من عشق می ورزم.

من تسلیم میشوم هر بار که فکر میآید،
و در بَرَم میگیرد.
رها میشوم در آغوشش و میرقصم پا به پایش، تا آندم که از پایکوبه هایم واژه ریزد.
ناگاه، چه وحشیانه، جمله بر اندام عریانم میخزد،
و بکارتِ ناشناخته هایم را نابود میکند،
و فریادهایِ فروبرده ام را ز هم میدرد،
پس من به درونِ آرامِ خویش صعود میکنم.
شاداب از این همخو.ا.بگی،
و ارضا از این آمیزش،
دست نوشته هایم را به سینه میفشارم،
و چون تو از در آیی، تقدیمت میکنم.

تو میپذیری و هرگز نمیدانی هرز.گیهایِ منی را که پایبندم به عشقت.