امروز بیست و نه اسفند سال هزار و چهارصد شمسیه و تا چند دقیقه دیگه سال نو خواهد شد. از چند روز قبل همراه پدرت ازت خواستیم که در یک جمع سه نفره سال رو تحویل کنیم اما امروز گفتی که نمیخوای باشی و میخوای پیش پدرت و مادر و پدرش باشی... من هم اصراری نکردم، به پدرت گفتم شاید نیاز داری به هضم این تحویل سال از نوع جدید و بهت خلوت ببخشیم. خلوتی که نمیدونم هیچ، درش به چی فکر میکنی.
در همین پست اول یک بار شاید برای همیشه بگم، که بدونی من آدمِ تحمل کردن نبودم. سالها بودم و دو سالی بود که دیگه نبودم، فقط منتظر بزرگ شدن تو و جدایی از پدرت بودم. منتظر بودم به سنی برسی که راحتتر هضم کنی کنار هم نبودن ما رو. وقتی شش سال و نیم شدی به پدرت گفتم که جدا بشیم و اون قبول نکرد تا یک سال قبل، یعنی یک سال و نیم پس از اولین بار درخواست جدی من؛ که اون هم پذیرفت. چیزی، حقی به اسم حضانت وجود داره که اولین شرط ازدواج من با پدرت بود؛ پیش از ازدواجمون پیش از اینکه تو وجود داشته باشی و اگر اون آذر سال نود و هشت از پدرت خواستم که جدا بشیم فقط فقط و فقط با این امید بود که وکالت حضانت تو دست من هست و تا همیشه کنار هم خواهیم موند و به این زودی فرصت مادری کردن رو از دست نخواهم داد. اما فروردین امسال پدرت به کمک قوانین جمهوری اسلامی ایران، وکالت رو پس گرفت و کابوس من آغاز شد...
من به خاطرِ کنارِ تو بودن، به خاطرِ فرصت مادری کردن حاضر بودم «تحمل» کنم اما این شد که نشد و همه چیز جوری پیش رفت که حالا من تنها گوشه کافه ای قلیون و سیگار و چای دارم، مینویسم و تو نمیخواهی یک بغل به مامان بدی...
قریب به یک سال شده که دیگه مثل هشت سال گذشته کنار هم نیستیم. جدا شدنمون اتفاق غریبی و باورنکردنی ای بود که با پس زدنهای تو غریبتر، غمگینتر و باورنکردنی تر شد. نمیدونم آیا یک روز اینها رو خواهی دید، خواهی خوند، برات مهم خواهد بود یا نه.. اما حالا که توان و تحمل من و بودن من و حرفهای من رو نداری، همین دستآویز رو پیدا کردم تا برات بگم تا اگر روزی شاید خواستی من، مادرت رو بشناسی، آنچه گذشت رو بدونی، بهتر و آگاه تر قضاوت کنی، به اینجا رجوع کنی...