قسمت دوم سریال برنینگ بادی رو میدیدم. خسته از دادگاه آخر برگشتم، دادگاهی که دیگه حکم طلاق رو صادر کرد و پایانی زد بر دوازده سال زندگی. خسته از فحاشیها و تحقیرها و لرزیدنهای صبح، برای استراحت سریال برنینگ بادی رو میدیدم. جایی که زن و مرد از باردار بودن زن مطلع شدند و تمام شادی چهره ی مرد و آغوش سخت و عمیقشون و یاد تو افتادم.
در واقع بیشتر یاد خودم و پدرت افتادم در شرایط مشابه. هیچ کسی بدون تجربه ی مشابه نمیفهمه اون لحظه برای زن و مردی که خواهان بچه بودن چقدر خاصه. من اون روز، اون روزها و روزهای بعدش تماما امید بودم. امید به ساختن خانه ای و خانواده ای که برای تو بهترین باشه.
حالا اما روز و شب عذاب و درده. فکر و حسرت. پشیمونی عمیق از اون شادی وصف ناشدنی از خلق تو. زندگی ای که درش به سر میبری، هیچ شباهتی با اونچه در رویام داشتم نداره.. و این خطا و خودخواهی من بود که حالا تو هستی در زندگی کثافت و سراسر دردی که هیچ روی خوشی هرگز برای من نداشته و تو هم انگار محکومی به همین کثافت، چون فرزند منی، چون من هم خوشحال شدم از به وجود اومدن تو، چون من هم رویایی داشتم.. اشتباه
بیست و دو شهریور هزار و چهارصد و دو