مُفت مُفت

همان به که این زمستان برف نبیند
زمستان بماند
به "نو روز" نرسد
این سال
این سالِ سیاه
این سالی که روز ندارد، نوروز نشاید.

+

آغوووووووووووووووووووووووو

آغوشی که به کمال نرسد، چو زوزه‌ی گرگ میماند.

تب آلوده‌ام

یک سرخرگِ خوشتراش. با تیزیِ زنانه‌ی ناخنم، ظرافتِ پوستش را میتراشم، و غشایِ چربِ حائلش را. به رگ که میرسم، سست است و بکر، به خراشی اندک، خون فوران میکند. حفره را به لطافتِ لبانم میپوشانم، لبهایم، سرختر میشوند و دوستداشتنی، خواستنی، بوسیدنی. میمکم، فورانش را دوست دارم، اینگونه که میجهد به رمزآلودگیِ دهانم. طعمش گس است، چون طعمِ آخرین جرعه‌ی شر.اب. میمکمَم. و خون، خونِ خوبم، خونِ سرخم، خونِ من، به پیچ و تابِ گوارشیجاتم جاری میشود، شُره میکند. معده‌ام را ببین، هه، چه سرمست میشود! نه مزخرفی برایِ دفع دارد و نه تلاشی برایِ هضم.
میمکم، و خونِ تازه‌ام، جان میدهد. خونِ من، دوباره خون میشود، خونِ خون میشود، دوباره پاک، دوباره آزاد از هرچه آلودگی. هممم... چه سرمست میشود اندامم!
و من از دردِ خراشی اندک، باز، از نو، چه پاکیزه‌تر، زاده میشوم.
میمکمم.

با تشکر از سه نقطه‌ها

خُب... چه میدانم رفیق... مثلاً... نمیدانم... مثلاً... هممم... مثلاً بیا بنامیمش "تقدیر"، مثل است دیگر... ساده هم هست، ساده‌ترش میکند... اوهوم... تقدیر بود، قسمت بود... چنین چیزی!

در وصفِ تو

مثلِ نجواهایِ مادران میمانی، کمی مانده به هنگامِ زفافِ دخترکان!

گفتنی
و ناگفتنی!

در وصفِ تو

مثلِ سیگارِ وقتِ زکام میمانی تو!

خواستنی و خواستنی و خواستنی
که چون جرقه‌ی آتشم در بَرَت گیرد
چه ناخوشایندی، چه دورانداختنی!

تولدت، مبارک است.

باز به یادِ تو فرهاد گوش میکنم..
و با اندک عکسهایت،
با هرچه دستنوشته‌هایت،
با مبهمِ خاطراتت،
با آن همه خوابهایم،
با درد،
با تمامِ اینها زمستانِ بی تو بودن را سَر میکنم.

چه خوب که روزی، متولد شدی و چه بد که شبی، رفتی.
+ +

همفیلمبینی

درباره‌ی فیلم Aberdeen مینویسم. داستانِ دختری(کایزا) است که به خواستِ مادر، میبایست پدر را پس از پانزده سال جدایی، به بالینِ مادرِ در حالِ احتضار رساند.

1. سنِ ابتدایی: کایزا، عریان، درگیرِ س.ک.س با مردیست(ناشناس) که حق ندارد صورتِ دخترک را نوازش کند. اشاره به این نکته هم خالی از لطف نیست که استایلِ رابطه، کایزا را رویِ مرد، کایزا را کنترل کننده‌ی ارتباط قرار میدهد.

2. آنچه در ابتدایِ فیلم مشاهده میشود عبارتست از پدری معتاد به الکل و بی‌سروسامان، و مادری بیمار، که –بر خلافِ پدر- دخترش را رها نکرده است. در انتهایِ فیلم اما دریافت میشود که پدر، مردیست حامیِ دخترِ همسرِ خیانتکارش. دخترِ مردی که معلوممان نمیشود کیست. (اهمیتی هم ندارد!)
و چه مشاهداتی که حقایق را مرموز، پنهان کرده‌اند، ساده ساده!

3. اندکی بعد، کایزا، پدر را عریان میکند، نیم نگاهی هم به مردانگیِ وی میافکند و بیتفاوت میرود.
آخر بیننده جان، پدر، باید مرد باشد!
کایزا، با ایجادِ نمایشی، مردانگیِ پدر را به سخره میگیرد، نابود میکند؛ کایزا اینگونه فریاد میکند: پدری که مرد نیست، پدر نیست، پدر نمیتواند باشد.

4. کایزا، با آگاهی از خیانتِ مادر، خود را دور میبیند از حریمِ مادری مهربان و پدری که حق ندارد پدر بخواندش، پدرانگی بخواهدش.
به مجردِ از دست دادنِ غرورِ فرزند بودن، به ناپدری پیشنهادِ س.ک.س میدهد.
من، خودم، شنیدم از دلش و خواندم از چشمانش که فریاد میکرد: پدرم باش، با من نخواب، پدرم باش،...

5. در طیِ فیلم، کایزا، بروز میکند از پشتِ استقامتش، ذره ذره کشف میشود که چرا معتادِ کوک است، که چرا هرگز مردی را دوست نمیدارد، که چرا ارگا.سمهایش ناخوشایند است، که چرا در کودکی بکا.رت خود را از دست داده، که چرا به سادگی عریان میشود، که چرا شنا بلد نیست،...

6. سنِ انتهایی: کایزا، در آغوشِ پدر(من پدر میخوانمش)، نوازش میشود. اشاره به این نکته هم خالی از لطف نیست که این پدر است که دستِ کایزا را بدست میگیرد، تمامِ اندامِ او را در بر میگیرد، پاهایش را تکیه گاهِ پاهایِ کایزا میکند، و او را میرقصاند، میرقصاند، میرقصاند.. معجزه میکند..


مشاهده‌ی این فیلم را توصیه میکنم، خیلی زیاد.

حقیقتِ تلخ

- بزن برو عاطی جان، تو که اینجا وابستگی نداری، واسه چی بمونی؟!
+ ندارم؟
- داری؟
+ همم... نه، ندارم، باشه، میرم.

سهمِ من

در تنهاییِ شبها، قصه میگویند برایم، ته‌سیگارهایِ مهربان، ته‌سیگارها که میمانند، ته‌سیگارها که پا به پایم میسوزند، ته‌سیگارهایِ من.
همان که به سرخی مزین شده.. حکایت از امید دارد.
آن دیگری که مچاله شده در خود، به کنجی، نهیب میزندم از خشمی فروبرده.
آنکه تا پایان سوخته اما، از هجوم ِخیال میگوید، از استفراغِ فکر، از فراموشی ِاکنون،..
آنی که نیم‌تمام مانده، تنگ آمده، کم آورده، طاقت نیاورده، آرام نکرده،.. نمیدانم شاید هم وقت تنگ بوده.
و آن دیگر که هنوز دود میکند، هنوز میسوزد، هنوز میسوزاند، هنوز میسوزانم، هنوز میسوزاندم، هنوز میسوزم،..

ته‌سیگارهایِ دوست‌داشتنیِ من، چه قصه‌ها از غصه‌ها، مهربان دایه‌هایِ من، ته‌سیگارهایِ همیشه با من..

"how much longer till I hit the ground"

یک جایی هست، یک لحظه‌ای شاید، یک مقامی، به نامِ استیصال.
درست همانجا که یکهو، مستقل از تمامِ اعتقادات و باورهایت، فریاد میزنی: "خدا".

همانجا که نفرین میکنم. همانجا که گریه میکنم. همانجا که زانوهایم میشکند یکهو. همانجایِ بد، همانجایِ تلخ، همانجا که هیچکس نمیداند، نمیبیند، که خدا هم نمیداند و اگر میدانست.. آخ اگر میدانست.. آخ..

فرازهایی از فیلم feast of love

هنری: زن و مردی رو دیدم که تو استادیوم از اون کارا میکردن. زیادی نگاهشون کردم و فکر میکردم و تاسف میخوردم که طفلکیها، چه بیخبرند از اتفاقاتی که در پیش خواهند داشت. اتفاقاتی که حتی تصورش هم وحشتناکه.
بردلی: گیرم بدونن؛ چیزی عوض میشه؟


مارگریت: چرا دستتو چاقو زدی؟
بردلی: میخواستم بدنم هم حس کنه، دردی رو که رو قلبم سنگینی میکرد.


هنری رو به بردلی که دوبار موردِ خیانت واقع شده: ببین، قضیه خیلی ساده‌ست: دختره در این لحظه با تو ازدواج میکنه، و یک لحظه‌ی بعد، ممکنه، عشقی/اتفاقی رو روبروش ببینه. اینجا مهم نیست که چقدر تقلا بکنه، وقتی نتونسته، نتونسته.

نکند وقت تمام شود، زود!؟

نشسته بودم رویِ صندلیِ بانک و با ناخن رویِ کاغذِ نوبتم نقاشی میکشیدم..
یه آقایی اومد، شصت و هفتادساله؛ کت و شلوارِ سرمه‌ای پوشیده بود، رنگ و رو رفته و پر از لکِ روغن و خاک و .. . با کفشهایِ واکس نخورده که به طرزِ محسوسی تنگ بودند. دستِ چپ رو تکیه داده بود به پیشخوانِ باجه و دستِ راست رو به کمر زده بود، به شکلِ مغروری ایستاده بود، تکیه‌اش هم حتی "تکیه" نبود، به نظر از سرِ ژست بود. بی‌شک اگر تصویر سیاه-سفید بود، هیبتش مجذوبت میکرد. یقه‌ی پیراهنش شکسته بود و رویِ دستمال گردنش -یک جورِ ناخوشایندی- ولو شده بود. به چهره‌اش که رسیدم، این پست شکل گرفت! یک کلاه‌گیسِ طلایی رنگ، رویِ باقیمانده مویِ سفید! به گمانم نگاهم زیاد سنگین شد، نیم نگاهی انداخت و با منِشی مردانه نگاه از من برداشت.
هی، مرد، چقدر آرزوها داشتی..

"تو"

تو را، من، "تو" کردم، در همین چند خط عاشقانه؛ وگرنه تو همان "او"یِ دیروزی.

آیا همه‌ی شما بیگناهید؟

گناه -حالا به هر تعبیری که تو دانی- پنهان شده پشتِ پلکهامان.
آلوده خواهیم شد، به لحظه‌ای درنگ، دمی دیده فروبستن.

میگذرد

یک روز هم به خودت میایی و میبینی همان اتفاقی که همیشه میترسیدیش، کابوست بود، رخ داده؛ تنشهایش هم گذشته، به کمکِ زمان؛ و تو مانده‌ای همچنان زنده، نه شبیهِ قبل، نه-اصلاً، اما زنده‌ای.. شبها میخوابی و صبحها بیدار میشوی، کار میکنی و درس میخوانی و به همین مسخرگی، به همین سادگی، به همین روزمرگی.

یک بار هم یادم میاید نشسته بودم لبِ زمین پاهایم را رها کرده بودم میانِ تاریکیِ برزخ و به هیچ کجا نگاه میکردم و یکی در میان نفس میکشیدم.. نمیدانم ابتدایِ کدامین بازدم بود که دیدم دامن ورچیده آمده نشسته ورِ خیالاتم و آرام زیرِ گوشم نجوا میکند – لبهایش تکان نمیخوردند اما – که "هی دختر! آنقدرها هم که خیال میکنی ترسناک نیستم.." شبیهِ اتفاق بود، آن زنِ چروکیده. بعد هم رفت، غیب نشدها! همینجور به دستش تکیه کرد، از زمین بلند شد و آسه آسه از در بیرون رفت، میدیدمش.

کمی بعد هم باز نفس کشیدم.

نگرانِ من نباش عزیز؛

من،
بی تو بودن را،
با پرنده‌هایِ ایوان
با دو خط شعرِ فروغ
با ابرهایِ نمناکِ آسمان
با یک پیک کنیاک
با دو نخ سیگار
-به همین سادگی-
به سر میکنم.

پ.ن. یا شاید کمی سخت‌تر