سرشو به سینم میچسبونم، آرزو میکنم گریه کنه، اما نمیکنه، سخت، سخت شده، سخت...
نوازشش می کنم، می خوام واسش پدر باشم... همون پدری که دوستش داره، همون که خیلیییییییییی زود رفت، همون که هنوز واسش مقدسه، اما چه کنم که آغوش پدر رو باور نداره...
می بوسمش، می خوام واسش مادر باشم، مادری که بود اما... اما مادر نبود، که کاش نبود،... اما چه کنم که به آغوشِ مادر اعتماد نمیکنه...
به سینه می فشارمش، میخوام واسش عشق باشم،... هِه! چشمهاش رو میبنده...
نگاهش می کنم، میخوام واسش دوست باشم، اما چه کنم که حتی در برِ دوست هم گریه نمی کنه...
رهاش نمی کنم، میخوام واسش خواهر.... آخ!
سرش رو بلند می کنه، بازوهاش ضعیفند اما در بر دارندم، سرمو به سینه میچسیونه، میخواد واسش گریه کنم، میبینه که سخت شده ام، سختِ سخت،... میخواد که باشه اما...