تب آلوده‌ام

یک سرخرگِ خوشتراش. با تیزیِ زنانه‌ی ناخنم، ظرافتِ پوستش را میتراشم، و غشایِ چربِ حائلش را. به رگ که میرسم، سست است و بکر، به خراشی اندک، خون فوران میکند. حفره را به لطافتِ لبانم میپوشانم، لبهایم، سرختر میشوند و دوستداشتنی، خواستنی، بوسیدنی. میمکم، فورانش را دوست دارم، اینگونه که میجهد به رمزآلودگیِ دهانم. طعمش گس است، چون طعمِ آخرین جرعه‌ی شر.اب. میمکمَم. و خون، خونِ خوبم، خونِ سرخم، خونِ من، به پیچ و تابِ گوارشیجاتم جاری میشود، شُره میکند. معده‌ام را ببین، هه، چه سرمست میشود! نه مزخرفی برایِ دفع دارد و نه تلاشی برایِ هضم.
میمکم، و خونِ تازه‌ام، جان میدهد. خونِ من، دوباره خون میشود، خونِ خون میشود، دوباره پاک، دوباره آزاد از هرچه آلودگی. هممم... چه سرمست میشود اندامم!
و من از دردِ خراشی اندک، باز، از نو، چه پاکیزه‌تر، زاده میشوم.
میمکمم.