خودش خواست که به آغوشش برم.. میدونستم که به محبت کردنِ به من نیاز داره؛ با غرور پذیرفتم و معصومانه سر بر سینه اش گذاشتم. نوازشم میکرد. بدون آنکه بگوید "این چه موهاییه، بذار بلند شه، کلی قیافتو بد کرده" یا "باز تو ازین مزخرفات زدی به سرت؟ عقلت نمیرسه دیگه" یا " اَه چه بویِ سیگاری میدی"...
موزیک عوض شد: "عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره...."
یادم اومد که از چه روزهاییم بیخبره. جَری شدم، دهانم باز شد و واژه ها فرار کردند:
"چه شبهایی داشتم من با این آهنگ"
نگاهش متمرکزم میشه.
"دو ماهِ تماااام"
گُنگه از آنچه که در سر دارم.
"شبها مینشستم، با یه شیشه وی.سکی، چند پاکت مارلبرو، از ترس همسایه هدفونو تو گوشم فرو میکردم، صداشو تا آخر زیاد میکردم، فقط همین آهنگ، دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعتِ تماااام، فقط همین آهنگ"
خوب میشنود، به سینه میفشاردم و قطره اشکش به صورتم میلغزد و در میانِ اشکهایم غرق میشود.
"و نمیفهمیدم چی میشد که سست میشدم و به خواب میرفتم."
به خواب میروم.
فهمید آن روزهایم را؟ نه! اما این بار، شنید. ممنون.