آغازِ پایان‌م

 جوجه

فکر کنم دیگه داریم میرسیم به آخر داستان..

الان که دارم برات مینویسم کنارم آرام خوابیدی، پنجره بازه، نه صدای رعد و برق نه هق هق من، هیچکدوم بیدارت نمیکنه..

امشب که داشتم گوشت چرخ کرده رو برای نهار فردات سرخ میکردم به این فکر کردم که احتمالا بهترین کار اینه که مادام العمر توی بیمارستان بستری شم، آدمهایی مراقب خودم و کارهام و معاشرتهام باشن تا گندی نزنم.. امروز فهمیدم که به قطع مرز واقعیت و خیال دیگه برام روشن نیست.. چشمهام گوشهام تار میبینن و گنگ میشنون.. و از همه چیز جدا میشم.. این اتفاق بارها برام رخ داده بود اما هیچوقت این اندازه نترسونده بودم.. حالا دیگه از خودم در کنار خودم و از خودم در کنار تو که عزیزترینمی، میترسم..

نمیدونم جداییمون از هم یا دیدن مادرت برای همیشه توی بیمارستان بدتره یا باقی ماندن در این شرایط پرمخاطره.. شاید سالهای بیشتری در شرایط استیبل‌تری داشته باشیم بهتر از ریسک ادامه دادن با این حال خراب باشه..

رعد و برق، حکایت از شب سختی داره که این تازه آغازشه..

نمیتونم

 همین روزهاست که خدای ناکرده بگم دیگه نمیتونم ببینمت..

من واقعا خسته‌ام جوجه، تو کمتر از قبل اذیت میکنی اما میکنی، و هزار تا چیز دیگه سختتر از تو

من دیگه دارم نمیتونم از یک طرف سگدو بزنم و همه‌ش دود شه بره، از یک طرف ناخوش احوال بی هیچ مرهم، از یک طرف تو و خواسته‌هات و تلخی‌هات و زهر ریختن‌هات و آزارگری‌هات.. نوجوانی و بخشی‌ش از سن و سالت میاد اما بخش دیگریش.. از کجا میاد این تلخی گفتار و رفتارت؟ 

تو نمیدونم من کی‌ام، من رو هیچ نمیشناسی، نمیدونی از کجا اومدم و در چه حالی‌م و الا مگه میشه بهم رحم نداشته باشی؟ همممم.. آره میشه، پدرت هم میدونست من از کجا و با چه حال نزاری اومدم..

بخش دیگه‌ش وضعیت همین روزهاست، هیچ کس من رو مادر و والد تو نمیدونه و این خیلی مسخره‌ست.. سه روز هفته پیش کسی میمونی که هیچ حقی در تو و زندگی تو و تربیت تو نداره..

این هفته با خودم فکر کردم شاید بهتره کمی عقب بشینم، چند روز بیای و بری، خواستی تماشا کن نخواستی هم نه.. شاید دیگه وقتش رسیده من هم تسلیم بشم وقتی نه تو نه هیچکس دیگه من رو که بزرگترین داشته‌ی زندگیم تو بودی و هستی رو به رسمیت نمیشنلسه.. شاید باید تلاش کنم سایه باشم.. دور دور دور..

تاب

 آدم تا کجا تاب میاورد؟ کجا میشود آخر طاقت آدم؟ چرا هر چه میشود باز این جان و توان کش میاید؟ شده نازک مثل آدامسی جویده شده که میان انگشتان کشیده باشی‌ش منتها پاره نمیشود. نازک و بی‌مصرف و نزدیک به پارگی شده اما پاره نمیشود. 

این قلبی که بد میزند و این روانی که آرام نمیگیرد را بودن به چه کار آید جز ترسیم مداوم زوال‌پذیری آدمی؟ جز نمایش تقلای رقت‌انگیز انسان برای ادامه‌ی حیات؟ جز شکنجه‌ای مداوم بر روانی که تا اینجا هم زیادی کش آمده؟

من هی منتظرم پاره شود. تمام شود این تاب. دق‌مرگ میگفتند؟ بلی، همان. چرا دق‌مرگ نمیشوم؟ چرا آرام نمیشوم؟ به گمانم یا باید بسوزم و آرام باشم یا یکجا دیگر نتوانم و تمام شود، این ول معطل درد کشیدن، فقط درد کشیدن هم حد میخواهد که ندارد، احمق، حقیر و بزدل!

تبر زدم

 خیلی کم کسی فهمید، تو شاید یک روز بفهمی. اینکه گاهی آدمها به خودشون آسیب میزنن. وقتی زورشون به ظالم نمیرسه به خودشون میزنن. خودشون رو نابود میکنن. دنی من سالهاست دارم خودم رو نابود میکنم. شاید اگر امروز یا ده سال دیگه یا بیست سال دیگه برات تعریف کنم هم نفهمی چرا با خودم این کار رو میکنم. اما میکنم.

با هر بار که یکی بهم ضربه میزنه، خودم به خودم ضربه میزنم.

با هر بار پس زدنم، خودم خودم رو میزنم.

با هر بار لگد خوردنم، خودم خودم رو به زمین میندازم.

من نمیتونم خوب برات توضیح بدم اما بخون و ببین و یاد بگیر. برای اینکه درک کنی آدمهایی که خودشون هم به خودشون تبر میزنن..

باید بیشتر برات بنویسم. دیگه نه درباره من نه درباره تو بلکه درباره دنیا. درباره ساز و کار دنیا. باید برات بنویسم هر چه یاد گرفتم رو چون راستش رو بخوای سالهاست اجازه نمیدی و اجازه نمیدن که برات حرف بزنم و بهت زندگی رو یاد بدم.

جان دلم، تو آدم خوبی باش. تو وجدانت رو بیدار نگه دار. تو خلاف اخلاق عمل نکن که زندگی جز رضایت خودت از خودت و مرگ جز نام خوش باقیمانده ازت، نیست.

تکرار

 خرداد 1403 هست.

دوشنبه شبه و زنگ زدی و گفتی نرم دنبالت. 

دنی تو دچار چالش و بحران و عذاب و سردرگمی هستی. من هم دچار روزمرگی. هر هفته و هر روزی که اینجور پسم میزنی میمیرم و زنده میشم. مامان تو نمیفهمی چه بلایی داری به سر من میاری. اینها رو نمیگم که وقتی بزرگ شدی پشیمون بشی و عذاب وجدان بگیری. میفهممت پسرم، میفهممت من هم خیلی وقتها سر در گم بودم. اینها رو میگم که بدونی اگر یک روز طاقت نیاوردم به چه خاطره. اگر یک روز واسه همیشه رفتم واسه چه فشاریه که تحمل میکردم.

مادر سخته. سخته تصور اینکه تو اونجایی میخندی و بازی میکنی و همه از دیدن تو لذت میبرن و من این گوشه تنهایی جون میکنم. مامان تو نمیدونی ولی وقت سی و نه سالت بشه میفهمی که آدم حتی تو سی و نه سالگی هم حسرت خانواده و پدر و مادر رو داره. اگر به وضع من باشه و به خاطر این همه تنهایی حتی از بچه ش هم جدا بشه. حتی بچه ش هم نخوادش. 

مامان من دارم میبرم. دارم کم میارم پسر. نمیتونم زار نزنم. هفته پیش دقیقا همین ساعت و دقیقا به همین دلیل داشتم زار میزدم.. آخر شب شد زنگ زدی و گفتی برم دنبالت. با خودم فکر کردم تو که بچه رو میشناسی چرا انقدر به خودت عذاب دادی. این هفته باز تکرار شد. حتی اگر دو ساعت دیگه زنگ بزنی و بگی که میخوای برم دنبالت ذره ای از درد الان من کم نمیشه.

دانیال من میخوام بمونم برای فردایی که همه میگن برمیگردی بهم. برای فردایی که شاید به کمکم نیاز داشته باشی. اگر نتونستم و نموندم، بدون چرا و عذر من رو بپذیر. خسته بودم مادر. خیلی خسته ام جان دلم.

زخم

 امشب هم باید بیام دنبالت و این بده. دیدن تو تلخه و شیرین.

شاید مثل هفته پیش زنگ بزنی و بگی نیا نمیخوام ببینمت. شاید مثل هفته پیش زنگ بزنی و بگی عذاب وجدان گرفتم تو گریه نکن. شاید مثل هفته پیش بگی حالا بیا و بیارمت و بتونم برات ادا در بیارم. ادای مادری که شاده و دنبال شادی تو. ادای مادری که میتونه پذیرای بچه های مردم باشه تا تو حس تنهایی نکنی..

دنی تو خیلی عزیزی، خیلی بزرگی، خیلی بزرگواری.. دیروز خیلی صبوری کردی و جلوی گریه ت رو گرفتی و شکست رو تحمل کردی و اومدی مدرسه امتحان بدی و شکست بخوری و سرافکنده برگردیم خونه. تو به خونه ی دشمن من من به خونه ای که تو توش نیستی.

دنی تو یه روزی میفهمی من برای چی جنگیدم. شاید اون موقع هفته ی پیش رو فراموش کرده باشی پس اینجا برات مینویسم.

تو یه روزی میفهمی که من همه دردهای دنیا رو تحمل کردم تا تو اگر پیتزا دلت خواست بتونی بخوری. تا تو بهترین مدرسه ها بری. تا تو مثل مهبد نترسی که شب بری خونه و شاهد دعوای مامان و بابا باشی. من همه دردهای دنیا رو سالهاست تحمل میکنم واسه اینکه تو بتونی بری بهترین سفر عمرت و به یادت بمونه. عکسهاش رو داری به گمانم. همین خوبه. من زیر درد جون میدم تا تو بتونی سگ خودت رو داشته باشی. تا تو بتونی غذاهای جذابی که تو یوتیوب و اینستاگرام میبینی رو امتحان کنی. نه که تو مجبورم کرده باشی، من دلم خواست که تو بتونی بهتر زندگی کنی.

مامان جونم شرمنده تم به خاطر دردی که تحمل میکنی. به خاطر آزاری که میبینی به خاطر تروماهایی که تحمل میکنی و بعدها که بزرگ شدی باید درمانشون کنی. مامان باورم کن من همه کار کردم تا تو توی این شرایط نباشی. من همه کار کردم تا تو رو حفظ کنم از بدیها و پلیدیها. مامان تو بدترین بابای دنیا رو داری چون نمیذاره من برات مادری کنم و نمیذاره تو از من مادری بخوای اما الهی که یه روزی بزرگ بشی و بتونی همه چیز رو بفهمی و خودت رو نجات بدی و دردهات رو التیام. 

جان دلم من خیلی فکر کردم که کار درست چیه. خیلی اشتباه ها کردم اما یادت باشه همیشه در هر لحظه فکر کردم چه کنم که برای تو بهتر باشه. خیلی وقتها تصمیم اشتباهی گرفتم. منو ببخش جان دلم. من باید بهتر فکر میکردم و بهتر عمل میکردم. در توانم نبود عزیز دلم. بمیرم برای هر قطره اشکت. بمیرم برای همه اونچه که دانسته و نادانسته داری تحمل میکنی. شاید گاهی فقط بتونم تو رو توی بغلم بگیرم ببوسمت و بذارم آرام باشی. خیلی از هفته ها فقط همین از من برمیاد. 

چه قدر صبوری تو کودک من. چه قدر کوچولویی و صبوری میکنی عزیز دلم. چه قدر سخت شد زندگی برات! من چه ساده لوحانه فکر میکردم تو میای به این دنیا و من تا ابد مراقبتم..نتونستم عشقم نتونستم عمرم.. نمیذارن.. به خدا میخوام برات همه کار کنم اما نمیذارن نازنینم..

کمی دیگه صبوری کن. چند سال دیگه. من هم صبوری میکنم تحمل میکنم تا وقتی خلاص شدی بغلت کنم و زخمهات رو مرهم بذارم. اگر تا اون رو ز من کم آوردم، تو کم نیار. من از راه دوری اومدم اما تو جوونی. تو میتونی بهترین خودت باشی. دورت بگردم که دنیا برای تو هم سخت شد...

من رو ببخش جان دلم..

دلیلی ندارم.

 پسر جانم، من دارم جون میدم و نمیخوام ادامه بدم. تو هیچوقت این شرایط رو درک نخواهی کرد. دست کم تا زمانی که من زنده هستم تو همیشه یکی رو داری که دوستت داشته باشه اما من سالهاست کسی رو ندارم که دوستم داشته باشه و فکر کنم همینه دلیل اینکه نمیتونم ادامه بدم.

مامان من نمیتونم مادرت باشم چون درایت و عقل و توان یک مادر رو ندارم. حتی مادری مثل مادر خودم رو. اون میتونست خودش رو دوست داشته باشه و من نه. من نمیتونم ادامه بدم. من خیلی خیلی خسته ام. من از اینکه تو رو در استیصال میبینم و نمیتونم نجاتت بدم هم خسته ام. کاش حداقل تو بودی و تو به من نیاز داشتی و من میتونستم برای تو کاری کنم. برای تو زنده بمونم.

دنی من خیلی وقته مرده م و فقط دارم درد میکشم. من اونی هستم که تو کماست. نیست اما حس میکنه. من فقط دردها رو حس میکنم. من همیشه با درد همراه بودم. 

پارسال که رفتیم کمپ تو گفتی چرا تو همیشه آهنگ غمگین گوش میدی و بابات خندید. بابات خندید چون میدونست من چرا همیشه آهنگهای غمگین گوش میکنم و همه دلایل من رو همه گذشته من رو همه زندگی سراسر کثافت من براش انقدر مسخره بود که خندید.

کاش تو هیچوقت آهنگهای غمگین گوش نکنی.

فریبکار

 چند وقت پیش که به قول خودمون قشقرق به پا کرده بودی، از اون حسابیهاش، بهم گفتی قول بده من رو ترک نکنی و قول بده خودت رو نکشی. بهت گفتم بدیهیه که قول میدم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم و پرسیدی پس اون یک سال و نیم که نمیومدم پیشت چی؟ گفتم اون یک سال و نیم هزار بار مردم و زنده شدم. گفتم عکسهام هست از بعضی دقایق اون روزها. گفتم برات مینویسم. گفتم همه اون مدت و بعدتر برات نوشتم و مینویسم اما دروغ گفتم. گرچه همیشه دلم میخواست یک جایی برات بنویسم تا بعدتر بدونی اما پسرک، من حتی نمیتونستم بنویسم.

حالا بیا از امشب برات بنویسم. دو اسفند هزار و چهارصد و دو. تقریبا سه سال شده که جدا از هم زندگی میکنیم. حالا دیگه ده ماهی هست تو دو روز و نیم از هفته رو مرتب پیش منی. کم پیش اومده بیشتر، گاهی هم کمتر پیشم اومدی. این هفته از اون هفته هایی بود که زود رفتی. خیلی زود. چهارشنبه عصر به جای پنجشنبه ظهر.

مدتهاست که خیلی ناجور قشقرق میکنی. نزدیک یازده سالته و بدرفتاری و فحش و آسیب.. با مشاور حرف زدیم، همکاری نکردی، بابات بهت قرص میده، با مشاور خودم درباره تو حرف میزنم و گاهی راهنمایی میکنه اما خب.. هنوز میتونی تو صورت فحش بدی و داد بزنی.

کاش فقط همین بود. امروز گریه میکردی و میگفتی از زندگی متنفرم. میگفتی میخوام خودم رو بکشم و هزار بار تکرار کردی. من آروم نوازشت کردم و گفتم چه بد! هیچوقت نمیخواستم بچه م چنین حسی داشته باشه اما تو فریاد میزدی و میگفتی. وسطاش بغلم میکردی و محکم فشارم میدادی. با خودم فکر میکردم شاید برای بغل کردن و جلب توجه چنین میکنی...

قبلش برات گریپ درست کردم. با فوم برای تفنگت. اولش که شروع کردم گفتی خیلی ممنون. تو خیلی مهربونی. هیچ مامانی چنین کاری نمیکنه. با تعجب نگاهت کردم و گفتم این که کاری نیست مامان. دو ساعتی روی تفنگ بود و باهاش بازی کردی بعد وقتی ولو شده بودی خرابش کردی. پاره ش کردی... گفتم نکن اما دیگه کرده بودی و راستش رو بخوای به تخمت هم نبود..

صبحش که برای مدرسه بیدارت کردم غر زدی که گلودرد داری و بیحالی. هرچی بهت اصرار کردم بری گفتی نه. میگفتی یعنی سلامتی من برات مهم نیست؟ مدرسه برات مهمتره؟ گفتم البته که تو برام مهمتری باشه بمون..

عصر بلیط تیاتر گرفته بودم برات. آخه چهارشنبه ها یا استخر میریم یا با مهمون وقت میگذرونیم یا تیاتر میریم. استخر که خیلی سخت جور میشه. مهمونها رو هم که میرنجونی. دوستات ازمون دوری میکنن. شاید چون من تنهام. شاید چون دوریم. شاید چون بابات بهشون چیزی میگه. نمیدونم. دو ساعتی به تیاتر مونده بود که گفتی میخوام برم اونجا! اونجا یعنی پیش بابا. همون که استخر نمیبردت، همون که خیلی زیاد داد و بیداد میکنه، همون که همین امروز باهات قهر کرده بود چون باهاش بد حرف زده بودی، همون که من و تو رو از هم جدا کرد، همون که من رو تا مرگ برد، هزار بار... به دست و پات پیچیدم که بفهمم چی اذیتت میکنه. چرند میگفتی. میگفتی آخه اینجا زیادی سرگرمی دارم! میگفتی با بابا راحتتر مشق مینویسم! میگفتی دلم براش تنگ شده! میگفتی نمیدونم.. 

مثل همیشه، برعکس بابا که نمیذاره به وقت دلتنگی بیای پیش من، گفتم برو و جلوت رو نگرفتم. وقتی رسیده بود جلوی در «ادا»ی ناراحتی در آوردی و گفتی عذاب وجدان دارم، تو ناراحت میشی، اصلا ولش کن نمیرم!!!!

من بهت خندیدم. هم من میدونستم هم تو که تو میخوای بری و میری و این حرفها فقط فریبه، دروغه، کثافته، شکنجه ست، آزاره..

فریبکار دوستداشتنی من