هنری: زن و مردی رو دیدم که تو استادیوم از اون کارا میکردن. زیادی نگاهشون کردم و فکر میکردم و تاسف میخوردم که طفلکیها، چه بیخبرند از اتفاقاتی که در پیش خواهند داشت. اتفاقاتی که حتی تصورش هم وحشتناکه.
بردلی: گیرم بدونن؛ چیزی عوض میشه؟
مارگریت: چرا دستتو چاقو زدی؟
بردلی: میخواستم بدنم هم حس کنه، دردی رو که رو قلبم سنگینی میکرد.
هنری رو به بردلی که دوبار موردِ خیانت واقع شده: ببین، قضیه خیلی سادهست: دختره در این لحظه با تو ازدواج میکنه، و یک لحظهی بعد، ممکنه، عشقی/اتفاقی رو روبروش ببینه. اینجا مهم نیست که چقدر تقلا بکنه، وقتی نتونسته، نتونسته.