حال خوبی نداشتم،
گفتم باید بنویسم و یادم افتاد که همیشه میخواستم برای تو بنویسم. انقدری حواسم
پرت بود که خیال کردم اون بلاگ سه چهار پستی اینجاست، نوشتم و پابلیش کردم..
اشکهام رو پاک کردم و پستهای قبل رو نگاه کردم.. نه! اینجا نبود. اینجا چقدر حرف
زدم.. نیم ساعتی طول کشید تا یادم بیاد کجا برای تو مینوشتم، وردپرس بود، حالا دیدم که اسمش رو گذاشته بودم «تقلاهای یک مادر»، راستش رو
بخوای از این بدحافظه بودن تعجب نکردم، تعجب رو دو سه شب پیش کردم که فهمیدم
نمیتونم فکر کنم و ترسیدم و توییت زدم که زنی چهل ساله رو میشناسم که از یک روز دیگه
نتونست فکر کنه.. هیچکس نمیدونه اون زن چهل ساله منم.
خواستم پست جدید
رو پاک کنم و برم سراغ بلاگ مخفیانه مون که هنوز نمیدونم باید آدرسش رو به کی بدم
که وقتی مردم به تو بگه و تو شاید بخونی، بعد فکر کردم(!) چرا؟ چرا مخفیانه بنویسم
وقتی تو تمام یک لحظه نگاه هام تمام حسرتهام هویداست.. اون پستها رو هم میذارم
اینجا، همه چیز عقب و جلو شد اما خیالی نیست، همیشه همه چیز خیلی بیش از اینها عقب
و جلو بوده..
حالا اسم اینجا رو عوض میکنم، میذارم «عاطفه»، به یاد محبوبترین وبلاگم برا هزار سال پیش، همون وبلاگی که بابات میگفت اومدم بشناسمت دیدم فقط ناله زدی دیگه دنبالت نکردم.. کاش..
سه مرداد 1402