نکند وقت تمام شود، زود!؟

نشسته بودم رویِ صندلیِ بانک و با ناخن رویِ کاغذِ نوبتم نقاشی میکشیدم..
یه آقایی اومد، شصت و هفتادساله؛ کت و شلوارِ سرمه‌ای پوشیده بود، رنگ و رو رفته و پر از لکِ روغن و خاک و .. . با کفشهایِ واکس نخورده که به طرزِ محسوسی تنگ بودند. دستِ چپ رو تکیه داده بود به پیشخوانِ باجه و دستِ راست رو به کمر زده بود، به شکلِ مغروری ایستاده بود، تکیه‌اش هم حتی "تکیه" نبود، به نظر از سرِ ژست بود. بی‌شک اگر تصویر سیاه-سفید بود، هیبتش مجذوبت میکرد. یقه‌ی پیراهنش شکسته بود و رویِ دستمال گردنش -یک جورِ ناخوشایندی- ولو شده بود. به چهره‌اش که رسیدم، این پست شکل گرفت! یک کلاه‌گیسِ طلایی رنگ، رویِ باقیمانده مویِ سفید! به گمانم نگاهم زیاد سنگین شد، نیم نگاهی انداخت و با منِشی مردانه نگاه از من برداشت.
هی، مرد، چقدر آرزوها داشتی..