از وبلاگی دیگر: جان میکنم

 سومین روز اردیبهشت رسیده. آره پسرم، باز اردیبهشت، ماه تولدهامون. سومین تولدی که کنار هم نیستیم. آره پسرکم نوروز هم گذشت، دور از هم. نه میخواهی بیای، نه میخواهی جایی بریم، نه میخواهی ببینیم، این روزها فقط اجازه دادی گاهی بیام دنبالت و از مدرسه تا خونه پدربزرگت برسونمت.. بیست دقیقه تا نیم ساعت با هم تو ماشین هستیم. معمولا خسته ای، خیلی وقتها پر کینه و فحش. حال خوشی نداری، میبینم، نسبت به من حال خوشی نداری.. نامحسوس خودت رو توی بغلم فشار میدی اما در کلام... دلتنگیت رو میبینم، کینه هات رو هم، سردرگمیت رو هم..

میخوام بهت بگم هر روزی اینجا رو دیدی و خوندی، بهم قول بده هیچ عذاب وجدانی نداشته باشی. من اگر مینویسم به این خاطره که اگر روزی ازم پرسیدی تمام این سالهای بی مادریت، کجا بودم بهت نشون بدم، کجا بودم. ذره ای قصد شماتت تو رو ندارم چون میدونم و میتونم بفهمم چه طور سردر گمت کردند. راستش رو بخوای من هم ده سال فریب خوردم، تو که بچه ای..

جانِ دلم،

امروز یکی از بدترین روزهای این دو ساله. وسوسه ی خودکشی رهام نمیکنه و به تبع اون بدنم هم کم آورده. قلبم مچاله شده و نفس کشیدن دردناک. گریه بهم هجوم میاره و تمام توانم رو میکشه. دیگه حتی تایپ کردن هم برام دشوار میشه. اگر امروز تمومش کنم همه اموالی که برای تو ذخیره کردم میرسه به پدرت و تمام. اگر امروز تمامش کنم شاید اگر اون روزی برسه که بخواهی باهام حرف بزنی، ازم ناراحت بشی که چرا دیگه خودخواهی کردم و این روزها رو تاب نیاوردم. تقلا میکنم مادر، جان میکنم عزیز، شاید بتونم جلوی آرزوی آزادی و رهاییم از غم رو بگیرم. اما اگر نتونستم اگر رفتم اگر دیگه نبودم بدون که تو از من قویتری، تو میتونی با آدمهای مسموم کنارت بجنگی و خودت رو نجات بدی. ما، من و تو، شش سال حداقل بیست و چهار ساعت کنار هم حرف زدیم و یاد گرفتیم و صبور شدم و آگاه شدی، من اون شش سال رو فراموش نمیکنم، تو هم فراموش نخواهی کرد، تو شبیه اطرافیانت پلید نمیشی، تو ... بدون که عزیزترین آدم کسی بودی که همیشه تلاش کرد آدم خوبی باشه.

من رو ببخش اگر کم آوردم..

از وبلاگی دیگر: جهنم

 معجزه؟ هه! هفته ی پیش بود. این هفته؟ جهنم.

آره پسرک زندگی همینقدر غیرقابل پیشبینیه. یک روز اوجی و فرداش قعر کثافت.

امروز اومدم دنبالت. وقتی دیدیم نخندیدی. همین که نشستیم تو ماشین ازت پرسیدم چی شده؟ ناراحتی؟ خسته ای؟ چیه؟ گفتی خسته و گرسنه ای. ازت درباره غذا پرسیدم و رفتیم رستوران مورد علاقه ت، تومو. همونجا هم گشتی زدیم و دو تا ماهی عید خریدی. من هم خرید داشتم که بداخلاقی کردی و نخریدم و رفتیم خونه. تمام مدت بددهنی میکردی، چند بار تذکر دادم و وقتی گوش ندادی دیگه باهات صحبت نکردم. وقتی رسیدیم خونه عذرخواهی و بغلم کردی. کمی بازی کردی اما در سکوت و بداخلاقی. سرفه میکردی بنا براین گذاشتم به پای حال بدت که کم کم بدتر هم میشد. کمی کتاب خوندم و بعد برات ماکارونی پختم و میوه سفارش دادم و خورد و خوراک برای فردا که اردوی گیاه شناسی داشتی. 

هی نق میزدی که کتاب بخونم و منم میگفتم صبر کن غذا رو بذارم. این میون بابات باز تماس گرفت و درباره پرنده هات، کیتی و آرون باهات حرف زد. یهو میون حرفها گفتی میخوام برم اونجا. نشستم و گفتم چرا و همراه با بابات مخالفت کردیم باهات. کلافه شدم. تلفن رو قطع کردم و باهات حرف زدم. این بار برخلاف ماه های گذشته حس ناراحتی و پشیمونی نداشتی، بلکه با فحاشی و تندی پسم میزدی. هرچی پاپی ت شدم که چی شده فقط میگفتی که میخوای بری و فحش میدادی. سعی کردم گریه نکنم وقتی دیگه خیلی بددهنی کردی گریه کردم. نیم ساعتی فکر کنم کلنجار رفتم که راضیت کنم بمونی یا دست کم بفهمم دردت چیه. نشد که نشد. زنگ زدم به بابات و با گریه گفتم بیاد ببردت. گفت چرا؟ گفتم مگه یه سری زنگ نمیزنی که هواییش کنی، اوکی شد، بیا ببرش....

یک ساعتی که طول کشید تا بابات بیاد مسخره م میکردی، فحش میدادی، تلفن که زنگ میزد گریه میکردی بیا منو از دست این نجات بده!! فکر کن، از دست من! داشتی به بابات میگفتی که بیاد تو رو از دست من نجات بده. عالی.

تمام یک ساعت طعنه، کنایه، فحاشی، بی تفاوتی، تمسخر.. بابات رو میدیدم تو لباس تو، وقتی با مادرش حرف میزد یا این دو سال وقتی با من دعوا میکرد..

ازت متنفر شدم

عشق بهت ولم نمیکرد.

میخواستم بهت بگم ایشالا بچه ت باهات این کار رو کنه. میخواستم بهت بگم فردا من میمیرم و حسرت میخوری. میخواستم بهت بگم لیاقت زندگی سالم نداری. میخواستم بهت بگم به خاطر همین امشب نمیبخشمت. اما هیچکدوم رو نگفتم چون آرزو داشتم بچه ی خوبی داشته باشی و نمیخواستم عذاب وجدان از رفتارت با من داشته باشی، آرزو داشتم لایق بهترینها باشی و نمیتونم که نبخشمت. هیچوقت نمیتونم.

رسوندمت دم در. ماکارونی داغ و گلابی ای که سفارش داده بودی رو دادم به بابات و وقتی خواست حرف بزنه در رو روش بستم و گفت مرسی (به تمسخر) شنیدم صدات رو که باهات همراه شدی و رفتم. 

از وبلاگی دیگر: معجزه

 یکشنبه سی اسفند 1401، ساعت نه شب پدرت بهم پیام داد که آیا فردا میتونم برم دنبالت و بیارمت پیش خودم یا نه. با توجه به حساسیتی که نشون میداد درباره اینکه روزهایی که «نوبت» من نیست نباید ببینمت، تعجب کردم! قرار معمول ما سه شنبه صبح تا پنج شنبه شب بود. فکر کردم احتمالا خودش و خانواده ش کاری دارند و اتفاقی افتاده، به هر حال جواب دادم که آره حتما. جواب داد خودت خواستی بیای پیشم و دلت برام تنگ شده بود!!!!

تو دلت برای من تنگ شده و بیان کردی و انقدری که خواستی بیای پیشم! این عجیب، نو و بسیار بسیار بسیار خوشایند بود. دوشنبه برای دیدنت پرواز کردم تا مدرسه. با وجود اینکه از نظر شغلی خیلی به هم ریخته و مضطرب و ناراحت بودم، یک ربع بعد از دیدنت صورتم باز شد و شروع کردم به شوخی و خنده..

با هم رفتیم مرکز خرید که نهار بخوری، گرچه نهایتا نهار چندانی نخوردی اما کلی میوه خریدی. قیمت میوه ها خیلی زیاد بود و مجبور شدم یکی دو مورد رو حذف کنم.. توی راه ازت پرسیدم که چی شد که اومدی بابات کاری داشت و تو گفتی نه، دلم برات تنگ شده بود! فقط دستت رو گرفتم. نمیخواستم بیش از این عکس العملی نشون بدم. آخه عادت داری تو این شرایط خجالت میکشی و رفتار تند میکنی. راستش رو بخوای کنار این همه خوشایند بودن این حس، یک غمی هم حس کردم، غم ناشی از اینکه تو توی شرایطی گیر افتادی که دلتنگ مادرت میشی.. حق کنارش بودن رو نداری و این غم انگیزه..

خونه که رسیدیم هوا داشت تاریک میشد. با ذوق و شوق توت فرنگی و نارگیل و هویج و شیرنارگیل رو برات آوردم و نشستی به خوردن. از چهار روز پیش لاغرتر شده بودی. هیچ چیز خاصی نمیخوردی. میگفتی میل ندارم و هیچ. میون میوه خوردنت بود که بهت پیشنهاد دادم روی مبل بشینیم و نخواستی اما وقتی گفتم میتونی اینجوری تو بغلم باشی، خواستی و اومدی. جانِ دلم چه قدر دلتنگ شدی..

مشقت رو نوشتی و یه جایی اون آخراش مشق رو بهانه کردی و های های گریه کردی. دل گرفته بودی و سنگین از بغض. یادم اومد یکی دو ماه قبل هم چنین داستانی رخ داد و چهل دقیقه گریه و فحاشی کردی اما بعدش اومدی تو بغلم و از مدرسه گفتی از اینکه بچه ها به خاطر نمرات پایین و قد کوتاهت مسخره ت میکنند. چه بی اندازه اون شب تلخ بود. حالا دیگه نمرات کامل میگیری و گویا بچه ها دیگه نمیتونن مسخره ت کنند اما وقتی جریان اون شب رو برای چند نفر تعریف کردم گفتند بهترین اتفاق تو رابطه من و تو همون شب بوده که خودت رو تخلیه کردی و حرفت رو بهم زدی.

آخه تو خیلی سخت و کم حرف دلت رو میزنی.

آخه من این سالها انقدر احساس استیصال و درماندگی دارم که درباره تو با همه حرف میزنم و نظراتشون رو به دقت گوش میکنم.

خلاصه بیست دقیقه نیم ساعت گریه کردی. حتی وقتی گفتم لازم نیست باقی مشقت رو بنویسی باز هم گریه کردی. میدیدم که نیاز داری گریه کنی. دوباره همه چیز رو ریختی سر مدرسه و اون رو بهانه کردی.

خیلی وقتها تو سالهای اول زندگیت یه چیزی حس میکردم، بدون دلیل و نشانه فقط حس میکردم و دقیقا همون واقعی بود. حس میکردم الان ناراحتی و بعدا میفهمیدم اون ساعت ناراحتی کردی. حس میکردم مضطربی و بلاخره نشون میدادی.. دیشب بین گریه هات حس میکردم دردت مدرسه نیست، دلت گرفته و نیاز به گریه داری. این بار به من فحاشی نمیکردی اما کتابهات رو پرت کردی من هم ممانعتی نکردم حتی وقتی به تاج تخت لگد میزدی، برات بالش گذاشتم که پات درد نگیره اما همچنان لگد بزنی. بلاخره ایستادی و گفتی بریم کشتی سگی بازی کنیم؟ آخه قول داده بودم بعد از مشقت کشتی بازی کنیم. چند دقیقه بعد از شروع بازیت بهت گفتم آرومی؟ گفتی آره و تایید کردی که دلت گریه میخواست...

شب رمان «سامی، ماتی و سه گاف گنده» رو تموم کردیم. خوابیدی آروم. بابات پیام داد که آیا خوب بودی و خوابیدی و مشق نوشتی یا نه.. دو به شک بودم بهش بگم ناراحتی کردی یا نه. اگر میگفتم ممکن بود بیشتر بهت فشار بیاره که به من چیزی نگی. گفتم خوب بودی و خوابیدی فقط اضطراب داری و غذا نخوردنت هم به خاطر اونه. آخه بهم گفته بودی از اینکه بابات بهت رژیم غذایی داده متنفری و من هم درحالی که تو دلم بهت حق میدادم فکر میکردم بهتره فعلا فقط بخوری حتی اگر تکراری باشه. به تو صرفا گفتم اینجا مشکلی نیست تکراری بخوری. فکر میکنم نباید بابات رو تو ذهنت خراب کنم یا حتی وسوسه ت کنم که ازش دور شی. تو باید تمام و کمال بشناسیش و خودت بدیهاش رو بفهمی. فعلا همین که از وجودش محبتی چیزی میگیری کافیه و مهم. 

در ادامه پیامم به پدرت گفتم یا زودتر وقت دکتر رو بگیر یا خودم کسی رو پیدا کنم. آخه تو دارو میخوری، از دکتری دارو گرفتی که اگر واقعا وجود خارجی داشته باشه الان بیش از یک ماهه میخوام ببینمش اما بابات داستان رو عوض میکنه و هر هفته یک بهانه ای. جواب داد که نیاز به مداخله دارویی نداری و اضطراب نداری و من دخالت نکنم! جواب دادم پس چرا داری فلوکسیتین میخوری و چه طور ممکنه پزشکی بدون دیدن تو برات دارو تجویز کنه. گفت فلوکستین برای چیز دیگه هست نه اضطراب و من منتظرم جواب بده دقیقا برای چی هست!!!! :)) مسخره ست.. بهم میگه دخالت نکنم، نگران نباشم، خودش حواسش هست.. خودش که اگر پیگیر وسواس و کنترل گریهاش شده بود الان داشتیم همه با هم زندگی میکردیم. خودش که هر سال عید قول میداد پیگیر بشه، اخلاقش رو بهتر کنه.. خودش که کاش دیگه نبود.

از وبلاگی دیگر: یک داستان؛ علیرضا

 علیرضا، چهل و چند ساله، همکارم بود. مرد کوتاه قد و چاقی که ماه های اول بدو ورود چندان مورد استقبال جمع کارمندان قرار نگرفت. شاید چون ژانری بسیار متفاوت از ما داشت. خیلی ساده و رک حرف میزد جوری که گاهی به مزاقمان، به خصوص دخترها، خوش نمیآمد. بعدتر که در نشستهای سیگار هم کلام شدیم فهمیدم اهل قمار است و الکلی. نه که زندگیش را مختل کرده باشد اما بود. هم الکلی بود هم تخته باز. جز مسایل روزمره و کاری درباره چیز دیگری، دست کم با منی که صمیمی نبودم حرفی نمیزد تا سال 1400 و رفتنِ تو.

آن سال من مدام گریه میکردم. همه جا و در هر شرایطی. گریه امانم نمیداد و گاه ساعتها درگیرش بودم. گاه بسیار بدحالم میکرد این همه گریه. علیرضا هم مثل بقیه میدید و جای مخفی کردن و فرصتش نبود. کم کم بیشتر با من صحبت کرد. از زندگی خودش گفت. معمولا، احسان، دوست قدیمیش هم در اتاق سیگار همراهمان بود. یک روز علیرضا از پ گفت، پسر پانزده ساله اش و گریه کرد..

تعریف کرد از بدو تولد پ، مادرش چندان تمایلی به تر و خشک کردن نوزاد نداشت به طوری که علیرضا نیمه های شب بچه را به آغوش مادر میبرد و کمک میکرد پستان مادر را دریابد. در سالهای بعد مادر پ حرف از ادامه تحصیل و مهاجرت میزنه تا پنج سالگی پ که به همین هدف از علیرضا جدا میشه و پ با پدرش زندگی رو ادامه میده.

طبق روایت علیرضا که همیشه در محیطهای کارگاهی و شهرهایی مثل عسلویه کار میکرد، نگهداری از پ براش دشوار بود اما راه حلهای جالبی هم پیدا میکرد. مثلا وقتی پ سن مهد کودک را رد کرده بود تعطیلات تابستانی علیرضا واقعا مستاصل میشد. بچه تنها در خانه نمیماند وعلیرضا باید در محل کار حاضر میشد. علیرضا با مهد کودک قدیم پ صحبت میکنه و قرار میشه به پ بگن برای کار میتونه تعطیلات سه ماهه رو اونجا سپری کنه. به این ترتیب پ به روایت خودش از هفت سالگی کار میکرده و علیرضا هر ماه مبلغی رو به عنوان دستمزد از طریق مهد کودک به پ میداده. پ حالا پانزده ساله بود و با افتخار از کسب درآمد در کودکی حرف میزد.

پ یاد گرفته بود پا به پای پدرش به کارهای خانه رسیدگی کنه تا سیزده سالگی که مادرش بعد از سالها سراغش رو میگیره و حالا که نتونسته مهاجرت کنه به پ نزدیک میشه و پ هم جذب مادرش میشه به طوری که به شهر مادرش سفر میکنه و کمی بعدتر تصمیم میگیره همونجا بمونه.

علیرضا که در ابتدا از این قضیه بسیار خرسند بود ممانعتی که نمیکنه هیچ، استقبال هم میکنه تا این که در مدت کوتاهی پ از علیرضا دورتر و دورتر میشه به طوری که حالا دو سال میشد که پ جز پیامهایی برای دریافت پول به دلیل دیگری با پدرش تماس نمیگرفت. اینجا، علیرضا، همیشه گریه میکرد. 

برای من مهم نبود روایت علیرضا چه قدر واقعی و چه قدر جانب دارانه بود، برای من یک چیز واقعی بود اون هم اینکه علیرضا، همون مردِ عامی و به ظاهر دنیاپرست، گریه میکرد... 

از وبلاگی دیگر: روزهای انتظار

 نازنینم

امروز دوشنبه 24 بهمنه. نزدیک به یک سال شد که اینجا چیزی ننوشتم. در واقع ابتدای امسال میخواستم برات دفترچه خاطراتی درست کنم، یا بهتر بگم دفترچه ای پر شده از وقایعی که میبینم که بین من و تو رخ میده و گاهی فقط در من اما درباره تو. نشد. تا امروز نشد اما باز برگشتم و مینویسم. مینویسم تا فردا که من نبودم یا بودم و تو نمیدونستی، بیای بخونی و بدونی.

عزیز جانم

اگر سال 1400 رو در خاطر نگه دارم، امسال، 1401 سال خوبی بود. تو رو بیشتر دیدم. خیلی شبها کنار هم خوابیدیم. نمیدونم تا چه اندازه به برنامه ای که من چیدم و توالی ای که تو ذهنم بود ربط داره اما اگر پیرو آنچه من میدونم رخ داده باشه، دلیل برگشتنت، یا بهتر بگم جرقه ی برگشتنت طناز بود. اولین روزی که طناز رو از دامپزشکی تحویل گرفتم، تیر 1401، باهات تماس تصویری گرفتم و تو خواستی بیای و ببینیش. روز عاشورا بود. اومد سراغت، سه تایی با هم رفتیم خونه ی ولنجک. طناز رو حمام کردم و آروم خوابید. تو نگران بودی. خیلی نگرانش بودی. میگفتی چرا انقدر خوابیده چرا بازی نمیکنه نکنه بمیره. کمی بعد، چند ساعت بعد، منی که از خوشحالی حضور تو سر از پا نمیشناختم، تقلا میکردم تا سرگرمت کنم، تا بیشتر بمونی، تا راضی باشی، کتابهای کودکیت رو آوردم و برات خوندم. یک کتاب، دو کتاب، پنج کتاب... توی بغلم ولو شده بودی و گفتی باز هم بخون. گفتی مامان این یک سال کسی برام کتاب نخونده، گفتم بده بابابزرگ وقتی بیکاره برات بخونه، گفتی نمیخونه و تشنه گوش سپردی.. اون روز شد آغاز آمد و شدهای تو...

قطعا بعدتر بیشتر درباره این چند ماه مینویسم اما فعلا همین بس که امروز دوشنبه ست و من منتظرم تا بدونم فردا پیشم میای یا نه. آخه تو قراره سه شنبه تا پنجشنبه بیای پیشم اما خیلی وقتها نمیای. هفته گذشته تصمیم گرفتم کمی مجبورت کنم که بیای.. بعدتر بیشتر شرح میدم. اومدی بعد از سه هفته و سه شنبه و چهارشنبه رو پیشم بودی. الان ساعت شش عصر شده و هنوز بعد از پنج بار تماس، جوابم رو ندادی. من نگرانم، دلشوره دارم، شاید به نظرت مسخره باشه مگه میشه عاطفه اینجور ضعیف باشه؟ آره نازنینم، آره پسرکم، آدمها بعضی وقتها خیلی خیلی خیلی غیرقابل پیشبینی میشن. قضیه همکارم علیرضا رو برات گفتم؟ نه نگفتم. آخه هنوز خیلی کوچیکی برای شنیدن این داستانها و شناختن این زوایای ناخوشایند. تو پست بعدی برات تعریف میکنم.

از وبلاگی دیگر: من را بخوان

 امروز بیست و نه اسفند سال هزار و چهارصد شمسیه و تا چند دقیقه دیگه سال نو خواهد شد. از چند روز قبل همراه پدرت ازت خواستیم که در یک جمع سه نفره سال رو تحویل کنیم اما امروز گفتی که نمیخوای باشی و میخوای پیش پدرت و مادر و پدرش باشی... من هم اصراری نکردم، به پدرت گفتم شاید نیاز داری به هضم این تحویل سال از نوع جدید و بهت خلوت ببخشیم. خلوتی که نمیدونم هیچ، درش به چی فکر میکنی.
در همین پست اول یک بار شاید برای همیشه بگم، که بدونی من آدمِ تحمل کردن نبودم. سالها بودم و دو سالی بود که دیگه نبودم، فقط منتظر بزرگ شدن تو و جدایی از پدرت بودم. منتظر بودم به سنی برسی که راحتتر هضم کنی کنار هم نبودن ما رو. وقتی شش سال و نیم شدی به پدرت گفتم که جدا بشیم و اون قبول نکرد تا یک سال قبل، یعنی یک سال و نیم پس از اولین بار درخواست جدی من؛ که اون هم پذیرفت. چیزی، حقی به اسم حضانت وجود داره که اولین شرط ازدواج من با پدرت بود؛ پیش از ازدواجمون پیش از اینکه تو وجود داشته باشی و اگر اون آذر سال نود و هشت از پدرت خواستم که جدا بشیم فقط فقط و فقط با این امید بود که وکالت حضانت تو دست من هست و تا همیشه کنار هم خواهیم موند و به این زودی فرصت مادری کردن رو از دست نخواهم داد. اما فروردین امسال پدرت به کمک قوانین جمهوری اسلامی ایران، وکالت رو پس گرفت و کابوس من آغاز شد...

من به خاطرِ کنارِ تو بودن، به خاطرِ فرصت مادری کردن حاضر بودم «تحمل» کنم اما این شد که نشد و همه چیز جوری پیش رفت که حالا من تنها گوشه کافه ای قلیون و سیگار و چای دارم، مینویسم و تو نمیخواهی یک بغل به مامان بدی...

قریب به یک سال شده که دیگه مثل هشت سال گذشته کنار هم نیستیم. جدا شدنمون اتفاق غریبی و باورنکردنی ای بود که با پس زدنهای تو غریبتر، غمگینتر و باورنکردنی تر شد. نمیدونم آیا یک روز اینها رو خواهی دید، خواهی خوند، برات مهم خواهد بود یا نه.. اما حالا که توان و تحمل من و بودن من و حرفهای من رو نداری، همین دستآویز رو پیدا کردم تا برات بگم تا اگر روزی شاید خواستی من، مادرت رو بشناسی، آنچه گذشت رو بدونی، بهتر و آگاه تر قضاوت کنی، به اینجا رجوع کنی...

متمم

حال خوبی نداشتم، گفتم باید بنویسم و یادم افتاد که همیشه میخواستم برای تو بنویسم. انقدری حواسم پرت بود که خیال کردم اون بلاگ سه چهار پستی اینجاست، نوشتم و پابلیش کردم.. اشکهام رو پاک کردم و پستهای قبل رو نگاه کردم.. نه! اینجا نبود. اینجا چقدر حرف زدم.. نیم ساعتی طول کشید تا یادم بیاد کجا برای تو مینوشتم، وردپرس بود، حالا دیدم که اسمش رو گذاشته بودم «تقلاهای یک مادر»، راستش رو بخوای از این بدحافظه بودن تعجب نکردم، تعجب رو دو سه شب پیش کردم که فهمیدم نمیتونم فکر کنم و ترسیدم و توییت زدم که زنی چهل ساله رو میشناسم که از یک روز دیگه نتونست فکر کنه.. هیچکس نمیدونه اون زن چهل ساله منم.

خواستم پست جدید رو پاک کنم و برم سراغ بلاگ مخفیانه مون که هنوز نمیدونم باید آدرسش رو به کی بدم که وقتی مردم به تو بگه و تو شاید بخونی، بعد فکر کردم(!) چرا؟ چرا مخفیانه بنویسم وقتی تو تمام یک لحظه نگاه هام تمام حسرتهام هویداست.. اون پستها رو هم میذارم اینجا، همه چیز عقب و جلو شد اما خیالی نیست، همیشه همه چیز خیلی بیش از اینها عقب و جلو بوده..
حالا اسم اینجا رو عوض میکنم، میذارم «عاطفه»، به یاد محبوبترین وبلاگم برا هزار سال پیش، همون وبلاگی که بابات میگفت اومدم بشناسمت دیدم فقط ناله زدی دیگه دنبالت نکردم.. کاش..

سه مرداد 1402

یک شب مرا میسوزی و یک شب تماشا میکنی! با گریه میپرسم چرا با خنده حاشا میکنی!

  مرداد 1402

سه ماهی میشه که مرتب میای، دوشنبه شب تا چهارشنبه شب یا پنجشنبه.. دیشب، دوشنبه، اومدی.. صبح به خاطر کلاس زبان بهانه میگرفتی، به وعده ی اینکه شرایط کلاس رو برات مهیا میکنم راضیت کردم بری، یه فیلم هم گرفتیم با خنده و مسخره بازی که گفتم این فیلم بمونه واسه روزی که ازم تشکر میکنی به خاطر اجبار کردنت به یاد گرفتن انگلیسی..

بعد از کلاس رفتیم مرکز خرید، اصرار داشتم فست فود نخوری و رفتیم رستورانی که خودم هرگز به خاطر قیمتش نمیرم.. همیشه از جاهای لاکچری جوگیر میشی، احساس بزرگی بهت دست میده و مسخره بازیهای بچگانه نمیخورم و بدم میاد کمتر میشه. سالاد سزار گرفتم و از ژستت استفاده کردم و برات سالاد ریختم. اولین فیله مرغ رو که خوردی گفتی این خوشمزه ترین فیله ای بود که تا حالا خورده بودم و من بال درآوردم، لذت بردم و کیف کردم.. سومین یا چهارمین تکه رو که خوردی گفتی دلم درد میکنه بعد هم گفتی جوگیر شدم این چندان هم خوب نیست، غذای اصلی رو هم نخوردی و رفتیم برای گردش.. یه تیرکمون پیدا کردی نزدیک پونصد تومن که گفتم نمیخرم و شروع شد. اول بداخلاقی که بریم خونه، رفتیم سمت خونه، اول خونه بابا که لوازم شنات رو ازش بگیریم بعد هم خونه، فحش دادی و من که دو هفته ای هست درمانده شدم از فحش دادنهات و جوری که باید باهات تا کنم، سکوت کردم. بهت گفتم تا وقتی فحش بدی باهات حرف نمیزنم. گاهی گریه میکردی، گاهی فحش میدادی و گاهی هم داد میزدی که من اون تیرکمون رو میخوام.. بهت گفتم میتونم بهت پول توجیبی بدم تا خودت بخری اما بهانه گیریهات تمومی نداشت.. گرچه از بهانه گیری و بی ادبیت اذیت بودم فقط به خودم نهیب میزدم عصبی نشم و نشدم. به بابات هم فحش دادی و اون لحظه تنها دلخوشیم این بود که نگفتی میخوای برگردی اونجا.. برگشتیم خونه..

تو خونه هم ادامه دادی.. باهات حرف میزدم اما فحش میدادی، سعی کردم حواست رو پرت کنم اجازه نمیدادی، رهات کردم و پریدی بغلم کردی من هم بغلت کردم هزار ساعت.. بابات زنگ زد که چی شده و گفتم و تعریف کرد از ماجرایی که شب قبل تو خونه پدربزرگت پیش اومده. وقتی درباره ش باهات حرف زدم فهمیدم که باز هم دروغ گفته و تو اشتباهی نکردی و حماقتهای بیشمار پدربزرگت باعث عصبانیتت شده و هلش دادی و خورده تو میز و عصبانی شده و دوستت رو بیرون کرده و تو هنوز عصبانی هستی و میگفتی خوب کاری کردم دفعه بعد بدتر میزنم.. حقیقتش بهت حق میدادم، من اون آدم رو میشناسم، میفهمم چه قدر اذیت شدی.. برات حرف زدم و گفتم بهت حق میدم اما بدون از روی حماقتش هست و دوستت داره.. در حالی که به کارهای تلنبار شدم برای پول درآوردن فکر میکردم، در حالیکه به یک ماهی که برای جابجایی وقت دارم فکر میکردم، گفتم میتونی خودت با بابات صحبت کنی و روزهای کاری بیای پیش من و آخر هفته اونجا باشی که بابات هست.. راستش از استرسهایی که اونجا متحمل میشی ناراحتم، و نگرانم به خاطر کنترل نکردن عصبانیتت بلایی سر کسی بیاری.. چیزی که دو سال پیش به بابات گفتم و باز دروغ شنیدم.. گفتی باشه، یکهو پرسیدم اصلا خودت دوست داری بیشتر پیش من باشی، گفتی نه! گفتم پس هیچی و ترسیدم..

دیگه گمان کردم آرام شدی، با هم ویدیو دیدیم، برات کیک سفارش دادم، کاپ کیک شکلاتی نان سحر، دیگه چهار ساعتی از شروع ماجرا گذشته بود که دوباره اسم تیرکمون رو آوردی و گفتم شروع نکن و فحش دادی.. عصبانی شدم و گفتم خجالت آوره کارت و لوس شدی و رفتم رو بالکن تا بیش از این ناراحتی نکنم. سیگار کشیدم برگشتم و گفتی میخوام برم و همه چیز ویران شد...

گفتم وسایلت رو جمع کن و برو و دیگه حرفی نزدم. فقط نفس میکشیدم به سختی برای اینکه مقابلت گریه نکنم. زنگ زدی و آماده شدی. اومدی کنارم بغلم کردی و دیگه نتونستم گریه نکنم.. بیشتر فشردیم و گفتی گریه کن خالی شی.. وات؟ چی میگذره تو سرت پسر؟؟؟ باز هم مقاومت کردم که هق هق نکنم.. که بند بیاد.. که فقط نیم ساعت بیشتر تحمل کنم.. هجوم فکر و درد.. از همه پررنگتر حس گناه.. آیا اشتباه کرده بودم؟ من اگر پیشت بودم مجبور نبودی پیش اونها باشی.. خودم مثل قدیم شبانه روز ازت مراقبت میکردم.. آیا باید میموندم؟ آیا بهت ظلم کردم؟ کودکیت داره تموم میشه و با هجم فشارهای نوجوونی تو دست و بال غریبه چه خواهی کرد؟ از لابلای فشار و درد صدام رو بیرون دادم که: مامان هر وقت اونجا اذیت شدی بیا پیشم، نذار کودکیت با غم و ناراحتی بگذره.. صدای بچه ها میومد که تو کوچه بازی میکردن، گفتی برم گفتم برو، گفتی نمیرم میخوام پیش تو باشم، گفتم نیازی نیست منم میام پایین، گفتی نه میخوام بغلت کنم گریه کنی و آروم شی.. گفتم دیگه نمیخوام گریه کنم گفتی دروغ میگی گفتم نه راست میگم (اما دروغ میگفتم، فقط منتظر بودم که بری) چند بار دیگه ازم پرسیدی و بلاخره راضی شدی که بری..

موقع کفش پوشیدن گفتی امشب بدترین شب زندگیته؟ گفتم نه. گفتی نه؟ گفتم نه از این بدترها داشتم. گفتی آها اون موقع که اصلا پیشت نمیومدم گفتم آره اون موقع که اصلا پیشم نمیومدی و اگر میومدم ببینمت میگفتی نمیخوام ببینمت.. (این جمله ی آخر به خاطر حرص و عصبانیتم از تو بود!)

توی کوچه بازی میکردی و یک دقیقه قبل رو فراموش کرده بودی. بابات اومد، مثل همیشه سلام نکردم و جواب سلامش رو ندادم، به ماشین جدید خانوادگیشون نگاه میکردم که مشما و برچسبهاش روش بود و به این فکر میکردم که چه قدر اصل و ریشه و ماهیت شکل گرفته درون آدم سمجه، حتی با ده سال ادا درآوردن هم عوض نمیشه! بوسیدمت و وقتی خواستم برم بابات آغوش باز کرد.. وات؟ بیش از دو ساله فحش و تحقیر و تهدید و دروغ روی سرم خراب کردی، وقت درد و مریضی... هیچی اصلا، نگاهش کردم، لبخند میزد و دستهاش باز بود، سری تکون دادم که یعنی «ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی» و خیلی معنیهای دیگه.. و رفتم سمت در.. کلید وارد قفل نمیشد! هاه. وارد شد، حیاط رو که گذروندم شروع شد.. هق هق هق هق...