بویِ متعفنی چشمانم را میسوزاند. اشک نزدیک میشود، پَسَش میزنم. اینجا همه سیاهند و سیاهپوش. مفرّی نیست، مگر شاید آسمان. آبیست، چون همیشه، همه جا، آسمانِ این گورستان نیز، حتی، آبیست. فریادی از کنجی میآید. زنیست سیاهپوش که به اندامی سپید پناه میبرد. اندامی که سرد است. کاش تو هم میآمدی، زودتر، اینجا هوا دم دارد، از این همه اشک در این همه آه، هوا دمناک است.
سختم میشود. دور میشوم. فریادی دیگر، این بار تو میآیی. بازمیگردم، میدوم، نزدیک میشوم، دور میشوی، میدوم.
دویدم و دویدم و به دشتی رسیدم. دشتی تا دور؛ تا آنجا که آسمان تمام میشود. اما تو زودتر رسیدی و من باختم و تو اول شدی. نگاهت میکنم:
بلند قامتی و متین، چون همیشه.
نگاهت میکنم، دوست دارم دیدنت را، حتی بیش از همیشه. گویا این آخرین بار است و این آخرین مکان، دیگران میگویند. من بیشتر نگاهت میکنم. منتظر میمانم تا نگاهم کنی، نمیکنی! شاید باید بیشتر منتظر بمانم، میمانم.
میآیند و تو را در بر میگیرند؛ صادق باشیم، حسادت میکنم. و برایت لالایی میخوانند: "لا الله الا الله محمد رسول الله لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيي و يميت و هو حي دائم قاهر قادر عادل فاضل لاينام و لايموت و لايفوت و لايحول و لايزول ابدا ابدا ذو الجلال و الاكرام بيده الخير و هو علي كل شيئ قدير". احمقند، نیازی نیست، ساعتهاست که تو خوابی.
تو چه آرام، به یک وجب سهمِ خود قدم میگذاری. به گمانم زود است! بنا به عادت تو باید بازگردی، نیم نگاهی عمیق بر من به یادگاری گذاری و چون لبخند زنم گویی: "زود برمیگردم". اما نمیکنی، آرام فرو میروی.
خشن میشوم، به سویت میآیم تا چشمانم را نشانت دهم و چون پرده از رویت بردارند، شاد میشوم از آنکه این، تو نیست: چه بسیار سردتر، بیرنگتر، بیحستر، تلختر و نامهربانتر از توست. فریادِ لبخندی از درونم فرار میکند. تو نبودی و من از این خوشی، دور میشوم از سیاهپوشانی که اکنون وحشیتر از همیشه مویه میکنند.