عصرِ بهار،
پنجره ای همیشه گشوده به آسمان-باران-نسیم-خدا(؟)،
نوایی از موسیقی آمیخته در سکوت این دیوارهای سرد و هجا هجایِ انگشتانمان،
احسان و مرضی و سکوتشان،
دورِ هم گرم گرفته ایم، بی هیچ واژه ای!
چون از حالِ من بخواهی خواهم گفت:
اینجا همه چیز آرام است...
اگرچه تو نیستی، دیگر، هرگز،
و ما دیگر هرگز در بیراهه های کوهستانها، راهِ زندگی نخواهیم یافت،
و هرگز دیگر پیشانیِ سردم از باران را، تو، با بوسه گرم نخواهی کرد،
گرچه تو دیگر، هرگز، مرا دوست نخواهی داشت آنچنان که برایِ دلگرفتگیهایم اشک بریزی،
و روزگار آنچنان شد که من، هرگز جز در خاطره ات جای نخواهم داشت،
خاطره ای که خاک خواهد خورد!
اما اینجا همه چیز آرام است...
گرچه دلتنگ می شوم، زود زود،
و اشک میریزم، زیاد زیاد،
من فکر می کنم، تمام، بیش از تمامِ لحظه های باقی مانده ام را،
حسرتها را با بغض فرو برده، زیر جرعه ای می پنهان می کنم،
و به رقص دود و آه، در سکوتِ تنهایی خیره می مانم،
تا انتهای وسعت چشمانم،
تا اولین بن بست،
تا ساعتی دیگر.
اما، اینجا، همه چیز آرام است.