یک جایی هست، یک لحظهای شاید، یک مقامی، به نامِ استیصال.
درست همانجا که یکهو، مستقل از تمامِ اعتقادات و باورهایت، فریاد میزنی: "خدا".
همانجا که نفرین میکنم. همانجا که گریه میکنم. همانجا که زانوهایم میشکند یکهو. همانجایِ بد، همانجایِ تلخ، همانجا که هیچکس نمیداند، نمیبیند، که خدا هم نمیداند و اگر میدانست.. آخ اگر میدانست.. آخ..