یکشنبه سی اسفند 1401، ساعت نه شب پدرت بهم پیام داد که آیا فردا میتونم برم دنبالت و بیارمت پیش خودم یا نه. با توجه به حساسیتی که نشون میداد درباره اینکه روزهایی که «نوبت» من نیست نباید ببینمت، تعجب کردم! قرار معمول ما سه شنبه صبح تا پنج شنبه شب بود. فکر کردم احتمالا خودش و خانواده ش کاری دارند و اتفاقی افتاده، به هر حال جواب دادم که آره حتما. جواب داد خودت خواستی بیای پیشم و دلت برام تنگ شده بود!!!!
تو دلت برای من تنگ شده و بیان کردی و انقدری که خواستی بیای پیشم! این عجیب، نو و بسیار بسیار بسیار خوشایند بود. دوشنبه برای دیدنت پرواز کردم تا مدرسه. با وجود اینکه از نظر شغلی خیلی به هم ریخته و مضطرب و ناراحت بودم، یک ربع بعد از دیدنت صورتم باز شد و شروع کردم به شوخی و خنده..
با هم رفتیم مرکز خرید که نهار بخوری، گرچه نهایتا نهار چندانی نخوردی اما کلی میوه خریدی. قیمت میوه ها خیلی زیاد بود و مجبور شدم یکی دو مورد رو حذف کنم.. توی راه ازت پرسیدم که چی شد که اومدی بابات کاری داشت و تو گفتی نه، دلم برات تنگ شده بود! فقط دستت رو گرفتم. نمیخواستم بیش از این عکس العملی نشون بدم. آخه عادت داری تو این شرایط خجالت میکشی و رفتار تند میکنی. راستش رو بخوای کنار این همه خوشایند بودن این حس، یک غمی هم حس کردم، غم ناشی از اینکه تو توی شرایطی گیر افتادی که دلتنگ مادرت میشی.. حق کنارش بودن رو نداری و این غم انگیزه..
خونه که رسیدیم هوا داشت تاریک میشد. با ذوق و شوق توت فرنگی و نارگیل و هویج و شیرنارگیل رو برات آوردم و نشستی به خوردن. از چهار روز پیش لاغرتر شده بودی. هیچ چیز خاصی نمیخوردی. میگفتی میل ندارم و هیچ. میون میوه خوردنت بود که بهت پیشنهاد دادم روی مبل بشینیم و نخواستی اما وقتی گفتم میتونی اینجوری تو بغلم باشی، خواستی و اومدی. جانِ دلم چه قدر دلتنگ شدی..
مشقت رو نوشتی و یه جایی اون آخراش مشق رو بهانه کردی و های های گریه کردی. دل گرفته بودی و سنگین از بغض. یادم اومد یکی دو ماه قبل هم چنین داستانی رخ داد و چهل دقیقه گریه و فحاشی کردی اما بعدش اومدی تو بغلم و از مدرسه گفتی از اینکه بچه ها به خاطر نمرات پایین و قد کوتاهت مسخره ت میکنند. چه بی اندازه اون شب تلخ بود. حالا دیگه نمرات کامل میگیری و گویا بچه ها دیگه نمیتونن مسخره ت کنند اما وقتی جریان اون شب رو برای چند نفر تعریف کردم گفتند بهترین اتفاق تو رابطه من و تو همون شب بوده که خودت رو تخلیه کردی و حرفت رو بهم زدی.
آخه تو خیلی سخت و کم حرف دلت رو میزنی.
آخه من این سالها انقدر احساس استیصال و درماندگی دارم که درباره تو با همه حرف میزنم و نظراتشون رو به دقت گوش میکنم.
خلاصه بیست دقیقه نیم ساعت گریه کردی. حتی وقتی گفتم لازم نیست باقی مشقت رو بنویسی باز هم گریه کردی. میدیدم که نیاز داری گریه کنی. دوباره همه چیز رو ریختی سر مدرسه و اون رو بهانه کردی.
خیلی وقتها تو سالهای اول زندگیت یه چیزی حس میکردم، بدون دلیل و نشانه فقط حس میکردم و دقیقا همون واقعی بود. حس میکردم الان ناراحتی و بعدا میفهمیدم اون ساعت ناراحتی کردی. حس میکردم مضطربی و بلاخره نشون میدادی.. دیشب بین گریه هات حس میکردم دردت مدرسه نیست، دلت گرفته و نیاز به گریه داری. این بار به من فحاشی نمیکردی اما کتابهات رو پرت کردی من هم ممانعتی نکردم حتی وقتی به تاج تخت لگد میزدی، برات بالش گذاشتم که پات درد نگیره اما همچنان لگد بزنی. بلاخره ایستادی و گفتی بریم کشتی سگی بازی کنیم؟ آخه قول داده بودم بعد از مشقت کشتی بازی کنیم. چند دقیقه بعد از شروع بازیت بهت گفتم آرومی؟ گفتی آره و تایید کردی که دلت گریه میخواست...
شب رمان «سامی، ماتی و سه گاف گنده» رو تموم کردیم. خوابیدی آروم. بابات پیام داد که آیا خوب بودی و خوابیدی و مشق نوشتی یا نه.. دو به شک بودم بهش بگم ناراحتی کردی یا نه. اگر میگفتم ممکن بود بیشتر بهت فشار بیاره که به من چیزی نگی. گفتم خوب بودی و خوابیدی فقط اضطراب داری و غذا نخوردنت هم به خاطر اونه. آخه بهم گفته بودی از اینکه بابات بهت رژیم غذایی داده متنفری و من هم درحالی که تو دلم بهت حق میدادم فکر میکردم بهتره فعلا فقط بخوری حتی اگر تکراری باشه. به تو صرفا گفتم اینجا مشکلی نیست تکراری بخوری. فکر میکنم نباید بابات رو تو ذهنت خراب کنم یا حتی وسوسه ت کنم که ازش دور شی. تو باید تمام و کمال بشناسیش و خودت بدیهاش رو بفهمی. فعلا همین که از وجودش محبتی چیزی میگیری کافیه و مهم.
در ادامه پیامم به پدرت گفتم یا زودتر وقت دکتر رو بگیر یا خودم کسی رو پیدا کنم. آخه تو دارو میخوری، از دکتری دارو گرفتی که اگر واقعا وجود خارجی داشته باشه الان بیش از یک ماهه میخوام ببینمش اما بابات داستان رو عوض میکنه و هر هفته یک بهانه ای. جواب داد که نیاز به مداخله دارویی نداری و اضطراب نداری و من دخالت نکنم! جواب دادم پس چرا داری فلوکسیتین میخوری و چه طور ممکنه پزشکی بدون دیدن تو برات دارو تجویز کنه. گفت فلوکستین برای چیز دیگه هست نه اضطراب و من منتظرم جواب بده دقیقا برای چی هست!!!! :)) مسخره ست.. بهم میگه دخالت نکنم، نگران نباشم، خودش حواسش هست.. خودش که اگر پیگیر وسواس و کنترل گریهاش شده بود الان داشتیم همه با هم زندگی میکردیم. خودش که هر سال عید قول میداد پیگیر بشه، اخلاقش رو بهتر کنه.. خودش که کاش دیگه نبود.