مرداد 1402
سه ماهی میشه که مرتب میای، دوشنبه شب تا چهارشنبه شب یا پنجشنبه.. دیشب، دوشنبه، اومدی.. صبح به خاطر کلاس زبان بهانه میگرفتی، به وعده ی اینکه شرایط کلاس رو برات مهیا میکنم راضیت کردم بری، یه فیلم هم گرفتیم با خنده و مسخره بازی که گفتم این فیلم بمونه واسه روزی که ازم تشکر میکنی به خاطر اجبار کردنت به یاد گرفتن انگلیسی..
بعد از کلاس رفتیم مرکز خرید، اصرار داشتم فست فود نخوری و رفتیم رستورانی که خودم هرگز به خاطر قیمتش نمیرم.. همیشه از جاهای لاکچری جوگیر میشی، احساس بزرگی بهت دست میده و مسخره بازیهای بچگانه نمیخورم و بدم میاد کمتر میشه. سالاد سزار گرفتم و از ژستت استفاده کردم و برات سالاد ریختم. اولین فیله مرغ رو که خوردی گفتی این خوشمزه ترین فیله ای بود که تا حالا خورده بودم و من بال درآوردم، لذت بردم و کیف کردم.. سومین یا چهارمین تکه رو که خوردی گفتی دلم درد میکنه بعد هم گفتی جوگیر شدم این چندان هم خوب نیست، غذای اصلی رو هم نخوردی و رفتیم برای گردش.. یه تیرکمون پیدا کردی نزدیک پونصد تومن که گفتم نمیخرم و شروع شد. اول بداخلاقی که بریم خونه، رفتیم سمت خونه، اول خونه بابا که لوازم شنات رو ازش بگیریم بعد هم خونه، فحش دادی و من که دو هفته ای هست درمانده شدم از فحش دادنهات و جوری که باید باهات تا کنم، سکوت کردم. بهت گفتم تا وقتی فحش بدی باهات حرف نمیزنم. گاهی گریه میکردی، گاهی فحش میدادی و گاهی هم داد میزدی که من اون تیرکمون رو میخوام.. بهت گفتم میتونم بهت پول توجیبی بدم تا خودت بخری اما بهانه گیریهات تمومی نداشت.. گرچه از بهانه گیری و بی ادبیت اذیت بودم فقط به خودم نهیب میزدم عصبی نشم و نشدم. به بابات هم فحش دادی و اون لحظه تنها دلخوشیم این بود که نگفتی میخوای برگردی اونجا.. برگشتیم خونه..
تو خونه هم ادامه دادی.. باهات حرف میزدم اما فحش میدادی، سعی کردم حواست رو پرت کنم اجازه نمیدادی، رهات کردم و پریدی بغلم کردی من هم بغلت کردم هزار ساعت.. بابات زنگ زد که چی شده و گفتم و تعریف کرد از ماجرایی که شب قبل تو خونه پدربزرگت پیش اومده. وقتی درباره ش باهات حرف زدم فهمیدم که باز هم دروغ گفته و تو اشتباهی نکردی و حماقتهای بیشمار پدربزرگت باعث عصبانیتت شده و هلش دادی و خورده تو میز و عصبانی شده و دوستت رو بیرون کرده و تو هنوز عصبانی هستی و میگفتی خوب کاری کردم دفعه بعد بدتر میزنم.. حقیقتش بهت حق میدادم، من اون آدم رو میشناسم، میفهمم چه قدر اذیت شدی.. برات حرف زدم و گفتم بهت حق میدم اما بدون از روی حماقتش هست و دوستت داره.. در حالی که به کارهای تلنبار شدم برای پول درآوردن فکر میکردم، در حالیکه به یک ماهی که برای جابجایی وقت دارم فکر میکردم، گفتم میتونی خودت با بابات صحبت کنی و روزهای کاری بیای پیش من و آخر هفته اونجا باشی که بابات هست.. راستش از استرسهایی که اونجا متحمل میشی ناراحتم، و نگرانم به خاطر کنترل نکردن عصبانیتت بلایی سر کسی بیاری.. چیزی که دو سال پیش به بابات گفتم و باز دروغ شنیدم.. گفتی باشه، یکهو پرسیدم اصلا خودت دوست داری بیشتر پیش من باشی، گفتی نه! گفتم پس هیچی و ترسیدم..
دیگه گمان کردم آرام شدی، با هم ویدیو دیدیم، برات کیک سفارش دادم، کاپ کیک شکلاتی نان سحر، دیگه چهار ساعتی از شروع ماجرا گذشته بود که دوباره اسم تیرکمون رو آوردی و گفتم شروع نکن و فحش دادی.. عصبانی شدم و گفتم خجالت آوره کارت و لوس شدی و رفتم رو بالکن تا بیش از این ناراحتی نکنم. سیگار کشیدم برگشتم و گفتی میخوام برم و همه چیز ویران شد...
گفتم وسایلت رو جمع کن و برو و دیگه حرفی نزدم. فقط نفس میکشیدم به سختی برای اینکه مقابلت گریه نکنم. زنگ زدی و آماده شدی. اومدی کنارم بغلم کردی و دیگه نتونستم گریه نکنم.. بیشتر فشردیم و گفتی گریه کن خالی شی.. وات؟ چی میگذره تو سرت پسر؟؟؟ باز هم مقاومت کردم که هق هق نکنم.. که بند بیاد.. که فقط نیم ساعت بیشتر تحمل کنم.. هجوم فکر و درد.. از همه پررنگتر حس گناه.. آیا اشتباه کرده بودم؟ من اگر پیشت بودم مجبور نبودی پیش اونها باشی.. خودم مثل قدیم شبانه روز ازت مراقبت میکردم.. آیا باید میموندم؟ آیا بهت ظلم کردم؟ کودکیت داره تموم میشه و با هجم فشارهای نوجوونی تو دست و بال غریبه چه خواهی کرد؟ از لابلای فشار و درد صدام رو بیرون دادم که: مامان هر وقت اونجا اذیت شدی بیا پیشم، نذار کودکیت با غم و ناراحتی بگذره.. صدای بچه ها میومد که تو کوچه بازی میکردن، گفتی برم گفتم برو، گفتی نمیرم میخوام پیش تو باشم، گفتم نیازی نیست منم میام پایین، گفتی نه میخوام بغلت کنم گریه کنی و آروم شی.. گفتم دیگه نمیخوام گریه کنم گفتی دروغ میگی گفتم نه راست میگم (اما دروغ میگفتم، فقط منتظر بودم که بری) چند بار دیگه ازم پرسیدی و بلاخره راضی شدی که بری..
موقع کفش پوشیدن گفتی امشب بدترین شب زندگیته؟ گفتم نه. گفتی نه؟ گفتم نه از این بدترها داشتم. گفتی آها اون موقع که اصلا پیشت نمیومدم گفتم آره اون موقع که اصلا پیشم نمیومدی و اگر میومدم ببینمت میگفتی نمیخوام ببینمت.. (این جمله ی آخر به خاطر حرص و عصبانیتم از تو بود!)
توی کوچه بازی میکردی و یک دقیقه قبل رو فراموش کرده بودی. بابات اومد، مثل همیشه سلام نکردم و جواب سلامش رو ندادم، به ماشین جدید خانوادگیشون نگاه میکردم که مشما و برچسبهاش روش بود و به این فکر میکردم که چه قدر اصل و ریشه و ماهیت شکل گرفته درون آدم سمجه، حتی با ده سال ادا درآوردن هم عوض نمیشه! بوسیدمت و وقتی خواستم برم بابات آغوش باز کرد.. وات؟ بیش از دو ساله فحش و تحقیر و تهدید و دروغ روی سرم خراب کردی، وقت درد و مریضی... هیچی اصلا، نگاهش کردم، لبخند میزد و دستهاش باز بود، سری تکون دادم که یعنی «ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی» و خیلی معنیهای دیگه.. و رفتم سمت در.. کلید وارد قفل نمیشد! هاه. وارد شد، حیاط رو که گذروندم شروع شد.. هق هق هق هق...