معجزه؟ هه! هفته ی پیش بود. این هفته؟ جهنم.
آره پسرک زندگی همینقدر غیرقابل پیشبینیه. یک روز اوجی و فرداش قعر کثافت.
امروز اومدم دنبالت. وقتی دیدیم نخندیدی. همین که نشستیم تو ماشین ازت پرسیدم چی شده؟ ناراحتی؟ خسته ای؟ چیه؟ گفتی خسته و گرسنه ای. ازت درباره غذا پرسیدم و رفتیم رستوران مورد علاقه ت، تومو. همونجا هم گشتی زدیم و دو تا ماهی عید خریدی. من هم خرید داشتم که بداخلاقی کردی و نخریدم و رفتیم خونه. تمام مدت بددهنی میکردی، چند بار تذکر دادم و وقتی گوش ندادی دیگه باهات صحبت نکردم. وقتی رسیدیم خونه عذرخواهی و بغلم کردی. کمی بازی کردی اما در سکوت و بداخلاقی. سرفه میکردی بنا براین گذاشتم به پای حال بدت که کم کم بدتر هم میشد. کمی کتاب خوندم و بعد برات ماکارونی پختم و میوه سفارش دادم و خورد و خوراک برای فردا که اردوی گیاه شناسی داشتی.
هی نق میزدی که کتاب بخونم و منم میگفتم صبر کن غذا رو بذارم. این میون بابات باز تماس گرفت و درباره پرنده هات، کیتی و آرون باهات حرف زد. یهو میون حرفها گفتی میخوام برم اونجا. نشستم و گفتم چرا و همراه با بابات مخالفت کردیم باهات. کلافه شدم. تلفن رو قطع کردم و باهات حرف زدم. این بار برخلاف ماه های گذشته حس ناراحتی و پشیمونی نداشتی، بلکه با فحاشی و تندی پسم میزدی. هرچی پاپی ت شدم که چی شده فقط میگفتی که میخوای بری و فحش میدادی. سعی کردم گریه نکنم وقتی دیگه خیلی بددهنی کردی گریه کردم. نیم ساعتی فکر کنم کلنجار رفتم که راضیت کنم بمونی یا دست کم بفهمم دردت چیه. نشد که نشد. زنگ زدم به بابات و با گریه گفتم بیاد ببردت. گفت چرا؟ گفتم مگه یه سری زنگ نمیزنی که هواییش کنی، اوکی شد، بیا ببرش....
یک ساعتی که طول کشید تا بابات بیاد مسخره م میکردی، فحش میدادی، تلفن که زنگ میزد گریه میکردی بیا منو از دست این نجات بده!! فکر کن، از دست من! داشتی به بابات میگفتی که بیاد تو رو از دست من نجات بده. عالی.
ازت متنفر شدم
عشق بهت ولم نمیکرد.
میخواستم بهت بگم ایشالا بچه ت باهات این کار رو کنه. میخواستم بهت بگم فردا من میمیرم و حسرت میخوری. میخواستم بهت بگم لیاقت زندگی سالم نداری. میخواستم بهت بگم به خاطر همین امشب نمیبخشمت. اما هیچکدوم رو نگفتم چون آرزو داشتم بچه ی خوبی داشته باشی و نمیخواستم عذاب وجدان از رفتارت با من داشته باشی، آرزو داشتم لایق بهترینها باشی و نمیتونم که نبخشمت. هیچوقت نمیتونم.
رسوندمت دم در. ماکارونی داغ و گلابی ای که سفارش داده بودی رو دادم به بابات و وقتی خواست حرف بزنه در رو روش بستم و گفت مرسی (به تمسخر) شنیدم صدات رو که باهات همراه شدی و رفتم.