سهراب جان، رخصت؛
"پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است."
آی آری، پدرِ من مرده است!
سالها هست که نیست،
در دلم هست، ولی در بر نیست،
خاطرم هست، ولی با من نیست،
و چه دلتنگ شدم وقتی مرد.
"پدرم وقتی مرد،
آسمان آبی شد"
روزِ معمولی بود،
شبِ تاریکی شد
پدرم با ما بود،
پدرم از ما شد.
"مادرم بیخبر از خواب پرید"
پس از آن، خواب ندید
پس از آن، چشمِ تَرَش هیچ دگر خواب ندید.
"خواهرم زیبا شد."
در میان زشتی، کنجِ گُنگی جا ساخت
و در آن تنها شد
تا ابد تنها شد
خواهرم زیبا ماند
گِل به رویش بستند
خواهرم زیبا ماند
خواهرم تنها ماند.
"پدرم وقتی مرد
پاسبانها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟"
من هنوز می پرسم،
دلِ خوش
سازِ پدر
لالایِ مادر
شامِ گرمِ خانه، در میانِ خانه
بوسه هایِ باقی
خنده هایِ جاری
آی بقال بگو، قیمتش، یک دَم، چند؟
پدرم نیست، بگو،
بودنش با من، چند؟
ماندنش با من، چند؟
دوستش می دارم،
دم بزن، بقالَک،
هر چه خواهی، بستان،
با پدر بودن چند؟
"پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است."
آی آری، پدرِ من مرده است!
سالها هست که نیست،
در دلم هست، ولی در بر نیست،
خاطرم هست، ولی با من نیست،
و چه دلتنگ شدم وقتی مرد.
"پدرم وقتی مرد،
آسمان آبی شد"
روزِ معمولی بود،
شبِ تاریکی شد
پدرم با ما بود،
پدرم از ما شد.
"مادرم بیخبر از خواب پرید"
پس از آن، خواب ندید
پس از آن، چشمِ تَرَش هیچ دگر خواب ندید.
"خواهرم زیبا شد."
در میان زشتی، کنجِ گُنگی جا ساخت
و در آن تنها شد
تا ابد تنها شد
خواهرم زیبا ماند
گِل به رویش بستند
خواهرم زیبا ماند
خواهرم تنها ماند.
"پدرم وقتی مرد
پاسبانها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟"
من هنوز می پرسم،
دلِ خوش
سازِ پدر
لالایِ مادر
شامِ گرمِ خانه، در میانِ خانه
بوسه هایِ باقی
خنده هایِ جاری
آی بقال بگو، قیمتش، یک دَم، چند؟
پدرم نیست، بگو،
بودنش با من، چند؟
ماندنش با من، چند؟
دوستش می دارم،
دم بزن، بقالَک،
هر چه خواهی، بستان،
با پدر بودن چند؟