نصیبمان

چند روزی هست که میخواهم از دوست داشتن بنویسم و مینویسم لکن هر بار ذخیره نکرده چنان شیفت-دیلیت میکنمش که ایده‌اش هم به کل از سرم میرود؛ متواضعانه گذر کرده، یک موزیکِ عاشقانه انتخاب میکنم، میروم چای میخورم، سیگاری خاموش میکنم و تمام. انگار نه انگار فکری دارم و بلاگی و فرصتی و نیازی و .. انگار نه انگار.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم، نه از عاشق بودن، نه از محتاج بودن، نه از کسی، نه از هجرتی، نه از داستانی، بل فقط و فقط از خودِ همین دوست داشتن و بگویم که چقدر دوست داشتنی است این حسِ دوست داشتن.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم و بگویم که پس از اندکی فارغ بودن از حسها و فرو رفتن در روزمره و نیز دور ماندن از تکه پاره‌هایِ تجربیات، چه این دوست داشتن میچسبد! مثلِ سیگارِ پشتِ یک غذایِ چرب و نرم، مثلِ ساعتها خوابیدن پشتِ یک هم.خواب.گیِ تمام عیار، مثلِ یک بطری آب معدنی پشتِ یک دویِ بیوقفه،.. میچسبد.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم و یک جورِ دیگری بگویم "من به پایان دگر نیندیشم" و اینها.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم که گاهی چه دلتنگِ همین حسِ همیشه بکر و هیچوقت تکراری میشویم.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم که تا آدمیزاد بوده، بهانه‌ی هر رخدادی از جنگ تا صلح، بوده و هست و پیشداوری میکنم که خواهد بود.
میخواهم از دوست داشتن بنویسم و چند روزی هست که میخواهم از دوست داشتن بنویسم و نمیدانم چرا هر بار کفایت نمیکنند واژه‌ها و عجب حسی‌ست! نصیبتان.