از وبلاگی دیگر: یک داستان؛ علیرضا

 علیرضا، چهل و چند ساله، همکارم بود. مرد کوتاه قد و چاقی که ماه های اول بدو ورود چندان مورد استقبال جمع کارمندان قرار نگرفت. شاید چون ژانری بسیار متفاوت از ما داشت. خیلی ساده و رک حرف میزد جوری که گاهی به مزاقمان، به خصوص دخترها، خوش نمیآمد. بعدتر که در نشستهای سیگار هم کلام شدیم فهمیدم اهل قمار است و الکلی. نه که زندگیش را مختل کرده باشد اما بود. هم الکلی بود هم تخته باز. جز مسایل روزمره و کاری درباره چیز دیگری، دست کم با منی که صمیمی نبودم حرفی نمیزد تا سال 1400 و رفتنِ تو.

آن سال من مدام گریه میکردم. همه جا و در هر شرایطی. گریه امانم نمیداد و گاه ساعتها درگیرش بودم. گاه بسیار بدحالم میکرد این همه گریه. علیرضا هم مثل بقیه میدید و جای مخفی کردن و فرصتش نبود. کم کم بیشتر با من صحبت کرد. از زندگی خودش گفت. معمولا، احسان، دوست قدیمیش هم در اتاق سیگار همراهمان بود. یک روز علیرضا از پ گفت، پسر پانزده ساله اش و گریه کرد..

تعریف کرد از بدو تولد پ، مادرش چندان تمایلی به تر و خشک کردن نوزاد نداشت به طوری که علیرضا نیمه های شب بچه را به آغوش مادر میبرد و کمک میکرد پستان مادر را دریابد. در سالهای بعد مادر پ حرف از ادامه تحصیل و مهاجرت میزنه تا پنج سالگی پ که به همین هدف از علیرضا جدا میشه و پ با پدرش زندگی رو ادامه میده.

طبق روایت علیرضا که همیشه در محیطهای کارگاهی و شهرهایی مثل عسلویه کار میکرد، نگهداری از پ براش دشوار بود اما راه حلهای جالبی هم پیدا میکرد. مثلا وقتی پ سن مهد کودک را رد کرده بود تعطیلات تابستانی علیرضا واقعا مستاصل میشد. بچه تنها در خانه نمیماند وعلیرضا باید در محل کار حاضر میشد. علیرضا با مهد کودک قدیم پ صحبت میکنه و قرار میشه به پ بگن برای کار میتونه تعطیلات سه ماهه رو اونجا سپری کنه. به این ترتیب پ به روایت خودش از هفت سالگی کار میکرده و علیرضا هر ماه مبلغی رو به عنوان دستمزد از طریق مهد کودک به پ میداده. پ حالا پانزده ساله بود و با افتخار از کسب درآمد در کودکی حرف میزد.

پ یاد گرفته بود پا به پای پدرش به کارهای خانه رسیدگی کنه تا سیزده سالگی که مادرش بعد از سالها سراغش رو میگیره و حالا که نتونسته مهاجرت کنه به پ نزدیک میشه و پ هم جذب مادرش میشه به طوری که به شهر مادرش سفر میکنه و کمی بعدتر تصمیم میگیره همونجا بمونه.

علیرضا که در ابتدا از این قضیه بسیار خرسند بود ممانعتی که نمیکنه هیچ، استقبال هم میکنه تا این که در مدت کوتاهی پ از علیرضا دورتر و دورتر میشه به طوری که حالا دو سال میشد که پ جز پیامهایی برای دریافت پول به دلیل دیگری با پدرش تماس نمیگرفت. اینجا، علیرضا، همیشه گریه میکرد. 

برای من مهم نبود روایت علیرضا چه قدر واقعی و چه قدر جانب دارانه بود، برای من یک چیز واقعی بود اون هم اینکه علیرضا، همون مردِ عامی و به ظاهر دنیاپرست، گریه میکرد...