کاش یه پُک از این زندگی ...

کاش میومدی اینجا، درِ شرکت، میومدم پیشت، یه سیگاری میکشیدیم، گپی میزدیم، کمی اشک مشک و اندک لبخندی و همین، تمام.

کاش من جایِ مهندس بودم، یه اتاق داشتم واسه خودم، کوچیک، تنها مینشستم توش، یه آهنگِ قدیمی، دو تاپنجره همیشه باز؛ سیگاری میکشیدم و هوایی تازه میخوردم. شکوفه های بهاری هم که در حیاطِ پر از سرامیکِ این ساختمان غوغا میکنند.

کاش یه کارگر ساختمون بود، میرفتم سرِ اون ساختمونِ نیمه تمومِ زیرِ بام نیاوران، عملگیِ طبقه آخرش با من! دمِ غروب مینشستم لبِ ساختمون، شایدم پشتِ بوم، به تقلایِ خورشید، واسه موندن میخندیدم، سیگاری میکشیدم و دودش رو به خدا میدادم و خاکسترش رو به خاک.

...