داستان سوم

دستانم را حلقه ی گردنش میکنم و تمامِ خود را در آغوشش جا میدهم. رهایم، به دستانِ او. تنگ در برم میگیرد آنچنان که با دو دستش هستی ام را احاطه میکند. پاهایمان درگیرِ هم میشوند و چون چشم در چشم، لب بر لب، سینه به سینه و خویش در خویش میشویم، به "ما" پرواز میکنیم.
نفوذ میکند، نفس زدنهایش به "ما"یمان آن زمان که با هر بازدم مرا دور میکند. سرد میشوم. در دَمَش نزدیک میشویم و باز، بازدم.
میخواهمش، دوریَش را هرگز نخواهم پذیرفت، نزدیکتر میشوم و تنگتر میفشارمش.
نفس میکشد و در سرمایِ بازدمش مرا دور میکند.
میخواهمش، تنگتر میفشارمش.
نفس میکشد.
تنگتر.
نفش میکشد.
تنگ تر.
نفس نمیکشد.
نفس نمیکشد.
نفس نمیکشد.
آرام میشود. آرام میشوم. دستانم هنوز بر گردنش عشق میورزند.