از مرگ میگویم.

4:30: بیخوابم. پنجره رو باز میکنم، آسمان زیر ابرها گم شده. میترسم ابر بماند و باران نبارد و آسمان سنگین شود چون سینه ام.
سرمو زیرِ پتو میبرم.
5:45: به نیروی عادت از اتاق خارج میشم. کلیدی که پشتِ درِ خروجی باقی مونده و گوشی تلفن که سه تکه، کفِ اتاق ناله میکنه، خارج از عادته: آها، یادم اومد، دیشب ترسیده بودم، آنقدر که خواستم یکی را، هر یکی را، به حریمِ خود دعوت کنم، و چون کسی نبود... . بیاد دارم که چشمانم را بستم آندم که به خود گفتم: "مگر دیگر چه میتواند شد؟"
به اتاق برمیگردم.
پس از 6: بیشک ساعت از شش گذشته که موبایل، اینقدر بیقراری میکنه. کمی منتظر میمونه و بعد میره. مهم نیست. سرم زیرِ پتوست.
همچنان موبایلم را میلرزانند.
7:00: بعادت باید لباس بپوشم. تا کار کنم. تا پول داشته باشم. تا گرسنه نمانم. تا نمیرم. تا...، تا چه؟ چیزی نمانده.
سرم زیرِ پتو میماند.
15:00: تنم از این در جا ماندن به درد آمده. 23 میسدکال، مهم نیست، دیسمیس آل. از جا که بلند میشم سرم گیج میره، چرا؟ آها یادم اومد از پریشب چیزی نخوردم. آبمیوه میخورم، بالا میارم، برمیگردم به اتاق خواب. باران نباریده، وای، گوشه ای از اتاق چمباتمه میزنم.
صورتم خیس میشود.
17:14: فلفل جیغ میکشد و اون دوتایِ دیگر که هنوز اسم ندارند، هر یک به نوبت، گاهی هم خارج از نوبت. مهم نیست، خوابشان میرود و گرسنگی را ز یاد میبرند.
کمابیش نفس میکشم.
17:40: چک میل میکنم، موبایل زنگ میخورد و خاموشش میکنم، 44 آنرید میل، مهم نیست، گوگل ریدر، مهم نیست.
به اتاق برمیگردم.
18:30: خستگی. چه در پیش است؟ کار، دانشگاه، کارِ دوم، کارِ سوم، داستانِ جدید، ... اه، مهم نیست. چه کنم؟ رگ؟ کمخونم، پیدا کردنش سخته. هشتاد میل کلونازپام؟ باز خواب! نه. آتش؟ خوبه، عالیه.
18:31: دو تا قوطی زیپو. دستانم میلرزند، میترسم، صورتم خیس میشود، خیسِ خیس، آنقدر که با این اندک آتش خشک نخواهد شد.
میاندیشم، بیاد میآورم که مرده ام.

های زندگان، حقِ نظر ندارید.