دلتنگی

 دیروز صبح با سرگیجه و هنگ اور بیدار شدم. بهش گفتم امیدوارم آدم مناسبت رو پیدا کنی تشکر کرد و رفت. نشستم یک قهوه خوردم و با خودم گفتم امروز باید دو ساعتی وقت آزاد کنم که بهش فکر کنم. به اتفاقای که در این دو سه ماه بینمون گذشت و آنچه حس کردم آنچه فکر کردم. باید فکر کنم، شاید بنویسم و قطعا بسیار گریه کنم. دیروز به شب رسید و وقت نشد.

صبح خسته و خوابآلود بیدار شدم. سریع جمع کردم که آماده جلسه بشم که یادم افتاد داشتم خواب دانیال رو میدیم. تیشرت طوسی، شونه های پهن، پوز خوابیدنش روی زمین وقتی دو سه ساله بود و روی زمین ماشین بازی میکرد و نوازش کمر و موهاش. منفجر شدم. از دلتنگی منفجر شدم. از دلتنگی پسرم و از دلتنگی این مردی که طی چند ماه گذشته فکر میکردم تو آسمون ماه گرفتم.

نفهمیدم دارم از چی زار میزنم؟ از دانیال که از دستش دادم یا از رویای پیدا کردن مرد آرزوهام. نشستم پای سیستم سیگاری روشن کردم و وقتی خواستم موزیک رو انتخاب کنم، سال بی بهار رو انتخاب کردم. آهنگی که بیش از چهار سال، هر بار شنیدم برای پسرک نازنینم زار زدم..

دستم از دست تو دوره

دلم انگار تو تنوره

توی سینه م که صبوره

غم رو موندگار کردی

سه چهار روزیه تب حضانت و ظلم به زنان و مادران تو توییتر داغه. داغم داغه و تازه. سالها میگذره و من مادری نمیکنم و همه میگن یه روز میاد و هیشکی نمیفهمه اون روز که بیاد دیگه نه من منم نه اون اون. تمام روزهای نوجوانیش و تمام آرزوهای مادریم همین لحظه ها، لحظه به لحظه همین روزها دارن میسوزن و پودر میشن و به هوا میرن.

هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر نخواستنی بودم و هستم.