داستان یک

هنوز دو قدمی از اتاق دور نشدم که باز، برمیگردم، چراغو روشن میکنم و خودمو تو آینه برانداز میکنم:
"خوبه، یعنی بد نیست، نه، واقعا خوبه فقط فرق داره با خودم". از خودم خوشگلتر شدم.

صدایِ بوقِ تاکسی، به سمت درِ خروجی میکشَدَم. حال و هوای داخل ماشین از بوی عطرم عوض میشه. خوشم میاد. به عادتِ همیشه پنجره رو تا آخر پایین میارم.
دستمو به کیف میبرم که سیگاری بردارم: "نه! بوش میمونه. خوب نیس". یک حسِ افسوس، توام با امید تو دلم میپیچه.
به اتوبان چمران که میرسیم باد تندی تو صورتم میزنه: "لعنتی". پنجره رو بالا میبرم و موهامو مرتب میکنم.

نگرانیِ اینکه چه خواهد شد، حوصلمو سر میبره. یه پروپرانول40 میخورم. به سختی خودمو تو آینه کنار ماشین پیدا میکنم:
"خوبه...، حیف که موهام کوتاهه، خیلی کوتاهه، کاش این بار نزده بودم...
البته نمیدونستم هم که حالا یهو فلانی جلوم سبز میشه!
فلانی چیه بی ادب، تو کلِ زندگیت آدم اینقدر درست حسابی دیده بودی؟"
میخندم:
"نه! هِه. حالا خیلیم بد نیست، آرایشم که خوبه."
کمی نیمخیز میشم و لباسمو مرتب میکنم که چروک نشه: "مردک، هف تومن گرفت واسه یه اتو! دزد!!".
"هِه، فکر کن، یه روزی اینا واسم مهم نباشه، اصن دمِ چشمم نیاد، دور نیست. واقعا دور نیست. همین امشب، شانس همینه دیگه. بزنه یه همچین کسی عاشقِ من بشه!! همین امشب، اگه همه چی خوب پیش بره، به زودی من میشم صاحب اون ماشین، من میشم خانومِ اون خونه، من میشم عشق و همسرِ چنان مردی، من میشم دخترِ چنان خانواده ای. خودِ خودِ بهشت. واقعا چرا این بشر از من خوشش اومد؟! خودمم نمیدونم. خودشم نمیدونه، اما نمیذارم پشیمون شه. میتونم، میدونم. فکر کنم به همین میگن جهش، تو این بحثهایِ تکامل و اینا."
سوزشِ انگشتم، بَرَم میگردونه به اتوبان چمران-شمال. "اوی! کاش دستمو نگیره، بد میشه اگه ببینه ناخونهامو میجَوَم! بعضی چیزارو هیچ جوره نمیشه مخفی کرد."

میونِ ترافیک، سنگین میشم از نگاهی:
یه دختربچه 5-6 ساله، پنجره اتوبوس رو دودستی چسبیده، کنارش، صورتِ زنِ تکیده ای، سرد و خشک، منگِ خواب، به شیشه چسبیده. بعید میدونم خوابی ببینه.
نگاهمو به ساعتم میندازم: "خوبه، دیر نمیشه".
هنوز سنگینم:
به ساعتم خیره شده، دورِ مُچِش یه تیکه لاستیکه، از نگاهم شرم میکنه. چشمهامو میبندم و تکیه میدم تا خووووب نگاهم کنه. مثلِ قدیما که دوست داشتم خوب نگاه کنم. مثلِ 20 سال پیش، صورتکهایی هوس-برانگیز و حسرت-آور، آنقدر زیرچشمی خیره میشدم تا تو رویاهام خوب به خاطر بیارمشون، با تمامِ داشته ها و نداشته هاشون، با تمامِ داشته هاشون. سمبلهایی که تو خردسالی، ایده آلِ آینده ام بودند. اونها که رویاهام رو میساختند، رویاهایی که سبب شد تمامِ این بیست و چند سال "تلاش کنم"، "قوی باشم"، "بینیاز باشم".
حسش رو حس میکنم:
حسِ حقارتی که با امید به فردا، همراهه: "من هم اینگونه خواهم شد." "من، خودم، اینطور خواهم شد." "من، خودم، همه چیز رو درست خواهم کرد." "من، خوشبخت خواهم شد." "من، خودم رو خوشبخت خواهم کرد.". . .
چشمهام رو که باز میکنم از ترافیک خبری نیست و نه از اتوبوس و نه دخترک، سمبل کودکیهام.
- "ببخشید، لطفا برگردیم."
- ؟
- "برگردیم."
- !

آرام میشوم وقتی سنگینیِ رنگِ ماسیده بر لبهایم، روی فیلترِ سفیدِ مارلبرو، بجا مانده، بر زمین میافتد و از من دور میشود.
آرام میشوم وقتی نسیمِ خنکِ چمران جنوب، آشفته سیمایم میکند.
آرام میشوم.