از وبلاگی دیگر: جان میکنم

 سومین روز اردیبهشت رسیده. آره پسرم، باز اردیبهشت، ماه تولدهامون. سومین تولدی که کنار هم نیستیم. آره پسرکم نوروز هم گذشت، دور از هم. نه میخواهی بیای، نه میخواهی جایی بریم، نه میخواهی ببینیم، این روزها فقط اجازه دادی گاهی بیام دنبالت و از مدرسه تا خونه پدربزرگت برسونمت.. بیست دقیقه تا نیم ساعت با هم تو ماشین هستیم. معمولا خسته ای، خیلی وقتها پر کینه و فحش. حال خوشی نداری، میبینم، نسبت به من حال خوشی نداری.. نامحسوس خودت رو توی بغلم فشار میدی اما در کلام... دلتنگیت رو میبینم، کینه هات رو هم، سردرگمیت رو هم..

میخوام بهت بگم هر روزی اینجا رو دیدی و خوندی، بهم قول بده هیچ عذاب وجدانی نداشته باشی. من اگر مینویسم به این خاطره که اگر روزی ازم پرسیدی تمام این سالهای بی مادریت، کجا بودم بهت نشون بدم، کجا بودم. ذره ای قصد شماتت تو رو ندارم چون میدونم و میتونم بفهمم چه طور سردر گمت کردند. راستش رو بخوای من هم ده سال فریب خوردم، تو که بچه ای..

جانِ دلم،

امروز یکی از بدترین روزهای این دو ساله. وسوسه ی خودکشی رهام نمیکنه و به تبع اون بدنم هم کم آورده. قلبم مچاله شده و نفس کشیدن دردناک. گریه بهم هجوم میاره و تمام توانم رو میکشه. دیگه حتی تایپ کردن هم برام دشوار میشه. اگر امروز تمومش کنم همه اموالی که برای تو ذخیره کردم میرسه به پدرت و تمام. اگر امروز تمامش کنم شاید اگر اون روزی برسه که بخواهی باهام حرف بزنی، ازم ناراحت بشی که چرا دیگه خودخواهی کردم و این روزها رو تاب نیاوردم. تقلا میکنم مادر، جان میکنم عزیز، شاید بتونم جلوی آرزوی آزادی و رهاییم از غم رو بگیرم. اما اگر نتونستم اگر رفتم اگر دیگه نبودم بدون که تو از من قویتری، تو میتونی با آدمهای مسموم کنارت بجنگی و خودت رو نجات بدی. ما، من و تو، شش سال حداقل بیست و چهار ساعت کنار هم حرف زدیم و یاد گرفتیم و صبور شدم و آگاه شدی، من اون شش سال رو فراموش نمیکنم، تو هم فراموش نخواهی کرد، تو شبیه اطرافیانت پلید نمیشی، تو ... بدون که عزیزترین آدم کسی بودی که همیشه تلاش کرد آدم خوبی باشه.

من رو ببخش اگر کم آوردم..