کابوسِ من، مادرم

  یک.

پانزده سال پیش بود. یک سال از ازدواجم گذشته بود که مادرم گفت مردی او را دوست دارد. برایش خوشحال شدم و نگران. نگران که باز فریب نخورده باشد! روزها می­گذشت و تقریبا هر روز از آن مرد می­گفت و می­پرسیدم. وقتی گفت راننده آژانس است و این یک کار موقتی و رد گم کنی است، شک کردم. وقتی گفت چند بار قرار ملاقاتشان منحل شده، شک کردم. وقتی گفت مرد روز به روز عاشقانه­تر می­گوید، شک کردم. می­دانستم نادان است. دلم هم برایش می­سوخت. از صمیم قلب آرزو می­کردم شک­هایم نا به جا باشند. تا روزی که قرار شد به ملاقات وکیل مرد که «حاج آقا»یی شناسنامه دار بود و ثروتمند و درست کردار، برود. چیزی شبیه به خواستگاری. آن روز خود را حسابی آماده و آراسته کرده بود. حتی از چند روز پیش. ساعت­ها می­گذشتند و من جویای شرایط بودم. قرار ساعت هشت، به نه موکول شد و به ده و یازده و قرار ملاقات در دقایقی نزدیک به نیمه شب، کنسل شد. آن شب را خوب به خاطر دارم. با همسری که گمان می­کردم مرد رویاهایم است، به پارک رفته بودیم، من مدام تماس میگرفتم و در تاریکی نیمه شب، زیر نور چشم آزار لامپهای پارک، میان تاریکی هولناک شمشادها، لا به لای همهمه پسران و دختران تازه بالغ و سرگرم بازی، در اطراف معتادان خرسند از گرمای هوا، قدم می­زدم و دلداری می­دادمش. او می­گفت که حالش خوب است و شرایط مرد را درک می­کند اما من دیگر باور نداشتم... مگر می­شد پس از چندین ماه انتظار این­طور شود و زن آرام باشد؟ نه، به قطع نمی­شد. روزها گذشت و از مرد خبری نشد. تا یک روز که روی پیغام­گیر تلفن خانه مادرم پیامی گذاشت با صدایی متفاوت از همیشه: خش­دار، بسیار لات معابانه و ناپسند. گفته بود دوستش دارد و روزی به سراغش خواهد آمد. نمی­دانم چند سال مادرم آن پیام را پاک نکرد. نمی­دانم چند وقت منتظر مرد ماند. نمی­دانم وقتی آن عبارات شرورانه را از زبان آن مرد مبادی آداب می­شنید چه بر سرش آمد.

دو.

یک ماه پیش، س جویای احوالم شد. مانند همیشه بی حواس پاسخ دادم و مانند همیشه ادعا کرد که چه قدر از مصاحبت با من لذت خواهد برد، بر خلاف همیشه اذعان کردم که من نیز و به همین سادگی، پس از بیش از یک سال آشنایی، قدم به دنیای بیرون گذاشتیم: قرار ملاقات خارج از محیط کار. همان شب برایم از عشق بی­حدش گفت. همان شب از شک­هایم گفتم. همان شب شک­هایم را برطرف کرد. همان شب، مضطرب­ترین انسان دنیا بودم. همان شب خوشحال­ترین آدم دنیا بودم. همان شب عاشق­ترین فرد در دنیا بودم. و ماندم، عاشق­ترین، خوشحال­ترین و مضطرب­ترین. روزهای بعد به مصاحبت­های کوتاه و مکاتبات طولانی عاشقانه گذشت. من گاه به گاه دچار تردید می­شدم از واقعی بودنش، اما... اما وقتی می­گفت یک روز را در جاده به سر خواهیم برد، من خواهم راند او خواهد خواند.. وقتی میگفت یک روز سر بر سینه­اش خواهم گذاشت و او موهایم را نوازش خواهد کرد آنقدر که من بخوابم و به من خیره خواهد ماند آنقدر که اون به خواب رود.. وقتی برایم می­گفت هیچ­کس جز من نمی­تواند آرامش کند.. وقتی به من می­گفت که من را هر طور که بخواهم، باشم و بمانم می­خواهد.. دیگر هیچ نمی­خواستم تردید کنم. چنگ می­زدم به بودنش و عاشق بودنم. با ش می­گفتم که شک دارم اما نمی­خواهم به شک­هایم حتی فکر کنم. وقتی ساعت­ها ناپدید می­شد، وقتی پاسخم را نمی­داد، وقتی بهانه­جویی می­کرد، وقتی ساعت­ها در موبایل فرو می­رفت، وقتی با دیگران معاشرت می­کرد... چشمهایم را می­بستم. فقط چشم­هایم را می­بستم. بله، عجیب است، چشمهایم را می­بستم. تا روزی که گفت نمی­خواهد با من بماند. کمتر از سه هفته پس از آن شب پر عشق و شادمانی و اضطراب. وقتی گفت نمی­ماند به خاطر من و کمی بعد اعتراف کرد به خاطر خودش نیز، چشمهایم را بستم. وقتی با وجود کناره گیری، باز بهانه­جویی می­کرد، چشمهایم را بستم. وقتی باز با دیگران معاشرت می­کرد، شادمانی می­کرد، مستی می­کرد، خوشگذرانی می­کرد و به من می­گفت از دوریم در حال نابودیست، چشمهایم را بستم. وقتی دختر دیگری پا به داستان گذاشت و از عاشقانه­های س گفت، چشم­هایم را بستم. وقتی دریافتم آهنگ یکسانی برای هر دوی ما فرستاده، چشمهایم را بستم. وقتی فهمیدم یک سال مشغول دزدی از شرکت بوده چشم­هایم را بستم. وقتی پس از همه این اوصاف، باز اذعان کرد که یک کلمه دروغ نگفته و نیرنگ و حیله نداشته، لبهایم را بستم.

سه.

مادرم همیشه نماد یک انسان خودخواه، نفرت انگیز، عیاش، احمق و کثیف را برای من داشت.