نمیخواهد تلخیهایم را باور کند، هیچوقت نخواسته، میترسد، میترسد زیرِ بارِ تلخ بودنهایِ این دخترکش کم بیاورد، نتواند دیگر در آغوش بگیردش و بگوید درست میشود زیبایم، درست میشود عزیزترینم.
امروز هم نمیخواست باور کند، در آغوشم کشید، شاید شانههایم لرزید که چشمهایم را بوسید و اشکم را نوشید، شاید هم لبهایش تشنه بود، نمیدانم..
لب تر کردم که بپرسمش چرا تمام نمیشود، چرا تمام نمیشوم.. جفت پا پرید میانِ ناگفتههایم و حلوا را مزه مزه کرد: خوشمزه شده، دستت درد نکنه.. جلف میخندید و اراجیف میگفت تا کنارِ در رسید و ادامه داد: اتفاقا امروز هم ناهار نداشتیم میبرم حلوایِ عاطفهمونو بخوریم...
+ حلوایِ عاطفه؟
تلخ شد، خیرهام شد، خیرهاش ماندم و میشنیدم صدایِ تلخیهایمان را که قاه قاه میخندیدند..