روی مبل خوابیده بودم وایران اینترنشنال روشن بود. گاهی میزدم بی بی سی اما هیچکدوم به روز نبودن. وحید آنلاین از همه بهتر کاور میکرد. گروه تلگرامی شرکت پر شده بود از اخبار انفجار. همه خایه کرده بودیم حتی اگر چیزی نمیگفتیم. حتی اگر شوخی میکردیم. که من شوخی نمیکردم. من فقط ترسیده بودم.
حدود چهار اینطورای صبح بود که باز صداها زیاد شد. من ولنجک بودم. صدا میومد. بیست دقیقه بعد اخبار میگفت شرق رو زدن. همون لحظه جنوب رو زدن. حالا یه شهر دیگه. حالا یه منطقه دیگه. پشت سر هم اخبار و فیلمهای انفجار میومد. همه خایه کرده بودیم. همه.
شرکتها باز بودن. بانکها باز بودن. در روزهای بعد یکی یکی تعطیل میکردن. دولت به تعطیلی شهر اعتراف نمیکرد اما یک روز به یک بهانه و روز دیگه به یک بهانه دیگه یک ارگانی اداره ای جایی رو تعطیل میکرد. شرکتهای خصوصی اغلب باز بودن.
من پشت میز کارم مینشستم. سعی میکردم کار کنم اما حتی یک خط حتی یک کلمه کد نمیزدم. گوشی از دستم نمیفتاد. تلوزیون تمام مدت روشن بود. عمو صبح رفته بود اداره. تخم نمیکردم طناز رو ببرم بیرون. سعی میکردم تو خونه یه کاری کنم. نظافتی چیزی. پرنیان مدام پیام میداد و جویای شرایط میشد. با هم حرف میزدیم. پویا پیام میداد. مهدی پیام میداد. شیرین درگیر پیدا کردن ماشین بود که بره همدان. مردم کم کم حرف از تخلیه تهران میزدن. اکثرا به سمت شمال.
طناز بدغذایی میکرد. دستشویی نمیکرد. من تو خونه راه میرفتم. مدام راه میرفتم. موزیک نمیذاشتم برخلاف همیشه. صدای تلوزیون کم بود که اگر صدای انفجار اومد بشنوم. چرا احساس امنیت میکردم که حواسم به صدای انفجار باشه؟ اگر میشنیدم یا نمیشنیدم چه فرقی میکرد؟
شش ماهی گذشته و بعضی چیزها یادم رفته. پیامها رو میبینم و یادم میاد. پویا نوشته نترس زنده میمونید. نوشته شده بیام لب مرز بگیرمتون میام. نوشتم میترسم. از اینکه براش نوشتم امروز نتونستم آب معدنی پیدا کنم. مغازه ها نداشتن.
یکی از همکارها سمت غرب بود. مدام ازش آمار غرب رو میگرفتم. چه کمکی میکرد؟ نمیدوونم. چه کمکی میکرد که بدونم بچه م الان چه صدایی رو میشنوه و چه صدایی رو نه؟ نمیدونم.
مشتری عراق پیگیر کار بود. نمیتونستم بشینم پای کار. نمیتونستم کدها رو بخونم. کم کم وی پی انها وصل نمیشد.
به دانیال زنگ زدم. سعی کردم مثل همیشه حرف بزنم. حوصله حرف زدن نداشت.
میگن بنزین رو سهمیه ای کردن فقط بیست لیتر. باک خالی نیست اما پر هم نیست.
غروب میشه عمو هنوز نیومده. تو تلگرام میبینم که بعد ساعت هشت دیگه بنزین نمیدن سریع میزنم تو خیابون. کوله رو با خودم
برداشتم. به محمد پیام میدم که اگر من تا یک ساعت دیگه جواب ندادم یعنی چیزی شده. کوله هر چی داره مال پرنیانه. به پرنیان پیام میدم که این شماره محمده اگه تا یک ساعت دیگه خبری ازم نبود ازش پیگیر شو.
میرسم پمپ بنزین یادگار. به صاحبخونه پیام میدم که این شماره عموی منه. اگر اتفاقی برام افتاد همه وسایل و پول رهن و همه چیز رو بده بهش. زنگ میزنه. میگه نگران نباش چیزی نمیشه ایشالا. میفهمم که خواسته مطمین شه خودم بودم. بهش میگم فردا میرم شمال اما اگه نبودم به عمو همه چیز رو تحویل بده. بیست لیتر بنزین میزنم. باک پر میشه. برمیگردم خونه و چندین و چند کنسرو و آب میخرم برای فردا که قراره بریم شمال.
شب عمو اومد.
غذای دیشب رو خوردیم. تو اتاق دانیال خوابید. روی مبل مقابل ایران اینترنشنال خوابیدم.