از وبلاگی دیگر: روزهای انتظار

 نازنینم

امروز دوشنبه 24 بهمنه. نزدیک به یک سال شد که اینجا چیزی ننوشتم. در واقع ابتدای امسال میخواستم برات دفترچه خاطراتی درست کنم، یا بهتر بگم دفترچه ای پر شده از وقایعی که میبینم که بین من و تو رخ میده و گاهی فقط در من اما درباره تو. نشد. تا امروز نشد اما باز برگشتم و مینویسم. مینویسم تا فردا که من نبودم یا بودم و تو نمیدونستی، بیای بخونی و بدونی.

عزیز جانم

اگر سال 1400 رو در خاطر نگه دارم، امسال، 1401 سال خوبی بود. تو رو بیشتر دیدم. خیلی شبها کنار هم خوابیدیم. نمیدونم تا چه اندازه به برنامه ای که من چیدم و توالی ای که تو ذهنم بود ربط داره اما اگر پیرو آنچه من میدونم رخ داده باشه، دلیل برگشتنت، یا بهتر بگم جرقه ی برگشتنت طناز بود. اولین روزی که طناز رو از دامپزشکی تحویل گرفتم، تیر 1401، باهات تماس تصویری گرفتم و تو خواستی بیای و ببینیش. روز عاشورا بود. اومد سراغت، سه تایی با هم رفتیم خونه ی ولنجک. طناز رو حمام کردم و آروم خوابید. تو نگران بودی. خیلی نگرانش بودی. میگفتی چرا انقدر خوابیده چرا بازی نمیکنه نکنه بمیره. کمی بعد، چند ساعت بعد، منی که از خوشحالی حضور تو سر از پا نمیشناختم، تقلا میکردم تا سرگرمت کنم، تا بیشتر بمونی، تا راضی باشی، کتابهای کودکیت رو آوردم و برات خوندم. یک کتاب، دو کتاب، پنج کتاب... توی بغلم ولو شده بودی و گفتی باز هم بخون. گفتی مامان این یک سال کسی برام کتاب نخونده، گفتم بده بابابزرگ وقتی بیکاره برات بخونه، گفتی نمیخونه و تشنه گوش سپردی.. اون روز شد آغاز آمد و شدهای تو...

قطعا بعدتر بیشتر درباره این چند ماه مینویسم اما فعلا همین بس که امروز دوشنبه ست و من منتظرم تا بدونم فردا پیشم میای یا نه. آخه تو قراره سه شنبه تا پنجشنبه بیای پیشم اما خیلی وقتها نمیای. هفته گذشته تصمیم گرفتم کمی مجبورت کنم که بیای.. بعدتر بیشتر شرح میدم. اومدی بعد از سه هفته و سه شنبه و چهارشنبه رو پیشم بودی. الان ساعت شش عصر شده و هنوز بعد از پنج بار تماس، جوابم رو ندادی. من نگرانم، دلشوره دارم، شاید به نظرت مسخره باشه مگه میشه عاطفه اینجور ضعیف باشه؟ آره نازنینم، آره پسرکم، آدمها بعضی وقتها خیلی خیلی خیلی غیرقابل پیشبینی میشن. قضیه همکارم علیرضا رو برات گفتم؟ نه نگفتم. آخه هنوز خیلی کوچیکی برای شنیدن این داستانها و شناختن این زوایای ناخوشایند. تو پست بعدی برات تعریف میکنم.