خرداد 1403 هست.
دوشنبه شبه و زنگ زدی و گفتی نرم دنبالت.
دنی تو دچار چالش و بحران و عذاب و سردرگمی هستی. من هم دچار روزمرگی. هر هفته و هر روزی که اینجور پسم میزنی میمیرم و زنده میشم. مامان تو نمیفهمی چه بلایی داری به سر من میاری. اینها رو نمیگم که وقتی بزرگ شدی پشیمون بشی و عذاب وجدان بگیری. میفهممت پسرم، میفهممت من هم خیلی وقتها سر در گم بودم. اینها رو میگم که بدونی اگر یک روز طاقت نیاوردم به چه خاطره. اگر یک روز واسه همیشه رفتم واسه چه فشاریه که تحمل میکردم.
مادر سخته. سخته تصور اینکه تو اونجایی میخندی و بازی میکنی و همه از دیدن تو لذت میبرن و من این گوشه تنهایی جون میکنم. مامان تو نمیدونی ولی وقت سی و نه سالت بشه میفهمی که آدم حتی تو سی و نه سالگی هم حسرت خانواده و پدر و مادر رو داره. اگر به وضع من باشه و به خاطر این همه تنهایی حتی از بچه ش هم جدا بشه. حتی بچه ش هم نخوادش.
مامان من دارم میبرم. دارم کم میارم پسر. نمیتونم زار نزنم. هفته پیش دقیقا همین ساعت و دقیقا به همین دلیل داشتم زار میزدم.. آخر شب شد زنگ زدی و گفتی برم دنبالت. با خودم فکر کردم تو که بچه رو میشناسی چرا انقدر به خودت عذاب دادی. این هفته باز تکرار شد. حتی اگر دو ساعت دیگه زنگ بزنی و بگی که میخوای برم دنبالت ذره ای از درد الان من کم نمیشه.
دانیال من میخوام بمونم برای فردایی که همه میگن برمیگردی بهم. برای فردایی که شاید به کمکم نیاز داشته باشی. اگر نتونستم و نموندم، بدون چرا و عذر من رو بپذیر. خسته بودم مادر. خیلی خسته ام جان دلم.