پ میگفت پدرم رو میبخشم اما مادرم رو نه. میگفت پدرم معتاد بود و هست. بیست و چند ساله بود که با مادر سیزده ساله م ازدواج کرد و مادرم رو هم معتاد کرد. به خاطر پدرم تو بچگی ما بچه ها رو حتی گروگان گرفتند. پدرم کتک هم میزد. مادرم بیست و چند ساله بود که میون اعتیاد و درگیری با پدرم، با مردی آشنا شد، طلاق گرفتند و رفت. مادرم میتونست بیاد سراغ ما، بهمون سر بزنه، غذایی درست کنه، حتی لازم نبود پولی خرج کنه، ما خونه ی پدرم بودیم و فقط کافی بود بیخیال ما نشه اما شد. من بابت سالهایی که مادرم به ما بی توجه شد مادرم رو نمیبخشم اما پدرم، عیبی نداره. دوستش دارم.
هدف زندگی من تو شدی. این اصلا خوب نیست. اما واقعا هدف زندگی من فقط تو هستی. من انقدر نابود و ضعیف و بی هویت و بی ارزش بودم که چیزی جز تو پیدا نکردم تا بهش چنگ بندازم و اگر نفس میکشم، غذا میخورم، کار میکنم به این هدف باشه که بتونم امروز و فردای تو رو بسازم. و دیگه تعجبی هم نداره، جای سوالی هم باقی نمیمونه که تمام پولم رو خرج آرزوهای آنی تو کنم، که تمام برنامه هام رو کنسل کنم که همه چیز اونطور که تو میخوای بگذره، که حتی سگمون رو روزها ببندم که تو راحت باشی اما..
اما وقتی الان نشستم و نگاه میکنم به اینکه تمام امروز در مقابل تمام پرخاشگریها و گریه ها و نگرانیهات آرامت کردم، تلاش کردم آرامت کنم، به هیچ چیز دیگه ای جز تو و نیاز تو فکر نکردم و در نهایت تو با یک تلنگر تمام زور زدنهای من رو نادیده گرفتی و گفتی جای دیگه راحتتری و رفتی و بدتر از همه نیم ساعت خوشحال و سرحال بودی که داری میری... متاسفم ولی به این فکر میکنم که چاره ای ندارم جز اینکه بمیرم یا هدفم رو عوض کنم. نمیدونم چقدر شدنی باشه، بعید میدونم شدنی باشه گزینه ی دوم، اما اگر بخوام زنده بمونم باید دست بردارم از این همه انتظاربرای تو. برای برگشتن تو. برای اینکه من رو مادر خودت بدونی و کنارم آرام بگیری. تمام این سالها فقط جنگیدم ساختم آوردم و تو لگد زدی و رفتی. به مادر پ فکر میکنم. چه چیزی توی اون خونه در کنار بچه هاش بوده که نخواسته باهاش مواجه بشه؟ اگرمواجه میشد اگر درگیر میشد اگر توجه میکرد اگر وقت میگذاشت آیا همینطور نمیشد که من شدم؟ آیا با هر تلنگر هویتش زیر سوال نمیرفت؟ زنده بودنش بی معنی نمیشد؟ بودنش بی فایده تلقی نمیشد؟ خودش رو نمیکشت؟
بیست و یک مرداد هزار و چهارصد و دو