گاهی چون همین حالا. حالا که هشت ماه گذشته است از آن نمایشِ شوم و وقیحانه که ما، که ما مردمانِ گرسنه، خسته، خوشی ندیده، انقلاب دیده، جنگ دیده،.. تماشاگرانِ ناخواستهی آن بودیم.
صدایِ زمزمهی عاشقانِ آزادی، فغان و نالهی شبگیر میشود گاهی
گاهی چون همین این شب. حالا که ما عاشقانِ آزادی، طالبانِ زندگی، ما که میخواهیم صبحمان صبح باشد و شبمان شب، ما که نشستهایم گوشهای و پناه بردهایم به سیاهیِ شب، پناه بردهایم به سیاهیِ شب.
کلامِ حق، دَمِ شمشیر میشود گاهی
گاهی چون همین امروزِ ایران.
بگیر دستِ مرا آشنایِ درد، بگیر
همین حالا. آشنایِ درد. هموطن. دوست. بیا دست به دستِ من بده. بیا دستِ به دستِ هم بدهیم و نترسیم. نکند بترسیم. نترسیم که این شب، رفتنیست. که آنها که رفتهاند از دیارِ خود، که آنها که پناه بردهاند به دوردست، که آنها که حبس شدهاند در حبس، که آنها که همین امروز، با زانوانی لرزان و دلهایی گرم، همچنان امیدوار با چشمهاشان با چشمهامان سخن میگفتند، که آنها که آشنایِ دردند، هنوز آشنایِ دردند، همیشه آشنایِ دردند، باقیند. که ما، که ما بی.شماریم.


+