دو سه ساعت دیگه باید برم فرودگاه و دوباره برم.
پنج روز کنار هم بودیم. عاشقانه و چسبیده و دلداده. بعد رفتی. رفتی و دیگه برنگشتی. دو سه ساعت دیگه باید برم فرودگاه و ازت دور شم و الان یک هفته ست که ندیدمت. گفتی که نمیخوای ببینیم. حتی الان هم. حتی برای یک بغل و بوس که همراه راهم باشه. نمیخوای ببینیم چون دوچرخه خریدی. چون بابات برات دوچرخه خریده. چون مامانم برات دوچرخه خریده و داده به بابات و تو باهاش فریب خوردی. مثل همیشه.
ابتدای پاییز، در حالیکه تمام یک ماه آخر تابستون که من نبودم افتاده بودی گوشه خونه پای کامپیوتر و گوش، مادرم برات دوچرخه خریده.دقیقا همون هفته ای که من بعد چهل روز برگشتم ایران به اصرار تو و به خواست تو و فقط به خاطر دیدن تو، دقیقا در همون هفته مامان من برات دوچرخه خریده. بابای تو میخواد تو رو از من دور کنه و به مامان من میگه که برات دوچرخه بخره. مامان من برای بابای تو پول خرج میکنه چون شیفته ی اینه که مردها تحسینش کنن تقدیرش کنن و البته دیوانه وار پر از کینه ست از دو تا دخترش که مسیر اون رو نرفتن که مجبور بود به خاطر حرف مردم کنار خودش نگهشون داره که به اصرار شوهر اولش، پدر من، اونها رو زاییده بود. چه فرصتی از این بهتر؟
حالا مامان من برای خوشایند بابای تو و برای ارضای حسادتش برای بابات پول خرج میکنه و بابات ایده پردازی میکنه چه طور پولهای مامانم رو خرج کنه که وقتی میام ایران دیدن تو، فقط برای دیدن تو، تو نیای که ببینمت.
یه روز بهم گفتی واسه دیوونه بازیهاته که همه ترکت کردن. بهت گفتم منظورت کیه؟ مامانم؟ بابات؟ اونها دو تا حرومزاده ن که خوش به حال من اگر من رو ترک کنن.
کم کم میفهمی. شاید خیلی خیلی دیر. شاید روزی که دیگه نباشم تا بیای و بهم بگی مامان، تو راست میگفتی. اما بلاخره تو هم بزرگ میشی تو هم حرومزادگیها رو میبینی، تو هم حرومزادگیها رو میشناسی و تو هم حرومزاده ها رو میشناسی.
حالا من دوباره دارم میرم در حالیکه نمیدونم کی، کجا، دوباره میتونم تو رو در آغوش بگیرم.
اگر روزی من نبودم و تو حرومزاده ها رو شناختی و فرصتی نبود که بیای و بگی مامان، اشتباه کردم که فریبشون رو خوردم، بدون که من ازت گله ای ندارم، تو خیلی کوچولو هستی. من هم یه روزهایی خیلی کوچولو بودم جلوی مادرم جلوی پدرت. من هم سالها گول خورده بودم. ازت گله ندارم، فقط بدون که چرا رفتم...
عاشقانه میخواهمت.