خاطرات

 سپینود ناجیان مرد.

خاطراتم زنده شد. روزهای غریب و عجیبی بود. حال خوبی ندارم از به یادآوریشون. حالا که مادر تنها هستم بیشتر میتونم بفهممش. چه خوب که مینوشت. چه خوب که توان نوشتن داشت. آخرین برخوردمون زیادی تلخ و بد بود. کاش هیچوقت رخ نمیداد. یاد نیکی ازش باقی مونده بین اطرافیانش که پس دمش گرم. زندگی پربار یعنی همین. که دخترش دلتنگ نبودنش باشه و اطرافیانش دور و نزدیک ازش به نیکی یاد کنن. دمش گرم که خوب زیست. 

حال بدم از از دست رفتن فرصتهاست. از باقی ماندن خاطرات تلخ. از شرمندگی لحظاتی از زندگی که خودمون خرابشون کردیم. در این مورد خاص و بسیاری موارد دیگه که یادم میاد و ازم رد تلخی مونده، میتونم بفهمم و به یاد بیارم که چرا بدی کردم اما در عین حال میتونم خودم رو محکوم کنم که چرا درک بهتری از شرایط نداشتم. قطعا میتونستم برخوردی بسیار معقول و درست تر از خودم نشون بدم اگر بیشتر نگاه میکردم به شرایط.. اما نکردم. از ندانستن بوده از بلد نبودن بوده از خودخواهی بوده.. یا همه ش با هم. در نهایت چیزی از بغض امروز کم نمیکنه. خاطره تاریک ذهن رو روشن نمیکنه. 

به گمانم حالا تنها کاری که ازم برمیاد اینه که برم سراغ آدمهایی که لازمه ازشون عذرخواهی کنم و هنوز فرصتش از دست نرفته.

سپینود، کم میشناختمت، اما میدونم که خیلی سرسخت بودی، میدونم که یک مادر سرسخت بودی، آرزوی خوشبختی و شادی دارم برای دختری که از تو نشان داره، همونجور که تو دوست داشتی زندگی کنه، زندگی کنه...