دومین روزِ تعطیلی هم به هر زور و ضربی هست میگذرد. فردا هم باید بگذرد، یک جوری که نمیدانمش. باید بمانم و سفر نروم. سفر نرفتهام، اجازه نداشتهام: کسی چه میداند... میروی هتلی و کسی چه میداند چه میشود؟ یکهو دیدی شبانه یکی آمد.. کسی چه میداند... دخترِ تنها. راست میگویند، من هم میدانم، من هم میترسم و انواعِ قفلها را بر در میزنم، روبرویِ تراس را نرده میکشم، پردهها را هم کلفت انتخاب میکنم.
تلفن زنگ میخورد، جواب میدهم، چرت میگوید، قطع میکنم. کیست؟ چه میدانم! شاید رنگرزِ خانه، شاید متصدیِ استخدام در فلان شرکت، شاید همین بقالِ سرِ خیابان، شاید هزار و یک جنسِ مخالفی که روزی روزگاری کارم گیرش افتاده، بنا بر روالِ طبیعیِ اجتماعی شماره همراه را دادهام و حالا، امشب، حوصلهاش سر رفته! به همین سادگی، به همین مسخرگی.
فیلمِ Kiss the girls را میبینم، اولش به خیالم عاشقانه باید باشد، اما نیست. از همین داستانهایِ واقعی/تکراری. از همینها که یکی دیوانه است، میآید دخترهایِ مردم را میگیرد، میبرد، فلان و بهمان. عقم میگیرد.
ول کن نیست، بیست و چهار تماسِ ناموفق در هفتاد دقیقه! پشتکارت را! ایرانسل است، آی آی آی ایرانسلِ لعنتی چرا شناسنامه نمیخواهی و انقدر زرتی به ملت سرویس میدهی؟! فکر کردی کجایِ دنیایی؟ نه، واقعاً؟!
کتابی ورق میزنم، داستانِ کوتاه، "از چهارده سالگی میترسم". میخواهند انتقام بگیرند از دخترهی قرتی که هنوز شوهر نکرده زیرابرو برداشته و وقت و بیوقت در خیابان دیده میشود و حالا زده گندهلاتِ محل را کشته، وقتی نمیخواسته کارِ دیگری بکند!
جوگیر میشوم، بیست و پنجمین تماس را جواب میدهم، میپرسم چه میخواهد میگوید میخواهد بیاید با پنج تا از رفقایش، من را بکُند! مروری میکنم بر روشهایِ روانشناختی منهایِ بیتفاوتی و تهدید که هیچکدام در این مورد جواب ندادهاند، میگویمش که نمیدانم از کجا شمارهام را دارد و مهم نیست اما مهم هست که به خودش این حق را میدهد که زنگ بزند و این از مردانگی به دور است. جواب میدهد که مادرم را هم.
رویِ دورِ تند که بروی میبینی پلیس، قاتل بود و ای بابا، به هیچکس نمیشود اعتماد کرد و خوشبختانه دختر خوشگلهی فیلم زنده میماند و تمام.
چند صفحهای ورق میزنم، دختره را قصاص نمیکنند، خوب که چه؟!
ویییژژژ.. بیست و ششمین تماسِ ناموفق. حرام.زاده. گوشی را خاموش میکنم. بزرگترین کاردِ جهازم را بر میدارم میایم مینشینم پایِ لپتاپ و پست پابلیش میکنم، خیرِ سرم.
***هستند در بینِ این همه خواننده کسانی که چنین کردهاند/میکنند، نوشتم که بگویم نکنید! انصاف نیست.