یکشنبه روز سوم جنگ دوازده روزه پونزده جون

 صبح زوده. عمو رفته اداره. به پرنیان پیام میدم. میگم اگر من مردم تا همیشه هوای دانیال رو داشته باش. هر کاری که کرد تو حواست بهش باشه. بهم زنگ میزنه. خوابیده توی تخت. تصویر وصل میشه. صورتش ورم کرده از گریه. تا صورت هم رو میبینیم زار میزنیم. زار میزنیم. زار میزنیم.

نمیتونه از توی تخت بلند بشه. نمیتونم سیگار روشن نکنم. شیرین رفته همدان. نرگس و توحید روسیه گیر افتادن. میگم خودم میرم میگیرم میگه برو پاسداران بگیر. حدود ظهره که راه میفتم. همت رو دارم به سمت شرق میرم. شهر خلوته. مرجان زنگ میزنه میگه بیا بریم کردان. میگم بدون دانیال جایی نمیام و برای فردا جا گرفتم ببرمش شمال. داریم با هم حرف میزنیم که یهو از سمت راست اتوبان صدای انفجارهای پیاپی میاد. به هیچی فکر نمیکنم و فقط فرمون رو میگیرم سمت لاین سرعت. کسی نیست تو اتوبان و تصادفی نمیشه. فقط گاز میدم. مرجان هم از پشت تلفن صدای انفجار رو شنیده. بغض کرده و ترسیده. میگه پسرش میگه نمیاد کردان چون باباش تهرانه و نگران باباشه. تلفن رو قطع میکنم. میرسم پاسداران. هزار دلار میگیرم. برمیگردم خونه. تلوزیون رو روشن میکنم. زمانی که همت و پاسداران بودم، تجریش رو زده.

میگن آب منطقه یک قطع میشه. شروع میکنم آب جمع کردن.

عصر زنگ میزنم به دانیال. میگه مامان این هفته نمیخوام بیام پیشت. حسابی قاطی میکنم. میگم امکان نداره. من سه روزه دارم پاره میشم. باید بیای. عصبانی میشه میگه نمیام. میگم چرا میگه بابا برام بازی پلی استیشن خریده امشب میرسه. میگم اصلا مهم نیست. بازی برای بعد. باید بیای. عصبانی میشه میگه نمیام. میگم دانیال، یا میای یا از این به بعد طبق قانون میای پیش من. سه شنبه عصر میای پنجشنبه عصر میری. دیگه دلم تنگ شده واسه تو و واسه اون ندارم. یا فردا میای یا دیگه باهات راه نمیام. عصبانی میشه میگه اگه میخوای این کار رو کنی اصلا دیگه پیشت نمیام و تلفن رو قطع میکنه.

پنج دقیقه بعد علی پیام میده چه خبره؟ میگم هیچی از این به بعد طبق روال حکم دادگاه میبرم و میارمش که هر بار واسه من اینجوری بازی درنیارید. زنگ میزنه. قاطی بازی درمیاره. میگه من همیشه طبق قانون بودم میگم آفرین باز هم باش. میگه من از همه جا بیخبر واسه چی به بچه میگی بابات کاری کرده که تو نیای. میگم قطعا بازی خریدنت واسه امشب ربطی به این نداره که فردا قرار بود ببرمش شمال. میگه دیوونه ای و قطع میکنم.

زار سگ میزنم.

پیش از غروبه. طناز رو برمیدارم و میریم پارک همیشگی. هیچ کسی تو خیابون نیست. هیچ ماشینی عبور نمیکنه. میرسیم به پارک. شهر در سکوت غیرقابل باوریه. مرکز خرید روبرومون بسته ست. پارک هیچکس نیست. پرپروک و قهوه فروشی کنارش تعطیله. گربه ها و سگها هم کم شدن. با طناز وارد پارک میشیم. برجهای سعادت آباد ازشون دود بلند میشه. شهر بوی سوختگی میده. از برجها عکس میندازم میایستم به سمت جنوب . میچرخم به سمت کوه های شمال. پویا زنگ میزنه. ویدیوکال. جواب میدم. در اولین جمله میگه ا؟! تو که هنوز تهرانی. هیچی نمیگم میشکنم روی زمین و زار میزنم. در حال رانندگیه. سکوتش و زار زدنم.

فقط میگه: ای بابا.

کمی که نفسم بالا میاد میگم دانیال نیومد. 

یک ساعت روی زمین پارک ضجه میزنم. طناز کنارم میشینه و میچسبه بهم. پویا باهام حرف میزنه. فقط از جنگ میگیم. چی میشه؟ چی بشه بهتره؟ چی کار کنیم؟ قحطی بشه چی؟ یکیمون بمیره چی؟ پرنیان چه میکنه؟ دانیال چی میشه؟ چه کار کنیم؟ یک ساعتی حرف میزنیم. کم کمه که عمو بیاد. هوا داره تاریک میشه. برمیگردم سمت خونه. عمو میاد.

مرجان تو راه کردانه. عمو شب میاد پیشم. رو تخت دانیال میخوابه. روی مبل میخوابم مقابل ایران اینترنشنال.

کمی آب جمع کردم. فاضلاب و آب تجریش تخریب شده.

شب غرب تهران میلرزه. به علی پیام میدم. میگم پونک رو زدن. میگه شهران بود. به رضا پیام میدم میگه سر کوچه مون بود ما رفتیم شمال. جمال رفته سنندج. زن و بچه احد رفتن کرج. محمد رفته بینیس. مرجان رفته کردان. شیرین رفته همدان. علی میگه بچه خواب بود نفهمید.