یک بعد از ظهر
روزی از روزهای هفته
در فصلی
محدود به کُنجی
صاحبِ تکه آسمانی، کمابیش آبی
آن هنگام که قلمی و تکه کاغذی از آنِ من است
و می توانم ثبت کنم فریاد کودکِ همسایه را:
"ماماااااااان بگو بزنه کارتوووووون"
،
خرسند میشوم
چرا که زندگی را زندگی میکنم.