آغازِ پایان‌م

 جوجه

فکر کنم دیگه داریم میرسیم به آخر داستان..

الان که دارم برات مینویسم کنارم آرام خوابیدی، پنجره بازه، نه صدای رعد و برق نه هق هق من، هیچکدوم بیدارت نمیکنه..

امشب که داشتم گوشت چرخ کرده رو برای نهار فردات سرخ میکردم به این فکر کردم که احتمالا بهترین کار اینه که مادام العمر توی بیمارستان بستری شم، آدمهایی مراقب خودم و کارهام و معاشرتهام باشن تا گندی نزنم.. امروز فهمیدم که به قطع مرز واقعیت و خیال دیگه برام روشن نیست.. چشمهام گوشهام تار میبینن و گنگ میشنون.. و از همه چیز جدا میشم.. این اتفاق بارها برام رخ داده بود اما هیچوقت این اندازه نترسونده بودم.. حالا دیگه از خودم در کنار خودم و از خودم در کنار تو که عزیزترینمی، میترسم..

نمیدونم جداییمون از هم یا دیدن مادرت برای همیشه توی بیمارستان بدتره یا باقی ماندن در این شرایط پرمخاطره.. شاید سالهای بیشتری در شرایط استیبل‌تری داشته باشیم بهتر از ریسک ادامه دادن با این حال خراب باشه..

رعد و برق، حکایت از شب سختی داره که این تازه آغازشه..