تنها نیستم



از دیشب تا همین نیم ساعت پیش چیزی نخورده بود، فلفل رو میگم. سعی کردم زود بیام خونه تا، فقط تا، غذاشو بدم. منتظرم بود!


باور میکنی حامد جان؟

منتظرم بود: پشت در که رسیدم شروع کرد به جیغ و داد! تو همین ده-پونزده روز، صدای پامو شناخته و بهش "احترام" میذاره!

باور میکنی حامد جان؟

غذاشو میدم و چشمهاشو نگاه میکنم که کم کم رو هم میره... سیر شده. آروم میشم تا آروم باشه، اما یهو از جا میپره و انگشتمو آروم آروم گاز گاز میکنه! میخواد بمونم. منم شروع میکنم به حرف زدن باهاش، "به احترامم" ساکت میشه اما "چشم از روم بر نمیداره"!

باور میکنی حامد جان؟

آروم میرم تو رخت خواب، به زورِ نوکش خودشو میکشه بالا تا نگاهم کنه. گردنش داره "درد" میگیره، میفهمم، اما باز تلاش میکنه تا "ببیندم"!

باور میکنی حامد جان؟

میارمش رو تخت، کنار خودم میخوابونمش، دیگه هیچی نمیگه، انگار میدونه دارم از دل مینویسم، دیگه انگشتمو گاز گاز نمیکنه، گه گاه نیم نگاهی میندازه و وقتی میبینه اینجام باز میخوابه. خوش به حالش به چشمهاش باور داره!

باور میکنی حامد جان؟

وقتی از روزم واسش حرف میزنم بالهاشو باز میکنه و بهم میفهمونه که امروز چقدر پرهاش پرپشت تر شدن! "همکلامی" میکنه!

باور میکنی حامد جان؟




فلفل رو دوست دارم، بیش از تو، بیش از مامان، بیش از پرنی، بیش از خیلیها؛ آخه فلفل بهم احترام میذاره، میبوسدم، منتظرم میمونه، همکلامی میکنه، با من میمونه... برعکسِ خیلیها...