هنوز نوه ندارم، بچه هم ندارم، شوهر هم، اصلاً مرد نشدهام که! اما نشستهام شبیهِ پیرمردهایِ پُر، رویِ صدایِ سیمین غانم و بنان، مینویسم از.. از خودم.
به خودم نگاه میکنم، مات، منعکس شده بر صفحهی مانیتور، هنوز صورتم چین نیفتاده اما چهرهام جا افتاده است. چشمانم چین دارند، چروک شدهاند، گرچه هنوز شفافند و پرحرف.
به خودم فکر میکنم. یادم میاید روزی که یک ضبطِ طوسی رنگ در خانه بود، و اگر خواهرم نبود که به زور مدرن تاکینگ پخش کند، نوارِ فرهادِ پدر را با صدایِ بلند گوش میدادم. یادم میاید خانهی خالهام رفته بودیم، ضبطی خریده بود که دو تا کاست میخورد، دو تا هم باند داشت، چپانده بودش زیرِ میزِ تلویزیون و درِ شیشهای میز را هم قفل کرده بودند که یعنی فقط ببینید. حالا همین دو روز پیش را نگاه میکنم که چه بزرگوارانه(!) برایِ شنیدنِ موزیکهایِ دلخواهِ خودم، به سلیقهی خودم اسپیکر خریدم!
تنهایم، کلاً در زندگی تنهایم. این بد است که کسی نمیخواهدم تا باشمَش ولیک دلخوش از آنم که کسی را نمیخواهم که باشدم! حسِ آزادیِ خوشایندیست.
روزگاری دخترکِ زیادی ریزه بودم که اطرافیان میترسیدند قدّم بلند نشود، میترسیدند خپل شوم، میترسیدند ناپدریم آزارم کند، میترسیدندم.. همان روزگار که رویِ دوچرخهی قرمز رنگِ به ارث رسیده از خواهرم، دورِ حیاطِ کوچکِ خانهی پدری، ساعتها، رکاب میزدم، گریه نمیکردم، حرف هم نمیزدم، به خیالم الیزابت نامی بودم که ملکهی جایِ بزرگی بود به نامِ آمریکا، جک و آلن را که هر دو عاشقم بودند، مثلاً، ترکِ دوچرخه سوار میکردم و طیِ دو ساعت خوابِ بعد از ظهرِ خانواده که باید در سکوت سپری میشد، میرفتم سری میزدم به انگلیس که دخترعمهام آنجا بود، و سرِ راه پیتزاهایِ خوشمزه میبردم برایِ دخترخالهام که مادرش دوستش داشت و ناپدری نداشت و فرمان میدادم پسرعمهام که پدرش خیلی پولدار بود، بیمار شود بیاید زودی درمانش کنم...
من، رویِ رویایِ جاری در آن حیاطِ همیشه مانده در خاطر، "زن" شدم!
آرام آرام، بسیـــــــار دردناک، گذر کردم از دخترعمهها که امروز شدهاند روزمره، گذر کردم از پدر و مادرهایِ فامیل که احسنتم میگویند، گذر کردم از دوستانم که به بودنِ با من مفتخرند، گذر کردم از شوهر و خانوادهاش که خاطرهام را تا همیشه با خود دارند، گذر کردم از همه و آمدم به این روزگار که بشوم کاملزنی، بنشینم برایِ خودم، برایِ فقط خودم، زندگی کنم.
پ.ن. امید که از حالم پرسید گفتمش شاید تلخ باشد اما خوشم که "میتوانم" "بنشینم" گوشهای و این تلخی را به درازایِ سیگاری بسوزانم.
پ.ن. دیشب هم مهمان داشتم، عمو گفت همّتم باورنکردنی است و خواهرم گفت نمیدانسته اینچنین خانوم شدهام و عمهام گفت به من افتخار میکند و بچهها دور و برم میپلکیدند و میبوسیدنم و میگفتند دوستم دارند و .. .
پ.ن. منِ بیست و چندساله را، همین بس.