آغاز میشود....
من، رها میشوم در برِ نسیمِ خُنُکی که در میانِ اندامم میرقصد،
و امن میشوم از آوایِ نوازشِ جاروی آن مردِ همیشه گمنام، بر رخِ خسته و محکومِ زمین ،
چه زیبا میشوم از درخششِ حضورِ ماه و ستارگان بر تک-تک، مردمانِ چشمانم،
نیز، آرام میشوم چون صدایِ سکوت، بر گوشهایم، سنگین، مینشیند،
حال، خفته میشوم چون شبِ یکرنگ، پلکِ چشمانِ خسته ام می...