میگذرد

یک روز هم به خودت میایی و میبینی همان اتفاقی که همیشه میترسیدیش، کابوست بود، رخ داده؛ تنشهایش هم گذشته، به کمکِ زمان؛ و تو مانده‌ای همچنان زنده، نه شبیهِ قبل، نه-اصلاً، اما زنده‌ای.. شبها میخوابی و صبحها بیدار میشوی، کار میکنی و درس میخوانی و به همین مسخرگی، به همین سادگی، به همین روزمرگی.

یک بار هم یادم میاید نشسته بودم لبِ زمین پاهایم را رها کرده بودم میانِ تاریکیِ برزخ و به هیچ کجا نگاه میکردم و یکی در میان نفس میکشیدم.. نمیدانم ابتدایِ کدامین بازدم بود که دیدم دامن ورچیده آمده نشسته ورِ خیالاتم و آرام زیرِ گوشم نجوا میکند – لبهایش تکان نمیخوردند اما – که "هی دختر! آنقدرها هم که خیال میکنی ترسناک نیستم.." شبیهِ اتفاق بود، آن زنِ چروکیده. بعد هم رفت، غیب نشدها! همینجور به دستش تکیه کرد، از زمین بلند شد و آسه آسه از در بیرون رفت، میدیدمش.

کمی بعد هم باز نفس کشیدم.