اول سپتامبر ۲۰۲۵
صبح با گله و کنایه باهام حرف میزدی. ناراحت بودی که رفتم. بغض زیادی داشتی. هی میگفتی چرا ولم کردی. قطع کردیم، ذهنم آروم نمیشد، دوباره زنگ زدم و سعی کردم برات توضیح بدم که حق داری غمگین و دلخور باشی اما نباید به عشقم شک کنی. حرف میزدم، سوال میپرسیدی، مخالفت میکردی، شرح میدادم.. اما دستم بسته بود. تو بچهای، خیلی بچه خیلی کوچولو. نمیفهمی که برات از ظلم بگم، نمیفهمی که برات از آزارگری بگم، نمیفهمی از تهدید به قتل برات بگم، نمیفهمی که در چه شرایطی بودم در چه شرایطی هستی، نمیفهمی مونندن تو اون کشور یعنی خود حهنم.. نمیتونم برات بگم اینکه مادرت کنارت نیست، نه به خاطر مهاجرت من که به خاطر حرومزادگی پدرته، نه مییفهمی که برات بگم گیر چه بیشرفی افتادی نه درسته که بدونی وقتی فعلا اسیرشی.. از غم، عصبانی شدی، فحش دادی و کریون فطع کردی..
بابت اینکه کنارت نبودم که وقتی بغضت شکست بغلت کنم، کاش میمردم…