جمعه روز اول جنگ دوازده روزه سیزده جون

 حدود چهار صبح از سر و صدای انفجار بیدار شدم. اول فکر کردم رعد و برقه. بعد فکر کردم جشن و آتش بازی. ادامه دار بود اما. گوشی رو برداشتم و ساعت رو که دیدم سریع توییتر رو باز کردم: دو دقیقه بود که جنگ آغاز شده بود.

از جا پریدم و ایران اینترنشنال رو باز کردم. حالا دیگه شاید ده دقیقه ای گذشته بود. فکر میکردم مثل چند دفعه سال گذشته باشه اما ایران اینترنشنال اعلام کرد که چند تن از سران سپاه کشته شدن. این بار کشته دادیم.

رفتم سراغ کمد کیف پارسال رو برداشتم، طلاها و دلارها رو توش گذاشتم. زنگ زدم شیرین. گفتم بیداری؟ گفت آره. گفتم کیف جمع کن. گفت چرا؟ گفتم جنگه. تعجب کرد. تازه فهمیدم که به خاطر پیام دیشبم تلفن رو جواب داده. شب قبل، پنج شنبه شب بهش گفته بودم که اگر بلایی سر من اومد بدون کار علیه. پرسید چرا و گفتم که دنبال پاسپورت دانیال بودم و وحشی بازی در آورد. حس میکنم ممکنه بیاد سراغم. حالا اما به خاطر علی به شیرین زنگ نزده بودم، متوجهش کردم که به خاطر جنگ بهش زنگ زدم.

بعد زنگ زدم عمو. بیدار بود و میخندید. گفتم چه کار کنیم گفت هیچی بشینیم ببینیم چی میشه. حالا دیگه شاید یک ساعتی گذشته بود از انفجارها اما باز صدا میومد. این سابقه نداشت. اینترنشنال یکی یکی سردارهای سپاه کشته شده رو معرفی میکرد. سردار باقری قلبم رو فشرده کرد. کوله رو گذاشتم کنار مبل و نشستم رو به تلوزیون..

ساعتها میگذشت و من مقابل تلوزیون بودم. تو توییتر بودم. تو گروه بچه های شرکت تو تلگرام. همه وحشت کرده بودیم و منتظر بودیم ببینیم کی میخواد تمومش کنه. اونچه که عجیب بود، یک طرفه بودن جنگ بود. جمهوری اسلامی هیچ واکنشی نشون نمیداد. هر لحظه عصبانی تر میشدم. نشستیم که بکشنمون؟

صبح بود که عمو زنگ زد و گپ زدیم. متعجب بود که چرا اینها واکنشی نشون نمیدن. من هم. همچنان پای تلوزیون و توییتر و تلگرام بودم. حدود ظهر بود باز عمو زنگ زد. هر دو سه ساعت یک بار صدا میشنیدم. بعضی ساعتها هم که صدایی نبود اخبار از انفجار در یک نقطه دیگه تهران بود. عصر که شد و عمو برای بار سوم زنگ زد فهمیدم که بیقراره. گفتم بیا اینجا. اومد. 

بی تاب بودم. تو خونه تند تند راه میرفتم. بی هدف. تلوزیون تمام مدت روشن بود. گوشی تو دستم. حدود غروب بود که تلوزیون اعلام کرد ایران پدافند روشن کرده. چندین ساعت بعد از شروع حمله. بیش از دوازده ساعت بعد از شروع حمله. گفتم ایول. و تازه با عمو شروع به صحبت کردیم که دهنشون سرویس، بلاخره از خواب بیدار شدن. از تحقیری که حس کرده بودیم گفتیم. دل خوش که هیچ، ما سراسر کینه ایم از جمهوری اسلامی اما تعرض به ایران؟ حمله به ایران؟ هر مادرقحبه دیگه ای هم که اینجا بود باید خوار متجاوز رو میگایید و قطعا در این هیچ شکی نبود. 

عمو میگفت کنار پنجره نشین. پرده ها رو بکش که شیشه نریزه. طناز رو بیرون نبردم. ترسیده بودم. ترسیده بودیم. به حرفهای عمو گوش میدادم. بلاخره اون یک جنگ رو دیده بود.

حدود شب بود که به علی پیام دادم. گفتم دانیال رو میدی فردا ببرم شمال؟

گفت الکی شلوغش نکن، آدم عادی رو نمیزنن. تو هم اگه میخوای ببریش جایی روز خودت دوشنبه ببر و پنج شنبه برگردون.

جوابی ندادم.

زنگ زدم به دانیال و حالش رو پرسیدم. نمیدونستم چقدر میدونه و چه قدر نمیدونه. کم کم از حرفهاش فهمیدم که کاملا میدونه داره چی میشه. پرسیدم میترسی؟ گفت آره. گفتم حق داری. من هم میترسم اما هر چی باشه من و بابا کنارتیم. 

اون شب تا صبح مقابل تلوزیون و روی مبل خوابیدم. عمو تو اتاق دانیال خوابید. گاهی بیدار میشد و میگفت نترس دخترم.. چیزی نمیشه.. خدای بچه ت هم بزرگه..

انگار یادش رفته بود خدا، هیچوقت بزرگ و بزرگوار نبوده.