکی عاشق تو شده!

عاشق شدم.

 من در چهل سالگی عاشق شدم. در چهل سال و یک ماه و چهارده روزگی عاشق شدم. چند دقیقه پس از شش هفت انفجار و ضربت موشک در پانصدمتری‌م، عاشق شدم. من وقتی آنزیمهای قلبم بالا بود و در ccu بستری بودم عاشق شدم. من وقتی گوشهام نمیشنید و قلبم بد میتپید و اشکهام بند نمیومد و پاهام نای رفتن نداشت عاشق شدم. من در چند قدمی مرگ، عاشق شدم و این جذاب‌ترین اتفاق زندگی چهل سال و یک ماه و چهارده روزه‌م بود.

آغازِ پایان‌م

 جوجه

فکر کنم دیگه داریم میرسیم به آخر داستان..

الان که دارم برات مینویسم کنارم آرام خوابیدی، پنجره بازه، نه صدای رعد و برق نه هق هق من، هیچکدوم بیدارت نمیکنه..

امشب که داشتم گوشت چرخ کرده رو برای نهار فردات سرخ میکردم به این فکر کردم که احتمالا بهترین کار اینه که مادام العمر توی بیمارستان بستری شم، آدمهایی مراقب خودم و کارهام و معاشرتهام باشن تا گندی نزنم.. امروز فهمیدم که به قطع مرز واقعیت و خیال دیگه برام روشن نیست.. چشمهام گوشهام تار میبینن و گنگ میشنون.. و از همه چیز جدا میشم.. این اتفاق بارها برام رخ داده بود اما هیچوقت این اندازه نترسونده بودم.. حالا دیگه از خودم در کنار خودم و از خودم در کنار تو که عزیزترینمی، میترسم..

نمیدونم جداییمون از هم یا دیدن مادرت برای همیشه توی بیمارستان بدتره یا باقی ماندن در این شرایط پرمخاطره.. شاید سالهای بیشتری در شرایط استیبل‌تری داشته باشیم بهتر از ریسک ادامه دادن با این حال خراب باشه..

رعد و برق، حکایت از شب سختی داره که این تازه آغازشه..

نمیتونم

 همین روزهاست که خدای ناکرده بگم دیگه نمیتونم ببینمت..

من واقعا خسته‌ام جوجه، تو کمتر از قبل اذیت میکنی اما میکنی، و هزار تا چیز دیگه سختتر از تو

من دیگه دارم نمیتونم از یک طرف سگدو بزنم و همه‌ش دود شه بره، از یک طرف ناخوش احوال بی هیچ مرهم، از یک طرف تو و خواسته‌هات و تلخی‌هات و زهر ریختن‌هات و آزارگری‌هات.. نوجوانی و بخشی‌ش از سن و سالت میاد اما بخش دیگریش.. از کجا میاد این تلخی گفتار و رفتارت؟ 

تو نمیدونم من کی‌ام، من رو هیچ نمیشناسی، نمیدونی از کجا اومدم و در چه حالی‌م و الا مگه میشه بهم رحم نداشته باشی؟ همممم.. آره میشه، پدرت هم میدونست من از کجا و با چه حال نزاری اومدم..

بخش دیگه‌ش وضعیت همین روزهاست، هیچ کس من رو مادر و والد تو نمیدونه و این خیلی مسخره‌ست.. سه روز هفته پیش کسی میمونی که هیچ حقی در تو و زندگی تو و تربیت تو نداره..

این هفته با خودم فکر کردم شاید بهتره کمی عقب بشینم، چند روز بیای و بری، خواستی تماشا کن نخواستی هم نه.. شاید دیگه وقتش رسیده من هم تسلیم بشم وقتی نه تو نه هیچکس دیگه من رو که بزرگترین داشته‌ی زندگیم تو بودی و هستی رو به رسمیت نمیشنلسه.. شاید باید تلاش کنم سایه باشم.. دور دور دور..

تاب

 آدم تا کجا تاب میاورد؟ کجا میشود آخر طاقت آدم؟ چرا هر چه میشود باز این جان و توان کش میاید؟ شده نازک مثل آدامسی جویده شده که میان انگشتان کشیده باشی‌ش منتها پاره نمیشود. نازک و بی‌مصرف و نزدیک به پارگی شده اما پاره نمیشود. 

این قلبی که بد میزند و این روانی که آرام نمیگیرد را بودن به چه کار آید جز ترسیم مداوم زوال‌پذیری آدمی؟ جز نمایش تقلای رقت‌انگیز انسان برای ادامه‌ی حیات؟ جز شکنجه‌ای مداوم بر روانی که تا اینجا هم زیادی کش آمده؟

من هی منتظرم پاره شود. تمام شود این تاب. دق‌مرگ میگفتند؟ بلی، همان. چرا دق‌مرگ نمیشوم؟ چرا آرام نمیشوم؟ به گمانم یا باید بسوزم و آرام باشم یا یکجا دیگر نتوانم و تمام شود، این ول معطل درد کشیدن، فقط درد کشیدن هم حد میخواهد که ندارد، احمق، حقیر و بزدل!