آدم تا کجا تاب میاورد؟ کجا میشود آخر طاقت آدم؟ چرا هر چه میشود باز این جان و توان کش میاید؟ شده نازک مثل آدامسی جویده شده که میان انگشتان کشیده باشیش منتها پاره نمیشود. نازک و بیمصرف و نزدیک به پارگی شده اما پاره نمیشود.
این قلبی که بد میزند و این روانی که آرام نمیگیرد را بودن به چه کار آید جز ترسیم مداوم زوالپذیری آدمی؟ جز نمایش تقلای رقتانگیز انسان برای ادامهی حیات؟ جز شکنجهای مداوم بر روانی که تا اینجا هم زیادی کش آمده؟
من هی منتظرم پاره شود. تمام شود این تاب. دقمرگ میگفتند؟ بلی، همان. چرا دقمرگ نمیشوم؟ چرا آرام نمیشوم؟ به گمانم یا باید بسوزم و آرام باشم یا یکجا دیگر نتوانم و تمام شود، این ول معطل درد کشیدن، فقط درد کشیدن هم حد میخواهد که ندارد، احمق، حقیر و بزدل!