سهمِ من

در تنهاییِ شبها، قصه میگویند برایم، ته‌سیگارهایِ مهربان، ته‌سیگارها که میمانند، ته‌سیگارها که پا به پایم میسوزند، ته‌سیگارهایِ من.
همان که به سرخی مزین شده.. حکایت از امید دارد.
آن دیگری که مچاله شده در خود، به کنجی، نهیب میزندم از خشمی فروبرده.
آنکه تا پایان سوخته اما، از هجوم ِخیال میگوید، از استفراغِ فکر، از فراموشی ِاکنون،..
آنی که نیم‌تمام مانده، تنگ آمده، کم آورده، طاقت نیاورده، آرام نکرده،.. نمیدانم شاید هم وقت تنگ بوده.
و آن دیگر که هنوز دود میکند، هنوز میسوزد، هنوز میسوزاند، هنوز میسوزانم، هنوز میسوزاندم، هنوز میسوزم،..

ته‌سیگارهایِ دوست‌داشتنیِ من، چه قصه‌ها از غصه‌ها، مهربان دایه‌هایِ من، ته‌سیگارهایِ همیشه با من..