همین روزهاست که خدای ناکرده بگم دیگه نمیتونم ببینمت..
من واقعا خستهام جوجه، تو کمتر از قبل اذیت میکنی اما میکنی، و هزار تا چیز دیگه سختتر از تو
من دیگه دارم نمیتونم از یک طرف سگدو بزنم و همهش دود شه بره، از یک طرف ناخوش احوال بی هیچ مرهم، از یک طرف تو و خواستههات و تلخیهات و زهر ریختنهات و آزارگریهات.. نوجوانی و بخشیش از سن و سالت میاد اما بخش دیگریش.. از کجا میاد این تلخی گفتار و رفتارت؟
تو نمیدونم من کیام، من رو هیچ نمیشناسی، نمیدونی از کجا اومدم و در چه حالیم و الا مگه میشه بهم رحم نداشته باشی؟ همممم.. آره میشه، پدرت هم میدونست من از کجا و با چه حال نزاری اومدم..
بخش دیگهش وضعیت همین روزهاست، هیچ کس من رو مادر و والد تو نمیدونه و این خیلی مسخرهست.. سه روز هفته پیش کسی میمونی که هیچ حقی در تو و زندگی تو و تربیت تو نداره..
این هفته با خودم فکر کردم شاید بهتره کمی عقب بشینم، چند روز بیای و بری، خواستی تماشا کن نخواستی هم نه.. شاید دیگه وقتش رسیده من هم تسلیم بشم وقتی نه تو نه هیچکس دیگه من رو که بزرگترین داشتهی زندگیم تو بودی و هستی رو به رسمیت نمیشنلسه.. شاید باید تلاش کنم سایه باشم.. دور دور دور..